رمان دختر خاص پارت 10
رمان دختر خاص پارت 10
ویو جی هوپ:
هوا گرفته بود.
بارون ریز روی شیشهها میخورد و جیهوپ دوباره روی همون مبل قدیمی توی خونهٔ خانوادگیش نشسته بود.
از وقتی ات رفته بود سئول…
خونه یه سکوت دردناک داشت.
هیچکس نمیفهمید چرا اینقدر بیحوصله شده،چرا نمیخنده،
چرا شبها تا دیر وقت بیداره.
گوشیش رو باز کرد و وارد چت ات شد.آخرین پیامها…
مال قبل از اعترافش بود.
پیامی که ات با احترام و مهربونی نوشته بود
«امیدوارم همیشه خوشحال باشی جیهوپ.»
اون روز جواب نداده بود.
هیچچیزی.
فقط پیام رو دیده و گذاشته بود بره.
حالا با انگشت روی همون پیام لمسی شد.
زیر لب گفت:
«تو نیستی…منم خوشحال نیستم.»
چند ثانیه به سقف نگاه کرد.
بعد گوشی رو قفل کرد، دستهاشو بهم گره زد.
«ات…تو رفتی سئول.اما من…
میتونم بیام دنبالت.»
این فکر چند وقته توی سرش چرخ میزد.
هیچکس ندونست،
اما جیهوپ چندبار تا دم در ایستگاه قطار رفته بود.
حتی یهبار بلیت گرفته بود…
اما جرأت نکرده بود بره.
هر بار جلوی خودش رو گرفته بود و گفته:
«اگه ببینمش و باز ردم کنه چی؟
اگه… دیگه دوستم نداشته باشه چی؟»
اما امروز…
دستش مشت شد.
«نه.
ات هنوز نمیدونه من…هنوز نمیدونه عاشقش شدم.شاید… شاید یه شانس داشته باشم.»
نمیدونست که توی سئول
سه نفر عاشق ات شدن
و ات هم کمکم داره عاشق اونا میشه.
فکر میکرد هنوز وقت داره.
فکر میکرد هنوز میتونه دلش رو برگردونه.
لبخند خیلی کمرنگی زد.
لبخندی که بیشتر درد بود تا امید.
«ات هنوز مال منه…یا حداقل…
میتونم دوباره بهش ثابت کنم که میتونم دوستش داشته باشم.»
ته دلش لرزید.اما امید داشت.
هنوز فکر میکرد:
"یه روز برمیگرده بوسان…
یا من میرم سئول…
و همهچیز درست میشه."
---
بارون شدیدی میبارید.
قطار از تونل بیرون اومد و ترمز کرد.
درها باز شد و جیهوپ با یک کولهپشتی کوچک،
قدم گذاشت توی سئول.
نفس عمیقی کشید.
دستهاش میلرزید.
دلش تند میزد.
«ات…من اومدم.
بالاخره اومدم…»
یک راست تاکسی گرفت و آدرس دانشگاهی که ات در اون درس میخوند رو گفت.
راننده پرسید:
«چند وقتِ اینجا نبودین؟»
جیهوپ زمزمه کرد:
«خیلی… خیلی وقت.»
اما ذهنش فقط یک چیز بود:
دیدنش.بغل کردنش.
گفتن اینکه هنوز دوستش داره.
وقتی تاکسی جلوی دانشگاه نگه داشت،
بارون کمتر شده بود
اما قلب جیهوپ؟
نه.
طوفان بود.
با عجله وارد ساختمان شد.
اسمش رو از دفتر آموزش پرسید…
کلاسش رو پیدا کرد…
کلاس 203 — استاد پارک جیمین
نفسش بند اومد.
«استاد…؟یعنی با یه استاد پسری کلاس داره؟چرا…؟»
اما وقت فکر کردن نبود.
دستش روی دستگیره رفت.
قفلی نداشت.
صداهای داخل کلاس میپیچید:
صدای جیمین:
«خانم جانگ، این مثال رو میتونی بخونی؟»
صدای ات، آروم اما مطمئن:
«بله استاد»
یهو…
در کلاس با صدای بلندی باز شد.
همه برگشتن.
تهیونگ ابروشو بالا انداخت.
جونگکوک مستقیم نشست.
جیمین: «ببخشید...»
اما ادامه حرفش توی گلوش خشک شد.
چون جیهوپ بود.
نفسنفسزنان، خیس از بارون،
چشمهاش فقط روی ات قفل شده بود.
ات زیر لب:
«جی… جیهوپ؟»
تهیونگ نیمصدا گفت:
«این دیگه کیه؟»
جونگکوک آروم زیر لب غرید:
«همونی که ات عاشقش بود…»
قبل از اینکه کسی کاری کنه
یا حتی ات فرصت فکر کردن داشته باشه،
جیهوپ مستقیم رفت سمتش.
سه قدم،
چهار قدم،
پنج قدم…
و همونجا جلوی چشم همه، ات رو بغل کرد و لباشو گذاشت روی لباش؛
کلاس: وای خداااااا!
وونی:«یاابوالفضل»
ویو جی هوپ:
هوا گرفته بود.
بارون ریز روی شیشهها میخورد و جیهوپ دوباره روی همون مبل قدیمی توی خونهٔ خانوادگیش نشسته بود.
از وقتی ات رفته بود سئول…
خونه یه سکوت دردناک داشت.
هیچکس نمیفهمید چرا اینقدر بیحوصله شده،چرا نمیخنده،
چرا شبها تا دیر وقت بیداره.
گوشیش رو باز کرد و وارد چت ات شد.آخرین پیامها…
مال قبل از اعترافش بود.
پیامی که ات با احترام و مهربونی نوشته بود
«امیدوارم همیشه خوشحال باشی جیهوپ.»
اون روز جواب نداده بود.
هیچچیزی.
فقط پیام رو دیده و گذاشته بود بره.
حالا با انگشت روی همون پیام لمسی شد.
زیر لب گفت:
«تو نیستی…منم خوشحال نیستم.»
چند ثانیه به سقف نگاه کرد.
بعد گوشی رو قفل کرد، دستهاشو بهم گره زد.
«ات…تو رفتی سئول.اما من…
میتونم بیام دنبالت.»
این فکر چند وقته توی سرش چرخ میزد.
هیچکس ندونست،
اما جیهوپ چندبار تا دم در ایستگاه قطار رفته بود.
حتی یهبار بلیت گرفته بود…
اما جرأت نکرده بود بره.
هر بار جلوی خودش رو گرفته بود و گفته:
«اگه ببینمش و باز ردم کنه چی؟
اگه… دیگه دوستم نداشته باشه چی؟»
اما امروز…
دستش مشت شد.
«نه.
ات هنوز نمیدونه من…هنوز نمیدونه عاشقش شدم.شاید… شاید یه شانس داشته باشم.»
نمیدونست که توی سئول
سه نفر عاشق ات شدن
و ات هم کمکم داره عاشق اونا میشه.
فکر میکرد هنوز وقت داره.
فکر میکرد هنوز میتونه دلش رو برگردونه.
لبخند خیلی کمرنگی زد.
لبخندی که بیشتر درد بود تا امید.
«ات هنوز مال منه…یا حداقل…
میتونم دوباره بهش ثابت کنم که میتونم دوستش داشته باشم.»
ته دلش لرزید.اما امید داشت.
هنوز فکر میکرد:
"یه روز برمیگرده بوسان…
یا من میرم سئول…
و همهچیز درست میشه."
---
بارون شدیدی میبارید.
قطار از تونل بیرون اومد و ترمز کرد.
درها باز شد و جیهوپ با یک کولهپشتی کوچک،
قدم گذاشت توی سئول.
نفس عمیقی کشید.
دستهاش میلرزید.
دلش تند میزد.
«ات…من اومدم.
بالاخره اومدم…»
یک راست تاکسی گرفت و آدرس دانشگاهی که ات در اون درس میخوند رو گفت.
راننده پرسید:
«چند وقتِ اینجا نبودین؟»
جیهوپ زمزمه کرد:
«خیلی… خیلی وقت.»
اما ذهنش فقط یک چیز بود:
دیدنش.بغل کردنش.
گفتن اینکه هنوز دوستش داره.
وقتی تاکسی جلوی دانشگاه نگه داشت،
بارون کمتر شده بود
اما قلب جیهوپ؟
نه.
طوفان بود.
با عجله وارد ساختمان شد.
اسمش رو از دفتر آموزش پرسید…
کلاسش رو پیدا کرد…
کلاس 203 — استاد پارک جیمین
نفسش بند اومد.
«استاد…؟یعنی با یه استاد پسری کلاس داره؟چرا…؟»
اما وقت فکر کردن نبود.
دستش روی دستگیره رفت.
قفلی نداشت.
صداهای داخل کلاس میپیچید:
صدای جیمین:
«خانم جانگ، این مثال رو میتونی بخونی؟»
صدای ات، آروم اما مطمئن:
«بله استاد»
یهو…
در کلاس با صدای بلندی باز شد.
همه برگشتن.
تهیونگ ابروشو بالا انداخت.
جونگکوک مستقیم نشست.
جیمین: «ببخشید...»
اما ادامه حرفش توی گلوش خشک شد.
چون جیهوپ بود.
نفسنفسزنان، خیس از بارون،
چشمهاش فقط روی ات قفل شده بود.
ات زیر لب:
«جی… جیهوپ؟»
تهیونگ نیمصدا گفت:
«این دیگه کیه؟»
جونگکوک آروم زیر لب غرید:
«همونی که ات عاشقش بود…»
قبل از اینکه کسی کاری کنه
یا حتی ات فرصت فکر کردن داشته باشه،
جیهوپ مستقیم رفت سمتش.
سه قدم،
چهار قدم،
پنج قدم…
و همونجا جلوی چشم همه، ات رو بغل کرد و لباشو گذاشت روی لباش؛
کلاس: وای خداااااا!
وونی:«یاابوالفضل»
- ۱۲.۵k
- ۰۹ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط