اسم : عشقی گمشده در تاریکی جنگل
اسم : عشقی گمشده در تاریکی جنگل
پارت ۱۸ (از زبان راوی)
(هشدار: این پارت بسیار احساسی و غمانگیز است میخوام گریه هاتون رو ببینم )
واکس برگشت. اما این بار، هیچ لبخندی روی صورتش نبود. نویز الکتریکی توی هوا مثل صدای جیغ کشیدنهای ممتد بود. او با قدمهایی محکم به سمت قفس آمد. میلههای فلزی از شدت انرژی که درونشون جریان داشت، میلرزیدند و جرقه میزدند.
لوسیفر هنوز روی زمین بود. هنوز از اون موج انرژی خسته بود. الستور کنارش زانو زده بود و سعی میکرد با دستهای بستهاش، لوسیفر رو به دیوار تکیه بده.
واکس بدون هیچ حرفی، در قفس رو با یه ضربهی سیمها باز کرد. وارد شد. سیمهای ضخیم مثل مارهای خشمگین دور و برش پیچیدند.
الستور با چشمهای وحشتزده سرش رو بالا آورد: «واکس... نکن...»
واکس حتی به الستور نگاه هم نکرد. مستقیم رفت سمت لوسیفر. لوسیفر سعی کرد از خودش دفاع کنه، ولی واکس با یه حرکت سریع، سیمها رو دور گردن لوسیفر انداخت و اون رو از زمین بلند کرد. لوسیفر با صورت سرخ شده، سعی کرد نفس بکشه.
واکس با دستهای لرزون از خشم (یا شاید حسادت)، دستش رو به سمت گردن لوسیفر برد.
صدای پارچهی پاره شدن اومد.
زنجیر گردنبند قرمز با یه حرکت خشن و بیرحمانه از گردن لوسیفر کنده شد.
لوسیفر فریاد زد. یه فریاد پارهپاره. گردنبند که ازش جدا شد، انگار یه تیکه از روحش هم کنده شد.
واکس گردنبند رو بالا گرفت. سنگ قرمز توی دستش میدرخشید.
واکس: «بالاخره... مال من شد.»
الستور از پشت میلهها فریاد زد: «لوسیفر! واکس، لعنتی! اون رو ولش کن!»
پارت ۱۸ ادامه دارد ...
پارت ۱۸ (از زبان راوی)
(هشدار: این پارت بسیار احساسی و غمانگیز است میخوام گریه هاتون رو ببینم )
واکس برگشت. اما این بار، هیچ لبخندی روی صورتش نبود. نویز الکتریکی توی هوا مثل صدای جیغ کشیدنهای ممتد بود. او با قدمهایی محکم به سمت قفس آمد. میلههای فلزی از شدت انرژی که درونشون جریان داشت، میلرزیدند و جرقه میزدند.
لوسیفر هنوز روی زمین بود. هنوز از اون موج انرژی خسته بود. الستور کنارش زانو زده بود و سعی میکرد با دستهای بستهاش، لوسیفر رو به دیوار تکیه بده.
واکس بدون هیچ حرفی، در قفس رو با یه ضربهی سیمها باز کرد. وارد شد. سیمهای ضخیم مثل مارهای خشمگین دور و برش پیچیدند.
الستور با چشمهای وحشتزده سرش رو بالا آورد: «واکس... نکن...»
واکس حتی به الستور نگاه هم نکرد. مستقیم رفت سمت لوسیفر. لوسیفر سعی کرد از خودش دفاع کنه، ولی واکس با یه حرکت سریع، سیمها رو دور گردن لوسیفر انداخت و اون رو از زمین بلند کرد. لوسیفر با صورت سرخ شده، سعی کرد نفس بکشه.
واکس با دستهای لرزون از خشم (یا شاید حسادت)، دستش رو به سمت گردن لوسیفر برد.
صدای پارچهی پاره شدن اومد.
زنجیر گردنبند قرمز با یه حرکت خشن و بیرحمانه از گردن لوسیفر کنده شد.
لوسیفر فریاد زد. یه فریاد پارهپاره. گردنبند که ازش جدا شد، انگار یه تیکه از روحش هم کنده شد.
واکس گردنبند رو بالا گرفت. سنگ قرمز توی دستش میدرخشید.
واکس: «بالاخره... مال من شد.»
الستور از پشت میلهها فریاد زد: «لوسیفر! واکس، لعنتی! اون رو ولش کن!»
پارت ۱۸ ادامه دارد ...
- ۶۷
- ۰۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط