رمان راز ناشناخته
رمان راز ناشناخته
part:2
رفتیم داخل دفتر که آقای پارک مدیر مدرسه رو دیدیم
آقای پارک:(خب شما دو تا دانش آموزای جدیدین؟درسته)
هیونا:(بله خودمونیم)
آقای پارک:(بسیار خوب،آقای یانگ یه لحظه تشریف میارن؟)
آقای یانگ:(بله آقای پارک)
آقای پارک:(اینا دانش آموزای جدیدن لطفا تا کلاس راهنماییشون کنین)
آقای یانگ:(حتما!بچه ها از این طرف)
دنبال آقای یانگ راه رفتیم
آقای یانگ:(من معلم جغرافیاتون هستم)
هیونا و جنی:(خوشبختیم آقای یانگ)
به کلاس رسیدیم و داخل رفتیم،کلاس رو هوا بود که آقای یانگ ضربه ای به میز زد و گفت:(خب بچه ها ساکت!دو تا دانش آموز جدید داریم،خب خودتون و معرفی کنید)
هیونا:(سلام من هوانگ هیونام)
جنی:(منم لی جنی ام)
آقای یانگ به یه نیمکت اشاره کرد و گفت:(بچه ها اونجا خالیه برین اونجا بشینین)
من و جنی به طرف نیمکت حرکت کردیم که نگاه سنگین یه نفر و حس کردم،دیدم که یه پسر با چشم و موهای قهوه ای تیره بهم زل زده
بیخیالش شدم و روی نیمکت نشستم من کنار پنجره و جنی هم بغل دستم نشست
کلاس شروع شد
ویو هیونجین
بعد از اینکه دخترا رو رسوندم مدرسه با چان هیونگ تماس گرفتم
هیونجین:(سلام پیرمرد چطوری)
بنگچان:(پیرمرد چیه؟مثله اینکه حرف های سونگمین روی تو هم اثر گذاشته)
هیون تکخنده ای کرد و گفت:(هیونگ امروز تمرین نداریم؟)
بنگچان:(آره داریم ساعت ۶)
باشه ای گفتم و قطع کردم
ویو هیونا
کلاس تموم شد خیلی خسته کننده بود ولی مدرسه ی خوب و مدرنی بود رو به جنی کردم و گفتم:(بریم سمت ناهارخوری به نظرم ناهارش خوشمزه باشه)
جنی:(باشه بلند شو بریم)
بلند شدم که یکی پا تو پام آورد و میخواستم بخورم زمین
هیونا:(چته دیوونهههه)
برگشتم و دیدم که همون پسره که بهم خیره شده بود اینکار و کرده و یه پسر و یه دختر پیکمی هم کنارش وایستاده
دختره:(آخی کوچولو دردت گرفت)
دختره و اون دو تا پسر شروع کردن به خندیدن
هیونا:(فک نکنم موضوع خنده داری باشه!زود باش عذرخواهی کن)
پسره:(عذرخواهی؟بشین تا زیر پات علف در بیاد)
تنه ای به من زد و رفت
میخواستم برم یه چیزی بهش بگم که جنی جلوم و گرفت
جنی:(ولشون کن هیونا آدم با سگ هم دهن نمیشه)
که دیدیم دختری به سمت ما میاد
دختره:(سلام من مین سولی ام)
هیونا و جنی:(خوشبخیتم)
سولی:(بهتره با اونا دهن به دهن نشین وگرنه براتون بد تموم میشه)
هیونا:(چرا اونوقت؟مگه اونا کین؟)
سولی:(اونا قلدرای مدرسه ان اونی که پا تو پات آورد اسمش کیم یوجینه اون دختری هم که کنارش بود خواهر دو قلوش یوناست اون یکی پسر هم اسمش سوهوئه که دوست صمیمی یوجینه خلاصه بهتره که باهاشون دهن به دهن نشین وگرنه براتون بد تموم میشه)
هیونا:(پسره ی عوضی فک کرده منم مثله بقیه ازش میترسم)
سولی:(به هر حال من بهتون هشدار دادم)
جنی:(هیونا بیا بریم الان زنگ کلاس میخوره هنوز ناهار نخوردیم)
باشه ای گفتم و رفتیم
دینگ دینگ زنگ خونه خورد خانم معلم:(بچه ها یادتون نره تکلیفاتون و بنویسین فردا نگاه میکنم)
هیونا:(اووووف خسته شدم)
جنی:(اوممم منم)
جنی:(وسایل تو جمع کن بریم)
هیونا:(بریم)
وسایلمون و جمع کردیم و راهی اتوبوس شدیم
اینم پارت دوم💋
نظرتون؟✨️
خب به نظرتون کیم یوجین و کیم یونا کین؟🤔
(داخل پارت اول بهش اشاره کردم😶🌫️)
ببینم چقدر باهوشین😁
شرط:۳ تا بازنشر/۲۰ تا کامنت/۳۰ تا لایک🍒
part:2
رفتیم داخل دفتر که آقای پارک مدیر مدرسه رو دیدیم
آقای پارک:(خب شما دو تا دانش آموزای جدیدین؟درسته)
هیونا:(بله خودمونیم)
آقای پارک:(بسیار خوب،آقای یانگ یه لحظه تشریف میارن؟)
آقای یانگ:(بله آقای پارک)
آقای پارک:(اینا دانش آموزای جدیدن لطفا تا کلاس راهنماییشون کنین)
آقای یانگ:(حتما!بچه ها از این طرف)
دنبال آقای یانگ راه رفتیم
آقای یانگ:(من معلم جغرافیاتون هستم)
هیونا و جنی:(خوشبختیم آقای یانگ)
به کلاس رسیدیم و داخل رفتیم،کلاس رو هوا بود که آقای یانگ ضربه ای به میز زد و گفت:(خب بچه ها ساکت!دو تا دانش آموز جدید داریم،خب خودتون و معرفی کنید)
هیونا:(سلام من هوانگ هیونام)
جنی:(منم لی جنی ام)
آقای یانگ به یه نیمکت اشاره کرد و گفت:(بچه ها اونجا خالیه برین اونجا بشینین)
من و جنی به طرف نیمکت حرکت کردیم که نگاه سنگین یه نفر و حس کردم،دیدم که یه پسر با چشم و موهای قهوه ای تیره بهم زل زده
بیخیالش شدم و روی نیمکت نشستم من کنار پنجره و جنی هم بغل دستم نشست
کلاس شروع شد
ویو هیونجین
بعد از اینکه دخترا رو رسوندم مدرسه با چان هیونگ تماس گرفتم
هیونجین:(سلام پیرمرد چطوری)
بنگچان:(پیرمرد چیه؟مثله اینکه حرف های سونگمین روی تو هم اثر گذاشته)
هیون تکخنده ای کرد و گفت:(هیونگ امروز تمرین نداریم؟)
بنگچان:(آره داریم ساعت ۶)
باشه ای گفتم و قطع کردم
ویو هیونا
کلاس تموم شد خیلی خسته کننده بود ولی مدرسه ی خوب و مدرنی بود رو به جنی کردم و گفتم:(بریم سمت ناهارخوری به نظرم ناهارش خوشمزه باشه)
جنی:(باشه بلند شو بریم)
بلند شدم که یکی پا تو پام آورد و میخواستم بخورم زمین
هیونا:(چته دیوونهههه)
برگشتم و دیدم که همون پسره که بهم خیره شده بود اینکار و کرده و یه پسر و یه دختر پیکمی هم کنارش وایستاده
دختره:(آخی کوچولو دردت گرفت)
دختره و اون دو تا پسر شروع کردن به خندیدن
هیونا:(فک نکنم موضوع خنده داری باشه!زود باش عذرخواهی کن)
پسره:(عذرخواهی؟بشین تا زیر پات علف در بیاد)
تنه ای به من زد و رفت
میخواستم برم یه چیزی بهش بگم که جنی جلوم و گرفت
جنی:(ولشون کن هیونا آدم با سگ هم دهن نمیشه)
که دیدیم دختری به سمت ما میاد
دختره:(سلام من مین سولی ام)
هیونا و جنی:(خوشبخیتم)
سولی:(بهتره با اونا دهن به دهن نشین وگرنه براتون بد تموم میشه)
هیونا:(چرا اونوقت؟مگه اونا کین؟)
سولی:(اونا قلدرای مدرسه ان اونی که پا تو پات آورد اسمش کیم یوجینه اون دختری هم که کنارش بود خواهر دو قلوش یوناست اون یکی پسر هم اسمش سوهوئه که دوست صمیمی یوجینه خلاصه بهتره که باهاشون دهن به دهن نشین وگرنه براتون بد تموم میشه)
هیونا:(پسره ی عوضی فک کرده منم مثله بقیه ازش میترسم)
سولی:(به هر حال من بهتون هشدار دادم)
جنی:(هیونا بیا بریم الان زنگ کلاس میخوره هنوز ناهار نخوردیم)
باشه ای گفتم و رفتیم
دینگ دینگ زنگ خونه خورد خانم معلم:(بچه ها یادتون نره تکلیفاتون و بنویسین فردا نگاه میکنم)
هیونا:(اووووف خسته شدم)
جنی:(اوممم منم)
جنی:(وسایل تو جمع کن بریم)
هیونا:(بریم)
وسایلمون و جمع کردیم و راهی اتوبوس شدیم
اینم پارت دوم💋
نظرتون؟✨️
خب به نظرتون کیم یوجین و کیم یونا کین؟🤔
(داخل پارت اول بهش اشاره کردم😶🌫️)
ببینم چقدر باهوشین😁
شرط:۳ تا بازنشر/۲۰ تا کامنت/۳۰ تا لایک🍒
- ۱۸۳
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط