پارت ۱۳۲
پارت ۱۳۲
~چه غلطی کردن این اقا بزرگ؟
- یه غلط خیلی بزرگ...
همچی تقصیر من بود ، اون بخاطر من اینکارو کرد من خودم فرار کردم ، همین الان بهشون بگو ولش کنن...
-خیلی وقته ولش کردن ، الان بیمارستانه
چ...چی؟
-گفتم که بیمارستانه
عوضیه روانی... چطور...چطور تونستی بلایی سر اون پیرمرد بدبخت بیاری؟
-گفتم که ادما عوض میشن عزیزم، تازشم ، امشب چیزه خوبی در انتظارت نیست پس بهتره بجای اینکه غصه ی اون پیرمرد رو بخوری غصه ی خودتو بخوری
~ هیونجین به من بگو قضیه چیه ، هیچی نمیفهمم
- خانوم با پدر بزرگشون نقشه فرار کشیده بودن ، اگه یکم دیرتر میفهمیدم ، تمام ابرو و حیثیتم میرفت...
ما باهم نقشه ی فرار نکشیده بودیم، همون موقع که تو رفتی بیرون تازه به من گفت محافضای عوضیت نیستن میتونم فرار کنم
-حالا هرچی ، مهم اینه تو اون غلطو کردی
خوب کردم ، اگه صدبار دیگه هم به عقب برگردم فرار میکنم اما بدون این لباس عروس مسخره و کفشهای پاشنه بلند!
-یعنی میگی این لباسو کفشا فقط جلوتو گرفتن اره؟
اره، اگه تو دستو پام نبودن پام پیچ نمیخورد و مجبور نبودم اینقدر اروم بودام
~ همون موقع که چهار سالت بود به خاله یونجی گفتم چقدر شر میشی، بنازمت عروس کوچولو
-سوجون کاری نکن عصبی شم همین الان خفت کنم
~ایششش، حالا مگه چی گفتم؟دارم از تازه عروسمون تعریف میکنم...
~چه غلطی کردن این اقا بزرگ؟
- یه غلط خیلی بزرگ...
همچی تقصیر من بود ، اون بخاطر من اینکارو کرد من خودم فرار کردم ، همین الان بهشون بگو ولش کنن...
-خیلی وقته ولش کردن ، الان بیمارستانه
چ...چی؟
-گفتم که بیمارستانه
عوضیه روانی... چطور...چطور تونستی بلایی سر اون پیرمرد بدبخت بیاری؟
-گفتم که ادما عوض میشن عزیزم، تازشم ، امشب چیزه خوبی در انتظارت نیست پس بهتره بجای اینکه غصه ی اون پیرمرد رو بخوری غصه ی خودتو بخوری
~ هیونجین به من بگو قضیه چیه ، هیچی نمیفهمم
- خانوم با پدر بزرگشون نقشه فرار کشیده بودن ، اگه یکم دیرتر میفهمیدم ، تمام ابرو و حیثیتم میرفت...
ما باهم نقشه ی فرار نکشیده بودیم، همون موقع که تو رفتی بیرون تازه به من گفت محافضای عوضیت نیستن میتونم فرار کنم
-حالا هرچی ، مهم اینه تو اون غلطو کردی
خوب کردم ، اگه صدبار دیگه هم به عقب برگردم فرار میکنم اما بدون این لباس عروس مسخره و کفشهای پاشنه بلند!
-یعنی میگی این لباسو کفشا فقط جلوتو گرفتن اره؟
اره، اگه تو دستو پام نبودن پام پیچ نمیخورد و مجبور نبودم اینقدر اروم بودام
~ همون موقع که چهار سالت بود به خاله یونجی گفتم چقدر شر میشی، بنازمت عروس کوچولو
-سوجون کاری نکن عصبی شم همین الان خفت کنم
~ایششش، حالا مگه چی گفتم؟دارم از تازه عروسمون تعریف میکنم...
- ۸.۵k
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط