پارت ۸
پارت ۸
(ویو تهکوک)
«حواست کجاش خرگوش کوچولو...نزدیک بود بخوری زمین»
از بغلش بیرون اومدم و هولش دادم اون ور
«انقدر بهم خرگوش نگووو»
سرش رو پایین انداخت گفت«ببخشید اخه تو واقعا شبیه خرگوش هستی و خب...
نزدیکم شد گونهام رو بوس آب داری زد و حرفش رو ادامه داد
«و خب خیلی خوشمزه ای»
از حرفی زد خجالت کشیدم سرم پایین انداختم که گفت
«من تهیونگم....کیم تهیونگ»
«منم جونگکوکم... جئون جونگکوک»
«خوشبختم خرگوش»
«همچنین»
«بیا روی اون نیمکت بشینیم»
«باش»
روی نیمکت نشستیم سکوت سنگینی بین مون برقرار بود که گفتم
«تو اینجا چکار میکنی...چند سالته...سرکار میری...
«نفس بگیر خرگوشک...همرو بهت میگم»
«خب باشه بگو»
«من بیست هشت سالمه...پیش یکی از دوستام توی شرکت کار میکنیم...و اینکه منتظر یونگی هستم»
«یونگی؟»
«اره همون پسری که توی کافه نشسته»
با انگشت اشارهاش یونگی که تو کافه همراه با جیمین نشسته بود رو نشونم داد لبم رو جویدم گفتم«پس که اینطور»
«اومم تو برای چی اینجایی؟»
«منم دوستم با دوست تو رفت سر قرار»
«پس اون کسی که با یونگی قرار داشت رفیق توعه؟؟»
«اره...اما نمیدونی که جیمین جای من رفته سر قرار (زمزمه وار)»
«ببینم چیزی گفتی؟؟»
«گفتم اره رفیق منه»
«اهان»
«اره»
«میگم جونگکوک»
«بله»
«من باید برم...(باخجالت) میتونم شمارت رو داشته باشم برای هفته دیگه به قرار دعوتت کنم؟»
«باشه حتماا...**** **** ** 82+»
«ممنونم خرگوش کوچولو....بهت زنگ میزنم شمارهام روی گوشیت میوفته»
«باش تهیونگ»
«من دیگه برم...»
الان که دارم میفهمم من استریت نیستم
دارم مثل جیمین گی میشم جیمین همیشه راست میگفت عشق عاشقی به جنسیت نیست وقتی میبینمش ضربان قلبم بالای صد میزنه با اینکه با القاب خرگوش حرصم رو در میاره اما همین صدای شیرینش دلمو برده اخخخخ مادررر بازو های بزرگ خوش فرمش رو...دلم میخواد گاز گازی کنم
با صدای بم و جذابی رشته افکارم پاره شد
«جونگکوک حواست کجا بود؟»
«ببخشید ذهنم درگیر شد»
«اشکال نداره...من میرم دیگه خدافظ خرگوشم»
«خدافظ تهیونگ»
(ویو یونمین)
(ویو تهکوک)
«حواست کجاش خرگوش کوچولو...نزدیک بود بخوری زمین»
از بغلش بیرون اومدم و هولش دادم اون ور
«انقدر بهم خرگوش نگووو»
سرش رو پایین انداخت گفت«ببخشید اخه تو واقعا شبیه خرگوش هستی و خب...
نزدیکم شد گونهام رو بوس آب داری زد و حرفش رو ادامه داد
«و خب خیلی خوشمزه ای»
از حرفی زد خجالت کشیدم سرم پایین انداختم که گفت
«من تهیونگم....کیم تهیونگ»
«منم جونگکوکم... جئون جونگکوک»
«خوشبختم خرگوش»
«همچنین»
«بیا روی اون نیمکت بشینیم»
«باش»
روی نیمکت نشستیم سکوت سنگینی بین مون برقرار بود که گفتم
«تو اینجا چکار میکنی...چند سالته...سرکار میری...
«نفس بگیر خرگوشک...همرو بهت میگم»
«خب باشه بگو»
«من بیست هشت سالمه...پیش یکی از دوستام توی شرکت کار میکنیم...و اینکه منتظر یونگی هستم»
«یونگی؟»
«اره همون پسری که توی کافه نشسته»
با انگشت اشارهاش یونگی که تو کافه همراه با جیمین نشسته بود رو نشونم داد لبم رو جویدم گفتم«پس که اینطور»
«اومم تو برای چی اینجایی؟»
«منم دوستم با دوست تو رفت سر قرار»
«پس اون کسی که با یونگی قرار داشت رفیق توعه؟؟»
«اره...اما نمیدونی که جیمین جای من رفته سر قرار (زمزمه وار)»
«ببینم چیزی گفتی؟؟»
«گفتم اره رفیق منه»
«اهان»
«اره»
«میگم جونگکوک»
«بله»
«من باید برم...(باخجالت) میتونم شمارت رو داشته باشم برای هفته دیگه به قرار دعوتت کنم؟»
«باشه حتماا...**** **** ** 82+»
«ممنونم خرگوش کوچولو....بهت زنگ میزنم شمارهام روی گوشیت میوفته»
«باش تهیونگ»
«من دیگه برم...»
الان که دارم میفهمم من استریت نیستم
دارم مثل جیمین گی میشم جیمین همیشه راست میگفت عشق عاشقی به جنسیت نیست وقتی میبینمش ضربان قلبم بالای صد میزنه با اینکه با القاب خرگوش حرصم رو در میاره اما همین صدای شیرینش دلمو برده اخخخخ مادررر بازو های بزرگ خوش فرمش رو...دلم میخواد گاز گازی کنم
با صدای بم و جذابی رشته افکارم پاره شد
«جونگکوک حواست کجا بود؟»
«ببخشید ذهنم درگیر شد»
«اشکال نداره...من میرم دیگه خدافظ خرگوشم»
«خدافظ تهیونگ»
(ویو یونمین)
- ۷۷
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط