#یک_اشک_شیرن2
#یک_اشک_شیرن2
پارت ۲۲
ارن:"الو!"
لیوای:"الو!"
ارن:"هوفف! بارم تویی که! ول کن دیگه من ارن نیستم!"
لیوای:"میدونم ارن نیستی.....ولی......به شکل فوقالعاده ای شبیهشی! من....وقتی دیدمت فکر کردم ارنی! لطفاا.....اجازه بده ببینمت! بیا قرار بزاریم! باید....ببینمت.....(شروع کرد به گریه کردن) تو خیلی شبیه ارنی! این ارومم میکنه! من هنوز ارن رو دوست دارم و..."
ارن درحال شنیدن حرف های لیوای چشماش پر شد و سعی کرد صداش رو ثابت نگه داره و گفت:"عهم... من برای ارام کردن تو کار نمیکنم!خداحافظ!"
لیوای با گریه:"ارننن! لطفاا!
ارن چشم هاشو محکم بهم فشرد و بی صدا گریه کرد.
لیوای:"ارن!...... میدونم تو ارن واقعی نیستی ولی...من نمیخوام اینو قبول کنم! تو ... بو ات ، رنگ چشمات ، رنگ پوستت ، رنگ و بو موهات! ..... و همچیت!.....من.....میخوام کنار تو باشم میخوام....ارنو ببین ، ارن!"
لرن کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت:"..هوفف...."
لیوای:".....(منتظر جواب بود و با دقت درحال گوش کردن بود)
ارن:"......باشه!"
لیوای با خوشحالی اشک ذوق ریخت و گفت:"ممنونم ممنونم ممنونم!"
ارن:"خب دیگ لوس نشو!"
لیوای یهو به یاد قبلا اقتاد که ارن بهش میگفت 'لوس نشو' و خوشحال شد و گریه کرد
.
.
.
لیوای و یونا*
یونا:"بابایی نقاشیمو!"
لیوای:"اووو! چه قشنگه! اینا کین؟"
یونا:"این عمو جانه! این عمهست! این مامان و این من و این تو!"
لیوای:"پس این یدونه کیه؟"
یونا:"این داداش ارنه! خیلی دوسش دارم! ایکاش داداش من بود!"
لیوای لبخند زد و یهو دیشب یادش افتاد.
و گفت:"....میخوای زنگ بزنم بیاد؟ مامان هم رفته پیش عمه! عمه حاملست رفته کمکش! زنگ بزنم بیاد بازی کنیم!"
یونا:"ارههههههه اخجوننننن*!"
ارن:"الو"
لیوای:"الو!"
ارن:"هوفف! من گفتم.."
لیوای:"وایسا وایسا! یونا هم میخواد ببینتت بیا!لطفا!"
ارن کمی مکث کرد و گفت:"خب ادرس!"
لیوای:".....(فلان جا)"
.
.
.
.
ارن درحال راه رفتن؛ اما .... اگه یجوری بفهمه چی؟...اگه....هوفف...چیکار کنم خدایا!؟
ارن چرخقد تا برگرده به خونش....کمی مکث کرد و دوباره برگشت و گفت:"نه نه....منم دلم برا لیوای تنگ شده..... میرم ببینمش!
دینگ دونگگ. دینگ دونگگگ
لیوای در را باز کرد و ارن از پله ها بالا امد . ارن وارد شد و سلام کرد. یونا بدو بدو دویید بغل ارن.
یونا:" داداشییی!"
ارن یونا را بغل کرد و گفت:" پرنسس کوچولوو! چطوری؟"
یونا:"خیلی خوبم! خیلی هم خوشحالم! بیا بریم بازی!"
لیوای:"عزیزم! بزار برسه ! خستس!"
ارن چرخید سمت لیوای و گفت:"با تو هم حرف دارم!"
لیوای مکث کرد و ...
پایان
ادامه دارد
BitaRrrr :/
پارت ۲۲
ارن:"الو!"
لیوای:"الو!"
ارن:"هوفف! بارم تویی که! ول کن دیگه من ارن نیستم!"
لیوای:"میدونم ارن نیستی.....ولی......به شکل فوقالعاده ای شبیهشی! من....وقتی دیدمت فکر کردم ارنی! لطفاا.....اجازه بده ببینمت! بیا قرار بزاریم! باید....ببینمت.....(شروع کرد به گریه کردن) تو خیلی شبیه ارنی! این ارومم میکنه! من هنوز ارن رو دوست دارم و..."
ارن درحال شنیدن حرف های لیوای چشماش پر شد و سعی کرد صداش رو ثابت نگه داره و گفت:"عهم... من برای ارام کردن تو کار نمیکنم!خداحافظ!"
لیوای با گریه:"ارننن! لطفاا!
ارن چشم هاشو محکم بهم فشرد و بی صدا گریه کرد.
لیوای:"ارن!...... میدونم تو ارن واقعی نیستی ولی...من نمیخوام اینو قبول کنم! تو ... بو ات ، رنگ چشمات ، رنگ پوستت ، رنگ و بو موهات! ..... و همچیت!.....من.....میخوام کنار تو باشم میخوام....ارنو ببین ، ارن!"
لرن کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت:"..هوفف...."
لیوای:".....(منتظر جواب بود و با دقت درحال گوش کردن بود)
ارن:"......باشه!"
لیوای با خوشحالی اشک ذوق ریخت و گفت:"ممنونم ممنونم ممنونم!"
ارن:"خب دیگ لوس نشو!"
لیوای یهو به یاد قبلا اقتاد که ارن بهش میگفت 'لوس نشو' و خوشحال شد و گریه کرد
.
.
.
لیوای و یونا*
یونا:"بابایی نقاشیمو!"
لیوای:"اووو! چه قشنگه! اینا کین؟"
یونا:"این عمو جانه! این عمهست! این مامان و این من و این تو!"
لیوای:"پس این یدونه کیه؟"
یونا:"این داداش ارنه! خیلی دوسش دارم! ایکاش داداش من بود!"
لیوای لبخند زد و یهو دیشب یادش افتاد.
و گفت:"....میخوای زنگ بزنم بیاد؟ مامان هم رفته پیش عمه! عمه حاملست رفته کمکش! زنگ بزنم بیاد بازی کنیم!"
یونا:"ارههههههه اخجوننننن*!"
ارن:"الو"
لیوای:"الو!"
ارن:"هوفف! من گفتم.."
لیوای:"وایسا وایسا! یونا هم میخواد ببینتت بیا!لطفا!"
ارن کمی مکث کرد و گفت:"خب ادرس!"
لیوای:".....(فلان جا)"
.
.
.
.
ارن درحال راه رفتن؛ اما .... اگه یجوری بفهمه چی؟...اگه....هوفف...چیکار کنم خدایا!؟
ارن چرخقد تا برگرده به خونش....کمی مکث کرد و دوباره برگشت و گفت:"نه نه....منم دلم برا لیوای تنگ شده..... میرم ببینمش!
دینگ دونگگ. دینگ دونگگگ
لیوای در را باز کرد و ارن از پله ها بالا امد . ارن وارد شد و سلام کرد. یونا بدو بدو دویید بغل ارن.
یونا:" داداشییی!"
ارن یونا را بغل کرد و گفت:" پرنسس کوچولوو! چطوری؟"
یونا:"خیلی خوبم! خیلی هم خوشحالم! بیا بریم بازی!"
لیوای:"عزیزم! بزار برسه ! خستس!"
ارن چرخید سمت لیوای و گفت:"با تو هم حرف دارم!"
لیوای مکث کرد و ...
پایان
ادامه دارد
BitaRrrr :/
- ۷.۴k
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط