.....پارت هفدهم.....
part:17
پارت ۱۷ — ترسی که هنوز باقی مانده بود
عصر شده بود.
سوهی بعد از چند ساعت کار، بالاخره به عمارت برگشت.
خسته بود و فقط دلش میخواست زودتر لباسهایش را عوض کند.
اما همین که وارد سالن شد، صدای قدمهای کوچکی را شنید.
یونا از انتهای راهرو بیرون آمد.
همین که چشمش به سوهی افتاد، مکث نکرد.
دوید سمتش.
و خودش را در آغوش سوهی انداخت.
سوهی از شدت تعجب خندید و خم شد.
— یونا!
دختر کوچولو محکم او را بغل کرده بود.
سوهی دستش را روی موهایش کشید.
— دلم برات تنگ شده بود.
یونا صورتش را به سینهی سوهی چسباند.
سوهی لبخند زد.
اما چند ثانیه بعد متوجه شد چیزی درست نیست.
یونا خیلی محکم به او چسبیده بود.
انگار نمیخواست رهایش کند.
سوهی آرام پرسید:
— چی شده؟
یونا جواب نداد.
فقط سرش را تکان داد.
سوهی سرش را بالا آورد.
یونگی چند قدم آنطرفتر ایستاده بود.
— چی شده؟
یونگی با خونسردی گفت:
— میخواستم امروز با یونا برم بیرون.
سوهی به یونا نگاه کرد.
— پس چرا نیومدی؟
یونا فوراً سرش را به نشانهی «نه» تکان داد.
سوهی دوباره به یونگی نگاه کرد.
— نمیخواسته باهات بیاد؟
— نه.
— چرا؟
یونگی شانهای بالا انداخت.
— نمیدونم.
سوهی اخم کرد.
— یونگی، این بچه ازت میترسه.
— میدونم.
— پس چرا مجبورش میکنی؟
یونگی نگاهش را تیز کرد.
— مجبورش نکردم.
— ولی میخواستی تنها باهاش بری.
— چون دخترمه.
سوهی با عصبانیت گفت:
— پدر بودن به این معنی نیست که هر کاری خواستی باهاش بکنی!
یونگی یک قدم جلو آمد.
— تو زیادی دخالت میکنی.
— چون تو اصلاً متوجه ترسش نیستی!
— گفتم که میدونم!
صدای یونگی بالا رفت.
یونا که تا آن لحظه ساکت بود، ناگهان شروع به لرزیدن کرد.
سوهی متوجه شد.
— یونا؟
دختر کوچولو دستهایش را روی گوشهایش گذاشت.
بعد روی زمین نشست.
اشک از چشمهایش سرازیر شد.
سوهی فوراً کنار او نشست.
— یونا... عزیزم، نگاه کن به من.
یونا گوشهایش را محکم گرفته بود و گریه میکرد.
سوهی او را در آغوش گرفت.
— آروم باش... من اینجام.
یونا خودش را به سوهی چسباند.
سوهی با ناراحتی به یونگی نگاه کرد.
— میبینی؟
یونگی چیزی نگفت.
فقط به دخترش نگاه کرد.
چند ثانیه طولانی...
بعد آرام گفت:
— بیان شام.
و بدون هیچ حرف دیگری برگشت و از سالن خارج شد.
سوهی با تعجب به رفتنش نگاه کرد.
— شام؟ همین؟
یونا هنوز در آغوشش گریه میکرد.
سوهی آهسته موهایش را نوازش کرد.
— اشکالی نداره...
چند دقیقه بعد، وقتی گریهی یونا آرامتر شد، سوهی دستش را گرفت.
— بریم اتاقت؟
یونا سرش را روی شانهی سوهی گذاشت و سر تکان داد.
---
آن شب سر میز شام...
یونا بین سوهی و یونگی نشسته بود.
اما برخلاف همیشه، حتی به یونگی نگاه هم نمیکرد.
سوهی متوجه شد یونگی چند بار به دخترش نگاه میکند.
انگار میخواست چیزی بگوید.
اما نمیتوانست.
بالاخره قاشقش را روی میز گذاشت.
— یونا.
دختر کوچولو تکان نخورد.
یونگی آرامتر گفت:
— میخوای فردا بریم باغ؟
یونا چند ثانیه سکوت کرد.
بعد دست سوهی را گرفت.
یونگی نگاهش کرد.
چشمانش برای لحظهای غمگین شد.
اما چیزی نگفت.
سوهی برای اولین بار متوجه شد...
شاید پشت آن چهرهی سرد و خشن، مردی وجود داشت که خودش هم نمیدانست چطور باید دوباره به دخترش نزدیک شود.
و شاید...
یونا تنها کسی نبود که از آن شب چهار سال پیش آسیب دیده بود.
ادامه دارد.....🌙
اسلاید ۲ میز شام
#فیک#رمان
پارت ۱۷ — ترسی که هنوز باقی مانده بود
عصر شده بود.
سوهی بعد از چند ساعت کار، بالاخره به عمارت برگشت.
خسته بود و فقط دلش میخواست زودتر لباسهایش را عوض کند.
اما همین که وارد سالن شد، صدای قدمهای کوچکی را شنید.
یونا از انتهای راهرو بیرون آمد.
همین که چشمش به سوهی افتاد، مکث نکرد.
دوید سمتش.
و خودش را در آغوش سوهی انداخت.
سوهی از شدت تعجب خندید و خم شد.
— یونا!
دختر کوچولو محکم او را بغل کرده بود.
سوهی دستش را روی موهایش کشید.
— دلم برات تنگ شده بود.
یونا صورتش را به سینهی سوهی چسباند.
سوهی لبخند زد.
اما چند ثانیه بعد متوجه شد چیزی درست نیست.
یونا خیلی محکم به او چسبیده بود.
انگار نمیخواست رهایش کند.
سوهی آرام پرسید:
— چی شده؟
یونا جواب نداد.
فقط سرش را تکان داد.
سوهی سرش را بالا آورد.
یونگی چند قدم آنطرفتر ایستاده بود.
— چی شده؟
یونگی با خونسردی گفت:
— میخواستم امروز با یونا برم بیرون.
سوهی به یونا نگاه کرد.
— پس چرا نیومدی؟
یونا فوراً سرش را به نشانهی «نه» تکان داد.
سوهی دوباره به یونگی نگاه کرد.
— نمیخواسته باهات بیاد؟
— نه.
— چرا؟
یونگی شانهای بالا انداخت.
— نمیدونم.
سوهی اخم کرد.
— یونگی، این بچه ازت میترسه.
— میدونم.
— پس چرا مجبورش میکنی؟
یونگی نگاهش را تیز کرد.
— مجبورش نکردم.
— ولی میخواستی تنها باهاش بری.
— چون دخترمه.
سوهی با عصبانیت گفت:
— پدر بودن به این معنی نیست که هر کاری خواستی باهاش بکنی!
یونگی یک قدم جلو آمد.
— تو زیادی دخالت میکنی.
— چون تو اصلاً متوجه ترسش نیستی!
— گفتم که میدونم!
صدای یونگی بالا رفت.
یونا که تا آن لحظه ساکت بود، ناگهان شروع به لرزیدن کرد.
سوهی متوجه شد.
— یونا؟
دختر کوچولو دستهایش را روی گوشهایش گذاشت.
بعد روی زمین نشست.
اشک از چشمهایش سرازیر شد.
سوهی فوراً کنار او نشست.
— یونا... عزیزم، نگاه کن به من.
یونا گوشهایش را محکم گرفته بود و گریه میکرد.
سوهی او را در آغوش گرفت.
— آروم باش... من اینجام.
یونا خودش را به سوهی چسباند.
سوهی با ناراحتی به یونگی نگاه کرد.
— میبینی؟
یونگی چیزی نگفت.
فقط به دخترش نگاه کرد.
چند ثانیه طولانی...
بعد آرام گفت:
— بیان شام.
و بدون هیچ حرف دیگری برگشت و از سالن خارج شد.
سوهی با تعجب به رفتنش نگاه کرد.
— شام؟ همین؟
یونا هنوز در آغوشش گریه میکرد.
سوهی آهسته موهایش را نوازش کرد.
— اشکالی نداره...
چند دقیقه بعد، وقتی گریهی یونا آرامتر شد، سوهی دستش را گرفت.
— بریم اتاقت؟
یونا سرش را روی شانهی سوهی گذاشت و سر تکان داد.
---
آن شب سر میز شام...
یونا بین سوهی و یونگی نشسته بود.
اما برخلاف همیشه، حتی به یونگی نگاه هم نمیکرد.
سوهی متوجه شد یونگی چند بار به دخترش نگاه میکند.
انگار میخواست چیزی بگوید.
اما نمیتوانست.
بالاخره قاشقش را روی میز گذاشت.
— یونا.
دختر کوچولو تکان نخورد.
یونگی آرامتر گفت:
— میخوای فردا بریم باغ؟
یونا چند ثانیه سکوت کرد.
بعد دست سوهی را گرفت.
یونگی نگاهش کرد.
چشمانش برای لحظهای غمگین شد.
اما چیزی نگفت.
سوهی برای اولین بار متوجه شد...
شاید پشت آن چهرهی سرد و خشن، مردی وجود داشت که خودش هم نمیدانست چطور باید دوباره به دخترش نزدیک شود.
و شاید...
یونا تنها کسی نبود که از آن شب چهار سال پیش آسیب دیده بود.
ادامه دارد.....🌙
اسلاید ۲ میز شام
#فیک#رمان
- ۱۰.۹k
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط