یک اشک شیرین
#یک_اشک_شیرن
پارت 10
&(پترا):"ام.....من....نمیدونم باید چی بگم..."
لیوای:"بیا یه قراری بزاریم!"
پترا:"من.....نمیتونم!...... ارن....ارن..."
لیوای:"ارن رو بیخیال! مگه نگفتی منو دوست داری!"
پترا:"باشه! بیا فردا!"
لیوای:"باشه عزیزم!"
پترا:"باشه ...پس....اینکه فردا میریم!"
ارن یهو وارد اتاق شد:"با کی داری حرف میزنی؟؟"
دونگگ
پترا:"دوستمه!" با لرز و ترس
ارن:"هوم! ک اینطور!"
پترا:"آره اره..... اینطوریه!"
ارن یکم نگاه عجیب کرد و بعدش گفت:"گوشیتو بده!"
پترا داد
ارن:"شماره....ناشناس؟ اگ دوستته پس چرا سیوش نکردی"
پترا:"خب آخه عشقم سیمکارتشو تازه خرید. زنگ زد ایسگام کنه ولی فورا شناختمش ضایع شد(با خنده)"
ارن:".....ام.... پترا!........اگه قراره قبل ازدواج یچیزایی رو ازم مخفی کنی یا با ینفر دیگه دوست باشی ، تورو خدا بیخیال ازدواج شو! من........ میخوام........"
یهو پترا ناراحت شد.
ارن تا دید پترا ناراحت شده ، نزدیکش شد و دست پترا رو گرفت و ادامه داد :"میخوام...باهات باشم ولی...... اگه میخوای بعد ازدواجمون با ینفر دیگه هم حرف بزنی یا دوست باشی ، لطفا بیا ازدواج نکنیم! بزار برم سر زندگیم! ... البته....."
پترا به ارن نگاه کرد
ارن ادامه داد:"البته ..... اگه قرار نیست چیزیو ازم مخفی کنی ، آره! راضیم باهات ازدواج کنم!"
پترا ارن رو بغل کرد و با گریه گفت:"عشقم! من هیچ وقت قرار نیست بهت خیانت کنم یا بهت دروغ بگم! من از ۱۴ سالگی عاشقتم!"
ارن هم پترا رو بغل کرد و گفت:"اوح.....عزیزم...."
پترا تو بغل ارن نیشخند زد
.
.
.
.
*اتاق لیوای
لیوای:"اححح! خدایا! ارن نفهمیده باشه با پترا حرف زدم! .... ایکاش زودتر بجای ارن بازی ، میرفتم سراغ پترا! خاک تو سرم! حالا هرچی الان پترا دوسم داره! میتونم پترا رو فراری بدم! وقتشه منم زندگی کنم!"
.
.
.
.
مامان ارن تو اتاق داشت گریه میکرد.
مامان ارن :"من.... من نمیتونم بشینم و اجازه بدم پسرم با دختری که ازش متنفره ازدواج کنه! هقق... باید یه کاری کنم...."
چرخید و گوشی رو میز ر. دید
ادامه داد:"ها! ارهه! به لیوای میگم!"
گوشی رو سریع ورداشت و با لیوای تماس گرفت.
*تلفن؛
لیوای:الو!"
مامان ارن با گریه:"هق.... الو لیوای! سلام پسرم!"
لیوای:"چی...چیشده؟ برا چی گریه میکنی؟؟"
مامان ارن:"لیوای!!! هقق...تورو خدا روز عروسی...هققق....بیا عروسی رو خراب کن!با اصلحه بیا با هرچی که میخوای بیا! به پلیس خبر داده نمیشه لطفا! لطفا بیا پسرمون نجات بده!"
لیوای ابرویی بالا برد و با نگرانی گفت:"منظورتون چیه؟ خودتون زنگ زدید به ارن و گفتید میخوایید با پترا ازدواج کنه"
مامان ارن:"من....هق..... پترا منو تهدید کرد! من نمیتونم جلو این ازدواج رو بگیرم ولی تو میتونی لیوای! اگه پسرمو دوست داری ، اینکارو بکن"
لیوای:"چی میگید شما؟ منظورتون از تهدید چیه؟ اصلا به من چه! ارن داره میره سر زندگیش ! منم یدختر پیدا کردم! بزودی قراره ازدواج کنم منم! برا چی بیام دنبال ارن؟؟"
مامان ارن شوکه شد و گریه کرد و..
.
.
.
.
.
.
پایاننننننن
ادامه دارددددددددد
𝐵𝑖𝑡𝑎𝑅𝑟𝑟𝑟
پارت 10
&(پترا):"ام.....من....نمیدونم باید چی بگم..."
لیوای:"بیا یه قراری بزاریم!"
پترا:"من.....نمیتونم!...... ارن....ارن..."
لیوای:"ارن رو بیخیال! مگه نگفتی منو دوست داری!"
پترا:"باشه! بیا فردا!"
لیوای:"باشه عزیزم!"
پترا:"باشه ...پس....اینکه فردا میریم!"
ارن یهو وارد اتاق شد:"با کی داری حرف میزنی؟؟"
دونگگ
پترا:"دوستمه!" با لرز و ترس
ارن:"هوم! ک اینطور!"
پترا:"آره اره..... اینطوریه!"
ارن یکم نگاه عجیب کرد و بعدش گفت:"گوشیتو بده!"
پترا داد
ارن:"شماره....ناشناس؟ اگ دوستته پس چرا سیوش نکردی"
پترا:"خب آخه عشقم سیمکارتشو تازه خرید. زنگ زد ایسگام کنه ولی فورا شناختمش ضایع شد(با خنده)"
ارن:".....ام.... پترا!........اگه قراره قبل ازدواج یچیزایی رو ازم مخفی کنی یا با ینفر دیگه دوست باشی ، تورو خدا بیخیال ازدواج شو! من........ میخوام........"
یهو پترا ناراحت شد.
ارن تا دید پترا ناراحت شده ، نزدیکش شد و دست پترا رو گرفت و ادامه داد :"میخوام...باهات باشم ولی...... اگه میخوای بعد ازدواجمون با ینفر دیگه هم حرف بزنی یا دوست باشی ، لطفا بیا ازدواج نکنیم! بزار برم سر زندگیم! ... البته....."
پترا به ارن نگاه کرد
ارن ادامه داد:"البته ..... اگه قرار نیست چیزیو ازم مخفی کنی ، آره! راضیم باهات ازدواج کنم!"
پترا ارن رو بغل کرد و با گریه گفت:"عشقم! من هیچ وقت قرار نیست بهت خیانت کنم یا بهت دروغ بگم! من از ۱۴ سالگی عاشقتم!"
ارن هم پترا رو بغل کرد و گفت:"اوح.....عزیزم...."
پترا تو بغل ارن نیشخند زد
.
.
.
.
*اتاق لیوای
لیوای:"اححح! خدایا! ارن نفهمیده باشه با پترا حرف زدم! .... ایکاش زودتر بجای ارن بازی ، میرفتم سراغ پترا! خاک تو سرم! حالا هرچی الان پترا دوسم داره! میتونم پترا رو فراری بدم! وقتشه منم زندگی کنم!"
.
.
.
.
مامان ارن تو اتاق داشت گریه میکرد.
مامان ارن :"من.... من نمیتونم بشینم و اجازه بدم پسرم با دختری که ازش متنفره ازدواج کنه! هقق... باید یه کاری کنم...."
چرخید و گوشی رو میز ر. دید
ادامه داد:"ها! ارهه! به لیوای میگم!"
گوشی رو سریع ورداشت و با لیوای تماس گرفت.
*تلفن؛
لیوای:الو!"
مامان ارن با گریه:"هق.... الو لیوای! سلام پسرم!"
لیوای:"چی...چیشده؟ برا چی گریه میکنی؟؟"
مامان ارن:"لیوای!!! هقق...تورو خدا روز عروسی...هققق....بیا عروسی رو خراب کن!با اصلحه بیا با هرچی که میخوای بیا! به پلیس خبر داده نمیشه لطفا! لطفا بیا پسرمون نجات بده!"
لیوای ابرویی بالا برد و با نگرانی گفت:"منظورتون چیه؟ خودتون زنگ زدید به ارن و گفتید میخوایید با پترا ازدواج کنه"
مامان ارن:"من....هق..... پترا منو تهدید کرد! من نمیتونم جلو این ازدواج رو بگیرم ولی تو میتونی لیوای! اگه پسرمو دوست داری ، اینکارو بکن"
لیوای:"چی میگید شما؟ منظورتون از تهدید چیه؟ اصلا به من چه! ارن داره میره سر زندگیش ! منم یدختر پیدا کردم! بزودی قراره ازدواج کنم منم! برا چی بیام دنبال ارن؟؟"
مامان ارن شوکه شد و گریه کرد و..
.
.
.
.
.
.
پایاننننننن
ادامه دارددددددددد
𝐵𝑖𝑡𝑎𝑅𝑟𝑟𝑟
- ۶.۴k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط