{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میخوام یه خاطره بگم

میخوام یه خاطره بگم
خاطره یه روز خوب
خاطره خنده های واقعیم


خورد زمین، داشتم از ترس سکته میکردم
کمکش کردم پاشه، خودم داشتم از ترس میمردم
دستمو دورش حلقه کردمو اروم راه رفتیم، رو یه نیمکت نشستیم، دستش درد میکرد
فقط خدا میدونه اونموقع چقد به خودم فحش دادم
واسه اولین بار سرشو گذاش روپام
از خوشحالی گریم گرفته بود
پا شدیم رفتیم کلاس
از یه خاطره قدیمی گف
تو لحن حرف زدنش حسودی موج میزد و من عاشقه همین حسودی کردناش بودم
سرشو گذاش رو شونم
کاش هیچوقت اون قانون نبود، کاش
کاش میدونس هرچی شد از دوست داشتنشه
کاش میدونس چقد عاشقشم
فقط میخوا یه چیزیو بهم بگه
خواهری اگه هنوزم منو میخوای
اگه هنوزم دوسم داری
اگه هنوزم خواهرتم
بهم بگو
و حرفی نزن که پشیمون شی
فقط بگو
دیدگاه ها (۱)

《☆فقط یه دوست معمولی☆》پارت3وقتی که برگشتیم کم کم باید میخواب...

رمان تو خود منی

part59. . اخر دفترچرو نگاه کرد، چند برگه کنده شده بود یعنی ...

" ویو لیا " احساس کردم یه نفر داره بیدارم میکنهیه چشمم رو نی...

@nphotography

Do I love him, or do I hate him?p:¹⁸ویو جینا با دل درد شدیدی...

چندپارتی نامجون

شاهکاری به نام دروغ

P2بعد از کلاسا با آدلا بیرون مدرسه رفتم. مثل همیشه پیاده به ...

پسر بد (67)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط