{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

" ویو لیا "

" ویو لیا "

احساس کردم یه نفر داره بیدارم میکنه
یه چشمم رو نیمه باز کردم که دیدم کوکه بهم گفت ناهار حاضره و بریم پایین منم روم رو اونور کردم و گفتم بعدن میخورم و دوباره خوابیدم بعد از چند مین احساس‌ کردم بلیزم خیسه سریع بلند شدم و با دیدن لیوان توی دستش تبدیل به یه سگ شدم دیدم داره فرار میکنه که افتادم دنبالش از پله های عمارت پایین رفتیم به پله‌ی آخر که رسیدیم صدای عصبیه عمو رو شنیدیم که میگفت

بابای کوک : معلوم هست شما دوتا خرس گنده چیکار میکنین ( عصبی و داد )

وای خدا الان عمو عصبیه بزار بندازم گردن کوک

لیا : عمووووو کوک وقتی خواب بودم روم آب ریخت ( کمی‌لوس )

بابای کوک :‌ کوک این چه کاریه ؟

کوک : بابا آخه رفتم واسه ناهار بیدارش کنم بیدار نشد

بابای کوک : خب پسرم این دلیل نمیشه روش آب بریزی‌

کوک : باشه بابا

بابای کوک : آفرین خرس گنده ها برین بشینین سر سفره

کوک و من هم زمان گفتیم : چشم

رفتیم نشستیم سر سفره و شروع کردیم به غذا خوردن بعد از نیم ساعت غذامون تموم شد و رفتیم اتاقامون افتم سمت کمدم و یه پیرهن سفید بلند برداشتم و یه کفش پاشنه دار

بعد رفتم سمت اتاق کوک و در زدم که گفت بفرمایید

با دیدن من شوک شد و گفت

کوک : چیزی شده ؟

لیا : چی‌میپوشی ؟

کوک : کت شلوار دیگه
توچی ؟

لیا : منم یه پیراهن سفید بلند میپوشم

کوک : پس همون لباس عروس دوماد می پوشیم

لیا : به سه دلیل

کوک : بگو ببینم چت دلایلی داره

لیا : یک اگه دخترا توی لباس اسپورت ببیننم میکشنم دو به خاطره عاقدو اون و به هر حال اون جا برای ازدواجه دیگه سه یعنی من یه عکس خوب توی عروسی اجباریم نندازم
و یه لباس خوب نپوشم

کوک یه لخد زد و گفت

کوک : باشه برو آماده شو

لیا : باشه

از اتاق اومدم بیرون و سمت اتاق خودم رفتم اول رفتم حموم بعد اومدم بیرون موهام رو خشک کردم و حالت دادم و یه آرایش نه غلیظ نه نچرال زدم و لباسم رو پوشیدم و یه کیف انتخاب کردم و رسیدم به بخش مورده علاقه ی خودم یعنی عکس استوری‌ یه بنگله طلایی انداختم بعد یه انگشتر و گردنبند و گوشواره ی ست طلایی انداختم که صدای در اومد و مینا وارد شد واییی این چقدر گوگولی شده

مینا : لیا همه منت...

حرفش‌رو خرد و با تعجب نگام کرد که پرسیدم

لیا : چیه ؟ چیشد ؟

مینا : تو تو چرا نقدر خوشگل شدی ( با ذوق فراوان )

لیا : منم میگم چی‌میخواد بگه

مینا : ای کاش‌پسر‌بودم میگرفتممت

لیا : فعلا که داداشت داره میگیره

مینا :‌ حیف

لیا : بیا بریم پایین دیگه

مینا : اها آره بریم

از اتاق بیرن رفتیم و از پله ها پایین اومدیم که لیام اومد کنارم وایساد و‌گفتم

لیام : چه خواهر جذابی دارم من

لیا : پاچه خواری نکن

رفتم جلوی کوک که داشت نگان میکرد

" ویو کوک "

...

بای بای ❤️‍🩹🫂🧷
دیدگاه ها (۲)

لیسا : لیا بیام ببینم یه لباس مزخرف و اسپرت پوشیدی او تالار ...

سلام پرنسس ها 🎀✨️حالتون چطوره؟! 🙃🙂میخوام یکم سرتون غر بزنم ش...

لیا : نه خبری از تالار لباس عروس دوماد یا دعوت نامه و اینا ن...

با صدای مامان کوک از خواب نازم بلند شدم دیدم هر چهارتامون رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط