عمو های من
p25
چشمان ا.ت از عصبانیت گشاد شد و با ناباوری به تهیونگ خیره ماند. لحنش از خشم میلرزید، اما سعی میکرد آرامش خود را حفظ کند، هرچند که دیگر کاملاً مشخص بود که این آرامش فقط ظاهری است.
«باشه، فهمیدم! لازم نیست انقدر غر بزنی و چنگ و دندون نشون بدی.» ا.ت با نیشوکنایه گفت و نگاهش را از تهیونگ گرفت و به نقطهای نامعلوم روی دیوار دوخت. «اصلاً کی گفته من میخوام با تو راحت باشم؟ کی گفته من اصلاً به تو فکر میکنم؟»
یک قدم به عقب برداشت، فاصلهای که قبلاً پر کرده بود را دوباره ایجاد کرد و سعی کرد به ظاهرِ خونسردی خود را حفظ کند. «من فقط داشتم حرف میزدم. ولی انگار اینجا اشتباه اومدم. وقتی انقدر حساسی و فکر میکنی همه میخوان زندگیت رو خراب کنن، بهتره تنها باشی.»
ا.ت با صدایی که سعی میکرد قاطع و بیتفاوت باشد، گفت: «من میرم با جونگکوک صحبت کنم. اون انقدر غر نمیزنه و درک میکنه که آدم گاهی دلش میخواد با یکی حرف بزنه. حداقل اون باهام مثل یه بچهی مالکیت شده رفتار نمیکنه!»
این حرف آخر، تیر خلاصی بود که ا.ت با عصبانیت به سمت تهیونگ پرتاب کرد. نگاهش دوباره به سمت تهیونگ برگشت، این بار با حالتی از تحقیر و عصبانیتِ فروخورده. نفس عمیقی کشید و قبل از اینکه تهیونگ فرصتِ هیچ واکنشی را پیدا کند، چرخید و با قدمهایی تند از اتاق خارج شد، و صدای بستهشدن در، سکوتِ سنگینِ اتاق را شکستا.ت با قدمهای تند از اتاق بیرون رفت و به سمت سالن حرکت کرد. هر قدمی که برمیداشت، عصبانیتِ اولیهاش کمی فروکش میکرد، اما جای آن را نوعی حسِ پشیمانی و ناراحتیِ عمیق میگرفت. حرفهایی که به تهیونگ زده بود، مثل سیلی در گوشش صدا میداد. او میدانست که تهیونگ حسود و گاهی کنترلگر است، اما امشب، خودش هم از کوره در رفته بود و حرفهایی زده بود که میتوانست زخمِ عمیقی بر دلِ تهیونگ بگذارد.
وارد جمع دوستان شد و سعی کرد لبخندی مصنوعی بزند. جونگکوک، که انگار متوجه حالِ آشفتهاش شده بود، با مهربانی پرسید: “چیزی شده ا.ت؟ صورتت رنگ نداره.”
ا.ت فقط سرش را به معنیِ “نه” تکان داد و سعی کرد خودش را مشغولِ حرفهای دیگران کند. شام را در سکوت نسبی خورد، در حالی که ذهنش درگیرِ موقعیتِ پیشآمده بود. حرفِ “راحتی” و “درک شدن” که به زبان آورده بود، در مقابلِ چهرهی آشفته و خشمگینِ تهیونگ، حالا پوچ و بیمعنی به نظر میرسید. او فقط میخواست از آن وضعیت فرار کند، اما با گفتنِ اسمِ جونگکوک، خودش هم باعثِ دلخوریِ بیشترِ تهیونگ شده بود.
بعد از شام، وقتی دوستان کمکم آمادهی رفتن شدند، ا.ت به بهانهی برداشتنِ چیزی از اتاقش، دوباره به سمتِ اتاقِ خودش و تهیونگ رفت. در را با احتیاط باز کرد. تهیونگ تنها بود و روی لبهی تخت نشسته بود، سرش بین دو دستش بود و به نقطهای نامعلوم خیره شده بود. انگار تمامِ انرژیاش تخلیه شده بود.
ا.ت آهسته در را بست و به سمتش رفت. کنارش نشست، اما فاصلهاش را حفظ کرد. چند لحظه سکوتِ سنگین بینشان حاکم بود.
بالاخره، ا.ت با صدایی که کمی گرفته بود، شروع کرد: «تهیونگ…»
تهیونگ سرش را بلند کرد، اما نگاهش همچنان خسته و غمگین بود.
ا.ت ادامه داد: «من… من متاسفم. برای حرفهایی که زدم. عصبانی بودم و حرفهایی زدم که نباید میزدم. منظورم این نبود که تو درک نمیکنی، یا… یا اینکه بخوام با جونگکوک مقایسهات کنم. فقط… فقط اون لحظه خیلی بهم فشار اومد و منم واکنشِ بدی نشون دادم.»
مکثی کرد و ادامه داد: «میدونم حسودیت میشه و من شاید… شاید نباید اونطوری در موردِ اون پسر حرف میزدم. ولی تو هم نباید اونطوری بهم واکنش نشون بدی. نباید من رو ببوسی و بعد بهم دستور بدی.»
نگاهش را به دستهایشان دوخت. «حق با توئه، من باید در موردِ هر کسی که باهاش حرف میزنم، با تو راحت باشم. ولی تو هم باید بهم اعتماد کنی و… و اینقدر تملکگر نباشی. من فقط… فقط میخواستم تو رو هم داشته باشم، نه اینکه همیشه بترسم از اینکه ممکنه از دستت بدم.»
حرفهایش را با صدای آرامی زد، اما هر کلمه از تهِ دل بود. به چهرهی تهیونگ نگاه کرد، منتظرِ پاسخی بود، هرچند که میدانست شاید هنوز هم اوضاع کاملاً آرام نشده باشد.
این پارتوووووو دوس دارمممم
چشمان ا.ت از عصبانیت گشاد شد و با ناباوری به تهیونگ خیره ماند. لحنش از خشم میلرزید، اما سعی میکرد آرامش خود را حفظ کند، هرچند که دیگر کاملاً مشخص بود که این آرامش فقط ظاهری است.
«باشه، فهمیدم! لازم نیست انقدر غر بزنی و چنگ و دندون نشون بدی.» ا.ت با نیشوکنایه گفت و نگاهش را از تهیونگ گرفت و به نقطهای نامعلوم روی دیوار دوخت. «اصلاً کی گفته من میخوام با تو راحت باشم؟ کی گفته من اصلاً به تو فکر میکنم؟»
یک قدم به عقب برداشت، فاصلهای که قبلاً پر کرده بود را دوباره ایجاد کرد و سعی کرد به ظاهرِ خونسردی خود را حفظ کند. «من فقط داشتم حرف میزدم. ولی انگار اینجا اشتباه اومدم. وقتی انقدر حساسی و فکر میکنی همه میخوان زندگیت رو خراب کنن، بهتره تنها باشی.»
ا.ت با صدایی که سعی میکرد قاطع و بیتفاوت باشد، گفت: «من میرم با جونگکوک صحبت کنم. اون انقدر غر نمیزنه و درک میکنه که آدم گاهی دلش میخواد با یکی حرف بزنه. حداقل اون باهام مثل یه بچهی مالکیت شده رفتار نمیکنه!»
این حرف آخر، تیر خلاصی بود که ا.ت با عصبانیت به سمت تهیونگ پرتاب کرد. نگاهش دوباره به سمت تهیونگ برگشت، این بار با حالتی از تحقیر و عصبانیتِ فروخورده. نفس عمیقی کشید و قبل از اینکه تهیونگ فرصتِ هیچ واکنشی را پیدا کند، چرخید و با قدمهایی تند از اتاق خارج شد، و صدای بستهشدن در، سکوتِ سنگینِ اتاق را شکستا.ت با قدمهای تند از اتاق بیرون رفت و به سمت سالن حرکت کرد. هر قدمی که برمیداشت، عصبانیتِ اولیهاش کمی فروکش میکرد، اما جای آن را نوعی حسِ پشیمانی و ناراحتیِ عمیق میگرفت. حرفهایی که به تهیونگ زده بود، مثل سیلی در گوشش صدا میداد. او میدانست که تهیونگ حسود و گاهی کنترلگر است، اما امشب، خودش هم از کوره در رفته بود و حرفهایی زده بود که میتوانست زخمِ عمیقی بر دلِ تهیونگ بگذارد.
وارد جمع دوستان شد و سعی کرد لبخندی مصنوعی بزند. جونگکوک، که انگار متوجه حالِ آشفتهاش شده بود، با مهربانی پرسید: “چیزی شده ا.ت؟ صورتت رنگ نداره.”
ا.ت فقط سرش را به معنیِ “نه” تکان داد و سعی کرد خودش را مشغولِ حرفهای دیگران کند. شام را در سکوت نسبی خورد، در حالی که ذهنش درگیرِ موقعیتِ پیشآمده بود. حرفِ “راحتی” و “درک شدن” که به زبان آورده بود، در مقابلِ چهرهی آشفته و خشمگینِ تهیونگ، حالا پوچ و بیمعنی به نظر میرسید. او فقط میخواست از آن وضعیت فرار کند، اما با گفتنِ اسمِ جونگکوک، خودش هم باعثِ دلخوریِ بیشترِ تهیونگ شده بود.
بعد از شام، وقتی دوستان کمکم آمادهی رفتن شدند، ا.ت به بهانهی برداشتنِ چیزی از اتاقش، دوباره به سمتِ اتاقِ خودش و تهیونگ رفت. در را با احتیاط باز کرد. تهیونگ تنها بود و روی لبهی تخت نشسته بود، سرش بین دو دستش بود و به نقطهای نامعلوم خیره شده بود. انگار تمامِ انرژیاش تخلیه شده بود.
ا.ت آهسته در را بست و به سمتش رفت. کنارش نشست، اما فاصلهاش را حفظ کرد. چند لحظه سکوتِ سنگین بینشان حاکم بود.
بالاخره، ا.ت با صدایی که کمی گرفته بود، شروع کرد: «تهیونگ…»
تهیونگ سرش را بلند کرد، اما نگاهش همچنان خسته و غمگین بود.
ا.ت ادامه داد: «من… من متاسفم. برای حرفهایی که زدم. عصبانی بودم و حرفهایی زدم که نباید میزدم. منظورم این نبود که تو درک نمیکنی، یا… یا اینکه بخوام با جونگکوک مقایسهات کنم. فقط… فقط اون لحظه خیلی بهم فشار اومد و منم واکنشِ بدی نشون دادم.»
مکثی کرد و ادامه داد: «میدونم حسودیت میشه و من شاید… شاید نباید اونطوری در موردِ اون پسر حرف میزدم. ولی تو هم نباید اونطوری بهم واکنش نشون بدی. نباید من رو ببوسی و بعد بهم دستور بدی.»
نگاهش را به دستهایشان دوخت. «حق با توئه، من باید در موردِ هر کسی که باهاش حرف میزنم، با تو راحت باشم. ولی تو هم باید بهم اعتماد کنی و… و اینقدر تملکگر نباشی. من فقط… فقط میخواستم تو رو هم داشته باشم، نه اینکه همیشه بترسم از اینکه ممکنه از دستت بدم.»
حرفهایش را با صدای آرامی زد، اما هر کلمه از تهِ دل بود. به چهرهی تهیونگ نگاه کرد، منتظرِ پاسخی بود، هرچند که میدانست شاید هنوز هم اوضاع کاملاً آرام نشده باشد.
این پارتوووووو دوس دارمممم
- ۳.۴k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط