.......//برده ی زیبا//.......
part///.......35......///part
پارت ۳۵
یک هفته بعد...
یک هفته از آن شب فوقالعاده گذشته بود.
ات و تهیونگ همچنان در دنیای کوچک و مخفی خودشان غرق بودند؛ دنیایی که فقط خودشان، هانا و لئو از آن خبر داشتند.
ات هر روز بیشتر به آیندهای که قرار بود با تهیونگ و فرزندشان بسازند فکر میکرد.
اما آن روز...
همهچیز در یک لحظه تغییر کرد.
ات در عمارت مشغول کار بود که ناگهان صدای یکی از خدمتکارها از سالن بلند شد:
— آقای کیم... تصادف کردن!
ات همانجا خشکش زد.
دستش از روی وسیلهای که در دست داشت شل شد.
— چی...؟
هانا که صدای حرفها را شنیده بود، با عجله خودش را به ات رساند.
— ات!
ات با صدایی لرزان پرسید:
— تهیونگ...؟
هانا چیزی برای گفتن نداشت.
فقط دست ات را گرفت.
— باید بریم بیمارستان.
ات حتی نمیدانست چطور خودش را به ماشین رساند.
تمام مسیر فقط یک جمله در ذهنش تکرار میشد:
«خدایا، فقط سالم باشه...»
---
بیمارستان
راهروی بیمارستان پر از رفتوآمد و اضطراب بود.
خانوادهی تهیونگ با نگرانی جلوی اتاق عمل ایستاده بودند.
ات چند قدم دورتر، پشت دیواری نزدیک در اتاق عمل ایستاده بود جایی که کسی بهراحتی نمیتوانست او را ببیند
اشکهایش روی صورتش میریخت.
هانا کنارش ایستاده بود و او را محکم در آغوش گرفته بود.
— ات... آروم باش.
ات با گریه گفت:
— هانا... من میترسم...
— نترس. دکترها دارن هر کاری از دستشون برمیاد انجام میدن.
ات سرش را روی شانهی هانا گذاشت.
— قرار بود با هم آیندهمون رو بسازیم...
صدایش لرزید.
— قرار بود بچهمون رو ببینه...
هانا محکمتر بغلش کرد.
— میبینتش... مطمئن باش میبینتش.
ساعتها گذشت.هیچ خبری نبود.
ات حتی یک لحظه هم از آنجا تکان نخورد.
بالاخره در اتاق عمل باز شد.
دکتر با چهرهای خسته و نگران بیرون آمد.
همه سریع به سمتش رفتند.
دکتر چند لحظه سکوت کرد و گفت:
— عمل موفقیتآمیز بود... اما...
ات نفسش بند آمد.
دکتر ادامه داد:
— متأسفانه ضربهی شدیدی به سرش وارد شده.
ات با صدای لرزان پرسید:
— یعنی چی؟
دکتر آهی کشید.
— هنوز به هوش نیومده.
چند ثانیه سکوت سنگینی در راهرو افتاد.
دکتر با نگرانی ادامه داد:
— ایشون به کما رفته.
ات همانجا خشکش زد.
— کما...؟
لبهایش لرزید.
هانا سریع او را گرفت تا زمین نخورد.
ات فقط به در اتاق نگاه میکرد.
— نه...
اشکهایش دوباره سرازیر شد.
— نه... تهیونگ نه...
هانا او را در آغوش گرفت.
— ات...
اما ات فقط زیر لب تکرار میکرد:
— قرار بود برگرده...
پنج ماه بعد...
پنج ماه طولانی گذشته بود.
تهیونگ هنوز در کما بود.
اما ات هر روز خودش را به بیمارستان میرساند.
گاهی چند دقیقه و گاهی ساعتها کنار تختش مینشست.
دستش را در دست میگرفت و برایش حرف میزد.
— امروز هوا خیلی خوب بود...
— هانا دوباره سر به سرم گذاشت...
— امروز بچهمون خیلی تکون خورد.
لبخند کوچکی روی صورتش میآمد.
— میدونی الان هفت ماهه باردارم...
دستش را روی شکمش میگذاشت.
— خیلی بزرگ شده.
بعد نگاهش را به تهیونگ میدوخت.
— کاش بیدار بودی و خودت حسش میکردی.
گاهی برایش از روزهای آشناییشان میگفت.
از اولین باری که همدیگر را دیده بودند.
از اولین قرار مخفیانهشان.
از روز ازدواجشان.
از خندههایشان.
از تمام خاطراتی که هیچکس از آنها خبر نداشت.
— تهیونگ...
اشک در چشمهایش جمع میشد.
— من هنوز منتظرم.
و هر بار قبل از رفتن، آرام دستش را فشار میداد.
— برگرد پیشمون...
تا اینکه یک روز...
ات و هانا در عمارت بودند که ناگهان خبری رسید:
— آقای کیم به هوش اومدن!
ات با شنیدن این جمله، نفسش بند آمد.
— چی...؟
هانا دستش را گرفت.
— بهوش اومده!
چشمهای ات پر از اشک شد.
هر دو با عجله راهی بیمارستان شدند.
وقتی به بیمارستان رسیدند، ات میخواست مستقیم وارد اتاق تهیونگ شود.
اما هانا دستش را گرفت.
ادامه در کامنت...
پارت ۳۵
یک هفته بعد...
یک هفته از آن شب فوقالعاده گذشته بود.
ات و تهیونگ همچنان در دنیای کوچک و مخفی خودشان غرق بودند؛ دنیایی که فقط خودشان، هانا و لئو از آن خبر داشتند.
ات هر روز بیشتر به آیندهای که قرار بود با تهیونگ و فرزندشان بسازند فکر میکرد.
اما آن روز...
همهچیز در یک لحظه تغییر کرد.
ات در عمارت مشغول کار بود که ناگهان صدای یکی از خدمتکارها از سالن بلند شد:
— آقای کیم... تصادف کردن!
ات همانجا خشکش زد.
دستش از روی وسیلهای که در دست داشت شل شد.
— چی...؟
هانا که صدای حرفها را شنیده بود، با عجله خودش را به ات رساند.
— ات!
ات با صدایی لرزان پرسید:
— تهیونگ...؟
هانا چیزی برای گفتن نداشت.
فقط دست ات را گرفت.
— باید بریم بیمارستان.
ات حتی نمیدانست چطور خودش را به ماشین رساند.
تمام مسیر فقط یک جمله در ذهنش تکرار میشد:
«خدایا، فقط سالم باشه...»
---
بیمارستان
راهروی بیمارستان پر از رفتوآمد و اضطراب بود.
خانوادهی تهیونگ با نگرانی جلوی اتاق عمل ایستاده بودند.
ات چند قدم دورتر، پشت دیواری نزدیک در اتاق عمل ایستاده بود جایی که کسی بهراحتی نمیتوانست او را ببیند
اشکهایش روی صورتش میریخت.
هانا کنارش ایستاده بود و او را محکم در آغوش گرفته بود.
— ات... آروم باش.
ات با گریه گفت:
— هانا... من میترسم...
— نترس. دکترها دارن هر کاری از دستشون برمیاد انجام میدن.
ات سرش را روی شانهی هانا گذاشت.
— قرار بود با هم آیندهمون رو بسازیم...
صدایش لرزید.
— قرار بود بچهمون رو ببینه...
هانا محکمتر بغلش کرد.
— میبینتش... مطمئن باش میبینتش.
ساعتها گذشت.هیچ خبری نبود.
ات حتی یک لحظه هم از آنجا تکان نخورد.
بالاخره در اتاق عمل باز شد.
دکتر با چهرهای خسته و نگران بیرون آمد.
همه سریع به سمتش رفتند.
دکتر چند لحظه سکوت کرد و گفت:
— عمل موفقیتآمیز بود... اما...
ات نفسش بند آمد.
دکتر ادامه داد:
— متأسفانه ضربهی شدیدی به سرش وارد شده.
ات با صدای لرزان پرسید:
— یعنی چی؟
دکتر آهی کشید.
— هنوز به هوش نیومده.
چند ثانیه سکوت سنگینی در راهرو افتاد.
دکتر با نگرانی ادامه داد:
— ایشون به کما رفته.
ات همانجا خشکش زد.
— کما...؟
لبهایش لرزید.
هانا سریع او را گرفت تا زمین نخورد.
ات فقط به در اتاق نگاه میکرد.
— نه...
اشکهایش دوباره سرازیر شد.
— نه... تهیونگ نه...
هانا او را در آغوش گرفت.
— ات...
اما ات فقط زیر لب تکرار میکرد:
— قرار بود برگرده...
پنج ماه بعد...
پنج ماه طولانی گذشته بود.
تهیونگ هنوز در کما بود.
اما ات هر روز خودش را به بیمارستان میرساند.
گاهی چند دقیقه و گاهی ساعتها کنار تختش مینشست.
دستش را در دست میگرفت و برایش حرف میزد.
— امروز هوا خیلی خوب بود...
— هانا دوباره سر به سرم گذاشت...
— امروز بچهمون خیلی تکون خورد.
لبخند کوچکی روی صورتش میآمد.
— میدونی الان هفت ماهه باردارم...
دستش را روی شکمش میگذاشت.
— خیلی بزرگ شده.
بعد نگاهش را به تهیونگ میدوخت.
— کاش بیدار بودی و خودت حسش میکردی.
گاهی برایش از روزهای آشناییشان میگفت.
از اولین باری که همدیگر را دیده بودند.
از اولین قرار مخفیانهشان.
از روز ازدواجشان.
از خندههایشان.
از تمام خاطراتی که هیچکس از آنها خبر نداشت.
— تهیونگ...
اشک در چشمهایش جمع میشد.
— من هنوز منتظرم.
و هر بار قبل از رفتن، آرام دستش را فشار میداد.
— برگرد پیشمون...
تا اینکه یک روز...
ات و هانا در عمارت بودند که ناگهان خبری رسید:
— آقای کیم به هوش اومدن!
ات با شنیدن این جمله، نفسش بند آمد.
— چی...؟
هانا دستش را گرفت.
— بهوش اومده!
چشمهای ات پر از اشک شد.
هر دو با عجله راهی بیمارستان شدند.
وقتی به بیمارستان رسیدند، ات میخواست مستقیم وارد اتاق تهیونگ شود.
اما هانا دستش را گرفت.
ادامه در کامنت...
- ۱۳.۷k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط