چند پارتی تهیونگ

پارت ۳

ات دستش رو جلو برد، اما درست قبل از لمس صورتش مکث کرد.
تهیونگ متوجه شد.
آروم گفت:
ـ می‌تونی.
ات دستش رو روی گونه‌ی تهیونگ گذاشت.
اشک روی صورتش رو با انگشت پاک کرد.
تهیونگ چشم‌هاشو بست.
ـ دیشب خیلی ناراحت شدم.
ـ می‌دونم.
ـ ولی هنوز دوستت دارم.
تهیونگ چشم‌هاشو باز کرد.
ات ادامه داد:
ـ این دوتا با هم تناقض ندارن.
تهیونگ لب‌هاشو به هم فشار داد.
ـ می‌دونم.
ـ و اینکه هنوز دوستت دارم، به این معنی نیست که اتفاق دیشب رو فراموش کردم.
تهیونگ سرش رو تکون داد.
ـ فراموش نکن.
ـ چی؟
ـ نذار چون دوستت دارم، فکر کنم اشکال نداشته.
ات چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
ـ باشه.
تهیونگ دستش رو بالا آورد و دست ات رو گرفت.
ولی قبل از اینکه بیشتر نزدیک بشه، مکث کرد.
ـ می‌تونم بغلت کنم؟
ات چند ثانیه ساکت موند.
بعد خودش یه قدم جلو رفت.
ـ آره.
تهیونگ همون لحظه دست‌هاشو دورش حلقه کرد.
ات سرش رو روی شونه‌ش گذاشت.
تهیونگ نفس عمیقی کشید و چشم‌هاشو بست.
ولی دوباره اشکش سرازیر شد.
این بار ات چیزی نگفت.
فقط دستش رو آروم روی پشت تهیونگ کشید.
تهیونگ با صدای گرفته گفت:
ـ دلم نمی‌خواست اولین بغلی که بعد از دیشب ازت می‌گیرم، وقتی باشه که دارم گریه می‌کنم.
ات خیلی آروم گفت:
ـ خودت خواستی بغلم کنی.
ـ آره.
یه مکث.
ـ دلم برات تنگ شده بود.
ات چشم‌هاشو بست.
ـ منم.
تهیونگ کمی ازش فاصله گرفت.
چشم‌هاش هنوز خیس بود.
چند ثانیه فقط به ات نگاه کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
ـ می‌تونم ببوسمت؟
ات نگاهش کرد.
این بار خودش جواب نداد.
فقط کمی جلو رفت.
تهیونگ لب‌هاشو خیلی کوتاه روی لب‌های ات گذاشت.
یه بوسه‌ی آروم و کوتاه.
وقتی جدا شدن، ات هنوز دستش روی گونه‌ی تهیونگ بود.
اما بعد از چند ثانیه گفت:
ـ هنوز باید درباره دعوامون حرف بزنیم.
تهیونگ آهسته سر تکون داد.
ـ می‌دونم.
ـ همه‌ش رو.
ـ باشه.
ـ ولی الان نه.
تهیونگ پرسید:
ـ چرا؟
ات خسته لبخند زد.
ـ چون هر دومون هنوز خیلی عصبی‌ایم.
تهیونگ هم لبخند کوچیکی زد.
ـ پس امروز صبحونه می‌خوریم؟
ات ابرو بالا انداخت.
ـ بعد از این همه گریه، فقط به صبحونه فکر می‌کنی؟
ـ خب گرسنمه.
ات خندید.
برای اولین بار از دیشب.
تهیونگ چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
ـ بالاخره خندیدی.
ات سریع اخمش رو برگشتوند.
ـ زیاد ذوق نکن.
تهیونگ لبخند زد.
ـ چشم.
بعد دوباره دستش رو گرفت.
ولی این بار نه برای اینکه بحث رو تموم کنه.
فقط برای اینکه بدونه هنوز اونجاست.
و ات هم دستش رو پس نکشید.
صبحونه خوردنشون تقریباً بی‌حرف گذشت.
نه از اون سکوت‌های بدی که آدم دلش می‌خواد فرار کنه.
بیشتر شبیه سکوتی بود که هر دوشون هنوز داشتن فکر می‌کردن.
ات فنجونش رو روی میز گذاشت و گفت:
ـ خب.
تهیونگ نگاهش کرد.
ـ خب؟
ـ گفتی درباره‌ی دیشب حرف می‌زنیم.
تهیونگ نفس عمیقی کشید.
ـ آره.
ـ پس بگو.
تهیونگ چند لحظه به میز خیره موند.
ـ دعوامون از همون چیزی شروع شد که دیشب بهت گفتم.
ات ابروهاشو بالا برد.
ـ کدوم چیز؟
ـ اینکه بدون اینکه بهم بگی، قرار کاری‌تو کنسل کردی و رفتی اون مهمونی.
ات آهسته گفت:
ـ من نرفتم مهمونی.
ـ ات...
ـ واقعاً نرفتم برای مهمونی.
تهیونگ ساکت شد.
ات دست‌هاشو روی میز گذاشت.
ـ من رفتم چون دوستم ازم خواسته بود همراهش برم. قرار نبود بمونم. قرار بود فقط یه ساعت باشم و برگردم.
ـ ولی بهم نگفتی.
ـ چون می‌دونستم عصبانی می‌شی.
ـ خب چرا؟
ات نگاهش کرد.
ـ چون همیشه وقتی نگران می‌شی، فکر می‌کنی من باید هر کاری رو دقیقاً همون‌طوری که تو می‌خوای انجام بدم.
تهیونگ چیزی نگفت.
ات ادامه داد:
ـ من همسرتم، تهیونگ. بچه‌ت نیستم.
ـ می‌دونم.
ـ پس وقتی می‌گم می‌خوام یه جایی برم، قرار نیست هر بار فکر کنی باید تصمیم بگیری برام.
تهیونگ دستش رو روی صورتش کشید.
ـ من فقط نگران شده بودم.
ـ می‌دونم.
ـ چند ساعت جوابم رو ندادی.
ـ گوشیم شارژ نداشت.
ـ من نمی‌دونستم.
ـ چون وقتی برگشتم، به جای اینکه ازم بپرسی کجام بودم، شروع کردی داد زدن.
تهیونگ سرش رو پایین انداخت.
ـ آره.
ـ و منم جواب دادم.
ـ آره.
ـ و بعد...
ات جمله‌ش رو تموم نکرد.
هر دو می‌دونستن بعدش چی شد.
تهیونگ آروم گفت:
ـ بعد من کنترل خودمو از دست دادم.
ات نگاهش کرد.
ـ دقیقاً.
چند ثانیه سکوت شد.



#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
دیدگاه ها (۱۳)

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

چندپارتی یونگی

پارت ۱۹۵

چندپارتی جونگ کوک

درخواستی

صبح روز بعد، ات از خواب بیدار شد و مدت زیادی به سقف خیره مون...

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎6 ⊹˚₊ ویو تهیونگ | سالن عروسی از روی...

سناریو سانزو

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟏اتاق برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت.ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط