فرار من .

۱۰





جنا... اون هرچی گفته جواب حرف خودت بوده جنگکوک. مشکل تو اینه که به هیچ وجه حاضر به کم کردن غرورت نیستی حتی شده به قیمت غرور دیگران



بعد حالت قهر نشست و سرش رو گرفت پایین

دوباره این بار موهام رو بهم ریختم. خوب شاید یکم تند رفتم ...
یهو حرف آخرش یادم اومد و

( فکر کردی من مجبورم بمونم؟ .. همین الان از این خراب شده میرم تا ببینم کی میخواهد بگه من محتاج توام ؟)


سریع برگشتم سمت جنا و گفتم



جنگکوک..‌. برو دنبالش!



بدون این که نگاهم کنه با دلخوری گفت



جنا...مگه من ناراحتش کردم که برم دنبالش ؟ خودت برو؟


اصلا تو حالتی نبودم که حوصله ناز کشیدن داشته باشم
یا بهتر بگم به گروه خونیم نمیخورد ! با عصبانیت گفتم



جنگکوک... جنا




حرفم آنقدر محکم بود که جنا بعد از یک چشم غره ساده رفت و پاشد با سرعت رفت
آروم رفتم سمت پنجره بزرگم که باغ از پشتش به خوبی معلوم بود

این دختر غیره قابل بیش بینی هست و فوق العاده مغرور هست؟

شاید واسه همین هست که آبمون باهم توی یک جوب نمیرفت. با یاد آوری حرفاش باز دوباره عصبی شدم

کاش جنا اصلا این شوخی مسخره رو نمی‌کرد....ا




( یوری)



اشکانم رو تند تند پاک کردم و نفهمیدم دارم کجا میرم اصلا واسم مهم نبود که دارم کجا میرم . این هم مهم نبود که تا چند ساعت دیگه شب میشه
با مثلا قرار شب رو کجا بمونم فقط غرور له شدم دستور میداد می گفت که فقط از این جا برم و از صاحب این خونه دور باشم
کیفم رو برداشتم

خدارا شکر اصلا اثر گریه روی صورتم بود و نمیفهمیدن گریه کردم

سرم رو انداختم پایین تا شاید بره کنار و لی نرفت با بهت اول به کیفم بعد به لباسام نگاه کرد و بعد که سر تا پاهام رو نگاه کرد گفت



جنا... دا..ری .. میری... ؟؟ کجا؟



پرخند زدم



یوری... هرجا... فقط منت سرم نباشه بسه!




کم کم از حالت تعجب خارج شد با اخم بهم نگاه کرد و کیف رو از دستم گرفت



جنا... دیوانه شدی؟ کجا میخواهی بری.. ؟؟ کجا رو داری که بری؟؟؟ محاله بزارم که بری...



دیگه واقعا بسم بود. دیگه واقعا نمیتونم اون جنگکوک عوضی رو تحمل کنم
خیلی غیره منتظره کیفم رو از دستش کشیدم و با سرعت از پله ها

جنا شده دنبالم اومد و داد زد



جنا.... یوررررری . وایسا



یهو نفهمیدم چی شد پاهام کدوم جهنم دره ای از پله ها گیر کرد .
جیغ وحشتناک توی جیغ جنا گم شد درست لحظه ای که درست منتظر خورد شدن بدنم بودم تو هوا و زمین جنا رو گرفتم
به حدمرررررگ ترسیده بودم حالت شک بهم دست داده بود
لباس جنا رو سفت گرفته بودم و توی بغلش بی حرکت نفس نفس میزدم موهام همه ریخته بود جلو صورتم و دیدم رو تار کرده بود
لعنتی همین فقط کم بود .آروم موهام رو با دست های لرزون کنار زدم که چشمام با یک جفت چشم عسلی قفل شد
صورتم و صورتش فقط یک بند انگشت فاصله داشت . یک رنگ خاص. رگه های قهوه ایش خیلی خاص بود. خیلی
بهم به خودم اومدم . من توی بغل جنگککککککوک؟؟؟؟؟!!!!!!!

اصلا مگه اون پایین نبود؟ شکه نگاهش میکردم که با زمزمه ای که کرد حواسم جمع شد



جنگکوک.... به کرسی نشوندن حرفی که توی عصبانیت زدی ارزش مردم داره؟




دوباره با این حرفش آتیش درونم روشن شد. و حرفاش توی ذهنم ردیف شد
یادم اومد این همونی بود که غرورم رو خورد کرد
محکم پسش زدم و زل زدم توی چشمام که هیچی نمیشد ازش فهمید
رفتم ساکم رو که چند پله پایین تر بود برداشتم اصلا نفهمیدم جنا کجا رفت برام دیگه مهم نبود
بهتر! راحت و بی دردسر تر میرفتم. هنوز چند قدم نرفته بودم که بازوم کشیده شد
آنقدر محکم که حس کردم دستم داره کنده میشه

برگردوندم! چشماش سرخ بود معلوم بود عصبیه گفت



جنگکوک.... کجا




با جیغ گفتم



یوری..... قبرستون... به تو چه؟




ولی کاش نمی گفتم همچین دستم رو کشید که از درد جیغ زدم و گفتم



یوری.... وحشی. دستمو ول کن !




همچین پشت سرهم تقلا میکردم بد بیراه میگفتم که یهو برگشت چنان عربده کشید ‌که خفه شوووووو که گوشام سوت کشید

با بهت به صورتش که از عصبانیت سرخ شده بود زل زدم. سر من داد زد ؟
دستم رو کشید سمت اتاق و من رو برد داخل و در رو بست و خودش رفت سمت پنجره
یک دستش توی جیبش یک دستش توی موهاش و قدم میزد
کلا از فریادش خشکم زده بود

یهو برگشت سمتم انگشت اشارش رو با نشانه تهدید بالا آورد و گفت




جنگکوک..... تا آخر این بازی لعنتی میمونی و از خونه خارج نمیشی. تهت هیچ شرایطی . به هیچ وجه! چه مامانم بود چه نبود. واسه چهار تا حرف زود قیافه نگیر حرف زدی پاشم وایسا عین بچه ها قهر نکن ؟ گرفتی مطلبو



هیچی نگفتم. انگار زبونشو نمی‌فهمیدم....
دیدگاه ها (۱۴)

/عشق فراموش شده/[p7] ...

رمان عشق ممنوع

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم )

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 226♡⁠。⁠)⁩با شرم...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.26 (روایت از زبان ا.ت...

پارت چهار سونیا: میدونستی نامجون مافیا هست( پوز خند)یوری: چ....

The unwanted Roommate _________________________ویو پارک یوری...

پارت ۸: جنگِ جهانیِ خوابگاه!هنوز چمدونم رو زمین نذاشته بودم ...

اگه خواستی بیا کپشن!

پارت هشتسوهو: چ...چیکوک:شو..شوخی کردم باباسوهو رفت کوک هم رف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط