( 3 تفنگدار )
( 3 تفنگدار )
پارت ۹۹
به صندلی تکیه داد ولی این رفتار. هاری اصلا عادی نبود و ترس اش را به همه میداد تهیونگ همچنان آروم گفت
تهیونگ: هاری ! .. تو خوبی ؟
هاری سخت و محکم خندید
هاری : نه بد نیستم چرا پرسیدی تهیونگشی تو هم میخواهی داد بزنی آره
تهیونگ گیج نگاهش کرد
تهیونگ: نه اصلا فقد پرسیدم همین
هاری مشت اش را محکم گرفت ولی چیزی دیگری نگفت چون سر تهیونگ خالی میکرد ولی تهیونگ که گناهی نداشت تنها گناه کار جیمین بود که خواهرش را. آزار میداد
هاری : نه بزار من این سکوت رو بشکنم
اون سوک دست هاری را گرفت
اون سوک : چی داری میگی
هاری تند از دستش بیرون کشید سپس با اخم غلیظی به جونگکوک و جیمین خیره شد ... همچنین جیمین ای که به حرف و کار های هاری توجه ای نمیکرد ... سخت و تلخ خندید
هاری : یه خانواده خوشبخت .. تو جای به اسم بوسان زندگی میکردن چطوره آدامشو بگم ... مرده به زور با همسرش ازدواج کرده بود .. ولی چرا .. چون مرد بود ؟ یا روانی بود ؟ .. آخر حرفش را آرمی گفت و دست جیمین از خورد غذا مکث کرد سپس آروم نگاهش را روی خواهرش قفل کرد ...
هاری به نفسش رسید و آروم گفت
هاری : نه چون مرده بچه میخواست از زنش .. بار ها و بار ها کتکش زد ..
جیمین محکم مشت اش بهم گره زده شد .. و همچنین هاری ادامه داد
هاری ،: بلاخره بهش داد یه پسر بچه و یه دختر ناقص... ولی زندگی اونا خوب بود تا اینکه یه روز
جیمین : خفشو ..
هاری به حرص و سخت خندید ولی جونگکوک تند خطاب به هاری گفت
جونگکوک: ساکت بسه
ولی هاری همچنان ادامه داد
هاری : آتیش سوزی شد بخاطر یه سری مافیا های قاچاق اسلحه و خونه کوچیک و کلبه ای اونا آتیش گرفت زنه پسرشو بیرون فرستاد ولی دخترش تو اون کلبه جا موند ..
جیمین دندون هایش را محکم بهم سایید و از لای آن ها غرید ...
جیمین : خفشو وگرنه خفت میکنم
هاری بدون توجه به حرف جیمین گفت
هاری : پسرش هرچی دست مادرشو گرفت و داد زد که نره و خواهرشو خودش نجات میده چون اون قهرمان خواهر و مادرش بود پدر خوبی که نداشت امید اون دو زن اون پسر بود ...
اشک ریخت و چونش لرزید بفض گرفت و خون از گوشه چشم اش چکید ..
هاری : ولی مادرش به پسرش اجازه نداد که بره تو دله آتیش بلکه خودش رفت
پارت ۹۹
به صندلی تکیه داد ولی این رفتار. هاری اصلا عادی نبود و ترس اش را به همه میداد تهیونگ همچنان آروم گفت
تهیونگ: هاری ! .. تو خوبی ؟
هاری سخت و محکم خندید
هاری : نه بد نیستم چرا پرسیدی تهیونگشی تو هم میخواهی داد بزنی آره
تهیونگ گیج نگاهش کرد
تهیونگ: نه اصلا فقد پرسیدم همین
هاری مشت اش را محکم گرفت ولی چیزی دیگری نگفت چون سر تهیونگ خالی میکرد ولی تهیونگ که گناهی نداشت تنها گناه کار جیمین بود که خواهرش را. آزار میداد
هاری : نه بزار من این سکوت رو بشکنم
اون سوک دست هاری را گرفت
اون سوک : چی داری میگی
هاری تند از دستش بیرون کشید سپس با اخم غلیظی به جونگکوک و جیمین خیره شد ... همچنین جیمین ای که به حرف و کار های هاری توجه ای نمیکرد ... سخت و تلخ خندید
هاری : یه خانواده خوشبخت .. تو جای به اسم بوسان زندگی میکردن چطوره آدامشو بگم ... مرده به زور با همسرش ازدواج کرده بود .. ولی چرا .. چون مرد بود ؟ یا روانی بود ؟ .. آخر حرفش را آرمی گفت و دست جیمین از خورد غذا مکث کرد سپس آروم نگاهش را روی خواهرش قفل کرد ...
هاری به نفسش رسید و آروم گفت
هاری : نه چون مرده بچه میخواست از زنش .. بار ها و بار ها کتکش زد ..
جیمین محکم مشت اش بهم گره زده شد .. و همچنین هاری ادامه داد
هاری ،: بلاخره بهش داد یه پسر بچه و یه دختر ناقص... ولی زندگی اونا خوب بود تا اینکه یه روز
جیمین : خفشو ..
هاری به حرص و سخت خندید ولی جونگکوک تند خطاب به هاری گفت
جونگکوک: ساکت بسه
ولی هاری همچنان ادامه داد
هاری : آتیش سوزی شد بخاطر یه سری مافیا های قاچاق اسلحه و خونه کوچیک و کلبه ای اونا آتیش گرفت زنه پسرشو بیرون فرستاد ولی دخترش تو اون کلبه جا موند ..
جیمین دندون هایش را محکم بهم سایید و از لای آن ها غرید ...
جیمین : خفشو وگرنه خفت میکنم
هاری بدون توجه به حرف جیمین گفت
هاری : پسرش هرچی دست مادرشو گرفت و داد زد که نره و خواهرشو خودش نجات میده چون اون قهرمان خواهر و مادرش بود پدر خوبی که نداشت امید اون دو زن اون پسر بود ...
اشک ریخت و چونش لرزید بفض گرفت و خون از گوشه چشم اش چکید ..
هاری : ولی مادرش به پسرش اجازه نداد که بره تو دله آتیش بلکه خودش رفت
- ۱۶.۴k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط