{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سوم: وارثان تاریکی

پارت سوم: وارثان تاریکی

ـ «چی شده؟»
تهیونگ اسلحه‌اش را بالا آورد.
ـ «افرادی که دنبال من بودن، وارد عمارت شدن.»
ـ «چند نفر؟»
ـ «به اندازه‌ای که امشب خون زیادی روی این زمین ریخته بشه.»
تهیونگ دست جونگکوک را گرفت.
جونگکوک با تعجب به دست‌هایشان نگاه کرد.
ـ «چیکار می‌کنی؟»
ـ «می‌برمت یه جای امن.»
جونگکوک دستش را کشید.
ـ «من با تو نمیام.»
تهیونگ به او نگاه کرد.
ـ «پس همین‌جا بمون و بمیر.»
جونگکوک چند ثانیه مردد ماند.
بعد صدای گلوله‌ای از راهرو آمد.
تهیونگ بدون فکر، جونگکوک را پشت خودش کشید.
گلوله به دیوار خورد.
ـ «بدو!»
هر دو از در پشتی اتاق خارج شدند.
از یک راهروی باریک گذشتند و وارد کتابخانه شدند.
تهیونگ قفسه‌ی بزرگی را کنار زد.
پشت آن، یک در مخفی وجود داشت.
جونگکوک با ناباوری نگاهش کرد.
ـ «این...»
تهیونگ گفت:
ـ «عمارت جئون پر از درهاییه که تو حتی نمی‌دونی وجود دارن.»
ـ «تو از کجا اینا رو می‌دونی؟»
تهیونگ مکث کرد.
ـ «چون ده سال پیش، من اینجا زندگی می‌کردم.»
جونگکوک به او خیره شد.
ـ «چی؟»
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط در مخفی را باز کرد.
اما پیش از آنکه وارد شوند، صدای مادر جونگکوک از پشت سرشان بلند شد.
ـ «جونگکوک.»
هر دو برگشتند.
مادرش وسط کتابخانه ایستاده بود.
لباسش هنوز مرتب بود.
اما در دستش اسلحه‌ای قرار داشت.
و اسلحه...
به سمت تهیونگ نشانه رفته بود.
ـ «از اون مرد فاصله بگیر.»
جونگکوک آرام گفت:
ـ «مامان...»
زن نگاهش را از تهیونگ برنداشت.
ـ «تو نمی‌دونی اون کیه.»
تهیونگ با خونسردی گفت:
ـ «اتفاقاً ایشون بهتر از هر کسی می‌دونه من کی‌ام.»
مادر جونگکوک رنگش پرید.
تهیونگ قدمی جلو گذاشت.
ـ «مگه نه، کنتس جئون؟»
جونگکوک به مادرش نگاه کرد.
ـ «کنتس؟»
مادرش سکوت کرد.
تهیونگ لبخند سردی زد.
ـ «بهش بگو.»
ـ «تهیونگ...»
ـ «بگو پدرش رو چه کسی کشت.»
جونگکوک احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده.
ـ «چی؟»
مادرش اسلحه را محکم‌تر گرفت.
تهیونگ گفت:
ـ «بگو، کنتس.»
زن برای اولین بار شکست.
اشک از گوشه‌ی چشمش پایین آمد.
و با صدایی که تقریباً شنیده نمی‌شد گفت:
ـ «پدرت...»
مکث کرد.
ـ «خودش نمرده بود.»
جونگکوک نفسش را حبس کرد.
مادرش ادامه داد:
ـ «اون رو...»
صدای شلیک بلندی همه‌چیز را قطع کرد.
بدن زن تکان خورد.
اسلحه از دستش افتاد.
و روی زمین فرو ریخت.
ـ «مامان!»
جونگکوک به سمتش دوید.
تهیونگ پشت سرش فریاد زد:
ـ «جونگکوک، نه!»
اما دیر شده بود.
خون آرام روی لباس سفید مادرش پخش می‌شد.
زن با آخرین توانش دست جونگکوک را گرفت.
لب‌هایش لرزید.
ـ «به... تهیونگ... اعتماد...»
چشم‌هایش بسته شد.
جونگکوک خشکش زد.
تهیونگ کنارشان زانو زد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای قدم‌های زیادی از راهرو شنیده شد.
تهیونگ بلند شد.
دست جونگکوک را گرفت.
این بار جونگکوک مقاومت نکرد.
و درست پیش از اینکه وارد راه مخفی شوند، نگاهش برای آخرین بار به بدن مادرش افتاد.
او هنوز نمی‌دانست پدرش واقعاً چگونه مرده.
نمی‌دانست چرا مادرش نام تهیونگ را به زبان آورده.
و از همه مهم‌تر...
نمی‌دانست چرا مردی که باید بزرگ‌ترین دشمنش باشد، حاضر بود برای زنده ماندنش جان بدهد.
درِ مخفی پشت سرشان بسته شد.
تاریکی هر دو را بلعید.
و در همان تاریکی، تهیونگ برای اولین بار دست جونگکوک را محکم‌تر گرفت.
ـ «از این لحظه به بعد...»
صدایش آرام بود.
ـ «اگه می‌خوای زنده بمونی، فقط به من اعتماد کن.»
جونگکوک به دست‌های درهم‌گرفته‌شان نگاه کرد.
ـ «ولی تو گفتی نباید بهت اعتماد کنم.»
تهیونگ لحظه‌ای سکوت کرد.
بعد با صدایی خسته گفت:
ـ «هنوزم می‌گم.»
مکث.
ـ «فقط امیدوارم مجبور نشم دلیلش رو بهت نشون بدم.»
در دوردست، صدای آژیر و شلیک بلند شد.
و در حالی که هر دو در تونل تاریک ناپدید می‌شدند...
کسی در اتاق پدر جونگکوک وارد شد.
مرد ناشناسی نامه‌ی روی میز را برداشت.
آخرین خط را خواند.
و لبخند زد.
ـ «بالاخره وارث جئون و آخرین کیم کنار هم قرار گرفتن.»
بعد نامه را در شعله‌ی شمع انداخت.
ـ «حالا بازی شروع می‌شه.»
دیدگاه ها (۰)

پارت دوم: اتاق پدرصدای شلیک هنوز در تمام عمارت می‌پیچید.مهما...

مقدمهدر شهری که ثروت، قدرت می‌خرید و نام خانوادگی می‌توانست ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟔ویو اِریااِریا پشت میز نشسته بود و به پ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟒ویو اِریاصدای شلیک هنوز توی انبار می‌پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط