چشمانش..
#جونگین
#استری_کیدز
قدم هایش با پاهایی خسته پی در پی و آرام بود.
قطره های بارانی که حالا شدت گرفته بودند بر سنگفرش سخت و محکم خیابان ضربه میزدند و گودال های کوچک و بزرگ بر پستی و بلندی ها ایجاد میکردند.
لباس های که ساعتی پیش برای مهمانی دوستانه که برای دخترک رهایی از روز های پر مشغله زندگی اش بود با دقت انتخاب شده بودند آنقدر خیس بودند که آب از آن ها چکه میکرد و در بین قطره های باران گم میشدند.
قطره های آب با اشک هایی که بر گونه اش نشسته بودند اجازه دیده شدن نمیدادند.
اشک هایی که میریختند تا دختر دوباره صدای خنده های خود را بشنود ، تا بفهمد اسم هرکسی را نمیشود "دوست" گذاشت.
هرچند با مرور خاطرات گذاشته زخم های تازه بر روح زیبای او می انداخت..
او تنها در خیابان های مه گرفته و سرد شهر راه میرفت.
ناگهان چتری مانع از ریختن باران شد، دخترک چشم هایش را به صاحب چتر که پسری جوان بود دوخت.
چهره آرامش بخش پسرک آرامش را به او القا میکرد و چشمانش به او میفهماند که باید لبخند بزند.
و دخترک در سیاهی چشمانش غرق شد..
#استری_کیدز
قدم هایش با پاهایی خسته پی در پی و آرام بود.
قطره های بارانی که حالا شدت گرفته بودند بر سنگفرش سخت و محکم خیابان ضربه میزدند و گودال های کوچک و بزرگ بر پستی و بلندی ها ایجاد میکردند.
لباس های که ساعتی پیش برای مهمانی دوستانه که برای دخترک رهایی از روز های پر مشغله زندگی اش بود با دقت انتخاب شده بودند آنقدر خیس بودند که آب از آن ها چکه میکرد و در بین قطره های باران گم میشدند.
قطره های آب با اشک هایی که بر گونه اش نشسته بودند اجازه دیده شدن نمیدادند.
اشک هایی که میریختند تا دختر دوباره صدای خنده های خود را بشنود ، تا بفهمد اسم هرکسی را نمیشود "دوست" گذاشت.
هرچند با مرور خاطرات گذاشته زخم های تازه بر روح زیبای او می انداخت..
او تنها در خیابان های مه گرفته و سرد شهر راه میرفت.
ناگهان چتری مانع از ریختن باران شد، دخترک چشم هایش را به صاحب چتر که پسری جوان بود دوخت.
چهره آرامش بخش پسرک آرامش را به او القا میکرد و چشمانش به او میفهماند که باید لبخند بزند.
و دخترک در سیاهی چشمانش غرق شد..
- ۱۷.۶k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط