࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ ! ࿙
࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ ! ࿙
# ℘ᾰԻт→❸
از زبان ن.ر ::: (ن.ر:نویسنده روانی)
قطرات بارون روی صورت خیسم میافتادن و با یادآوری اون اتفاق،بغض گلویش را همچون آرواره سگی میجوید و تقلا در شکستن داشت اما نمیشکست.انگار قصد ترکیدن را نداشت.بعد از چندی یک ماشین کنارش کنارزد.کمی ترس وجود دخترک را گرفت اما تاکسی بود.
–«هی!دختر خانوم سرما میخوری!چرا چارت رو باز نمیکنی؟پاره شده؟بیا برسونمت پول هم نمیخواد!» صداش پر از نگرانی بود.دختر از اینهمه محبت تعجب کرد و کمی عجیب بود.گفت:«نـ..نه ممنون.مزاحم نمیشم.»
–«بیخیال! امروز بچم صحیح و سالم بدنیا اومد برای همین همه ی مسافرهامو بدون پول میرسونم!لطفا دست رد به سینهم نزن!» ول لبخند دندون نمایی زد.دخترک دلش نیومد رد کند.به هرحال اگر که او ناراحت بود،یک فرد شاد بود و همین خوشحالش میکرد.با لبخند سری تکان داد و نشست.آدرس را داد و سکوتی آرامشبخش اَتُـمُـسـفُـر فضارا فراگرفت تا اینکه مرد آن را شکست:«ببینم زیر این بارون شدید و چتربسته به دست چیکار میکنی بچه؟» +«این چتر رو خریدم.اما دیر شده بود.خیس شده بودم.فایده نداشت برای همین بستمش» مرد «هوم»ـی کرد و سکوت کرد.سپس گفت:«اتفاقی افتاده؟چشمات خیلی غمگینه.» ناگهان بغض گلویش را گرفت.در چشمانش اشک حلقه میزد و خواهان فرود بر فرودگاه گونه اش بود.مرد با دیدن دخترک سرعت ماشین را کمکرد و کنار زد.برگشت سمت دختر.دخترک با مکافات زبون باز کرد و قضیه را گفت اما ناخودآگاه اشک ها آرام آرام بر روی گونه اش از هم سبقت میگرفتند.انگار مسابقه بود.بعداز تموم شدن ماجرا،بغضش با بدترین حالت ممکن شکست و زجه زد.هقهق هایش محکم و با صدای بلند بود.انگار عقده این کار را داشته باشد،دستانش را روی صورتش گذاشت و چنگ زد.مرد پشت شانه اش را گرفت و آروم به خود نزدیک کرد و سرش را روی شانهاش گذاشت و بالای کمرش را نوازش کرد.بعد از مدتی که گویی سالها میگذشت دخترک آرام شده بود و از مرد جدا شد و آشک هایش را جمع کرد.با خجالت و شرمندگی گفت:«بـ..ببخشید!واقعا متاسفم.حالتون رو بد کرد.» مرد درحالی که ماشین را روشن میکرد گفت:«اشکالی نداره نیاز داشتی،نیاز داشتی خودت رو خالی کنی.بار سنگینی روی دوشاته» دخترک سری تکون داد و تا آخر مسیر حرفی زد و بدل نشد و تنها صدا،فین فین دختر در دستمال کاغذی بود.
: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚:
اینم یه پارت دیگه...ایده ی نیم برای سناریو ران درست کنین و بهم بدین مرسی
# ℘ᾰԻт→❸
از زبان ن.ر ::: (ن.ر:نویسنده روانی)
قطرات بارون روی صورت خیسم میافتادن و با یادآوری اون اتفاق،بغض گلویش را همچون آرواره سگی میجوید و تقلا در شکستن داشت اما نمیشکست.انگار قصد ترکیدن را نداشت.بعد از چندی یک ماشین کنارش کنارزد.کمی ترس وجود دخترک را گرفت اما تاکسی بود.
–«هی!دختر خانوم سرما میخوری!چرا چارت رو باز نمیکنی؟پاره شده؟بیا برسونمت پول هم نمیخواد!» صداش پر از نگرانی بود.دختر از اینهمه محبت تعجب کرد و کمی عجیب بود.گفت:«نـ..نه ممنون.مزاحم نمیشم.»
–«بیخیال! امروز بچم صحیح و سالم بدنیا اومد برای همین همه ی مسافرهامو بدون پول میرسونم!لطفا دست رد به سینهم نزن!» ول لبخند دندون نمایی زد.دخترک دلش نیومد رد کند.به هرحال اگر که او ناراحت بود،یک فرد شاد بود و همین خوشحالش میکرد.با لبخند سری تکان داد و نشست.آدرس را داد و سکوتی آرامشبخش اَتُـمُـسـفُـر فضارا فراگرفت تا اینکه مرد آن را شکست:«ببینم زیر این بارون شدید و چتربسته به دست چیکار میکنی بچه؟» +«این چتر رو خریدم.اما دیر شده بود.خیس شده بودم.فایده نداشت برای همین بستمش» مرد «هوم»ـی کرد و سکوت کرد.سپس گفت:«اتفاقی افتاده؟چشمات خیلی غمگینه.» ناگهان بغض گلویش را گرفت.در چشمانش اشک حلقه میزد و خواهان فرود بر فرودگاه گونه اش بود.مرد با دیدن دخترک سرعت ماشین را کمکرد و کنار زد.برگشت سمت دختر.دخترک با مکافات زبون باز کرد و قضیه را گفت اما ناخودآگاه اشک ها آرام آرام بر روی گونه اش از هم سبقت میگرفتند.انگار مسابقه بود.بعداز تموم شدن ماجرا،بغضش با بدترین حالت ممکن شکست و زجه زد.هقهق هایش محکم و با صدای بلند بود.انگار عقده این کار را داشته باشد،دستانش را روی صورتش گذاشت و چنگ زد.مرد پشت شانه اش را گرفت و آروم به خود نزدیک کرد و سرش را روی شانهاش گذاشت و بالای کمرش را نوازش کرد.بعد از مدتی که گویی سالها میگذشت دخترک آرام شده بود و از مرد جدا شد و آشک هایش را جمع کرد.با خجالت و شرمندگی گفت:«بـ..ببخشید!واقعا متاسفم.حالتون رو بد کرد.» مرد درحالی که ماشین را روشن میکرد گفت:«اشکالی نداره نیاز داشتی،نیاز داشتی خودت رو خالی کنی.بار سنگینی روی دوشاته» دخترک سری تکون داد و تا آخر مسیر حرفی زد و بدل نشد و تنها صدا،فین فین دختر در دستمال کاغذی بود.
: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚: ✦・゚:✦・゚:
اینم یه پارت دیگه...ایده ی نیم برای سناریو ران درست کنین و بهم بدین مرسی
- ۳۲۳
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط