زیر سایه جئون
زیر سایه جئون
---
پارت ۴۳ –
دستهام هنوز بوی باروت میداد.
بعد از اون شب… همهچی تغییر کرده بود.
دیگه کسی توی خونهمون جرأت نمیکرد بهم با نگاه پاییندستی نگاه کنه.
JK اما، سرد شده بود.
نه از روی نفرت… از روی انتظار.
انگار منتظر بود ببینه بالاخره چهجوری به اون نقطهای که میخواست، میرسم.
تو سکوتش غرق میشدم، ولی شبها بغلش هنوز امنترین نقطهی دنیا بود.
یه شب، وقتی توی اتاق تمرین تنها بودم، صدای پایی شنیدم.
برگشتم.
"رایان" بود.
یکی از افراد اصلی بادیگارد JK… اما همیشه خیلی ساکت و مرموز.
ـ تمریناتت خوب پیش میره.
ـ ممنون.
نگاهش عجیب بود.
یه جورایی… خطرناک.
ـ میدونی، JK فکر میکنه داری واسش تبدیل به یه سلاح میشی.
ولی من فکر میکنم… تو خودت میتونی ارتش داشته باشی.
اخم کردم.
ـ یعنی چی؟
آروم اومد جلوتر.
ـ یعنی میتونی از سایه بیای بیرون… و بشی کسی که بقیه ازش حساب میبرن، نه فقط کسی که کنارش وایستاده.
نفسم بند اومد.
داشت منو وسوسه میکرد؟
یه جوری حرف میزد که دلم میخواست باورش کنم.
ـ اگه روزی خواستی واقعاً ملکه بشی… من کنارت میایستم.
ـ چرا؟
ـ چون تو فرق داری. و JK… دیگه اون مرد سابق نیست. زیادی نرم شده.
لبهام لرزید.
داشت تخم شک توی دلم میکاشت… و من، به طرز خطرناکی داشتم بهش گوش میدادم.
شب، وقتی کنار JK خوابیده بودم، دستش رو دورم حس کردم.
ـ همه چی خوبه؟
ـ آره…
دروغ گفتم.
چون برای اولین بار، یه فکر لعنتی توی ذهنم بود:
اگه خودم میتونم قدرتمند باشم، چرا توی سایه باشم؟
---
---
پارت ۴۳ –
دستهام هنوز بوی باروت میداد.
بعد از اون شب… همهچی تغییر کرده بود.
دیگه کسی توی خونهمون جرأت نمیکرد بهم با نگاه پاییندستی نگاه کنه.
JK اما، سرد شده بود.
نه از روی نفرت… از روی انتظار.
انگار منتظر بود ببینه بالاخره چهجوری به اون نقطهای که میخواست، میرسم.
تو سکوتش غرق میشدم، ولی شبها بغلش هنوز امنترین نقطهی دنیا بود.
یه شب، وقتی توی اتاق تمرین تنها بودم، صدای پایی شنیدم.
برگشتم.
"رایان" بود.
یکی از افراد اصلی بادیگارد JK… اما همیشه خیلی ساکت و مرموز.
ـ تمریناتت خوب پیش میره.
ـ ممنون.
نگاهش عجیب بود.
یه جورایی… خطرناک.
ـ میدونی، JK فکر میکنه داری واسش تبدیل به یه سلاح میشی.
ولی من فکر میکنم… تو خودت میتونی ارتش داشته باشی.
اخم کردم.
ـ یعنی چی؟
آروم اومد جلوتر.
ـ یعنی میتونی از سایه بیای بیرون… و بشی کسی که بقیه ازش حساب میبرن، نه فقط کسی که کنارش وایستاده.
نفسم بند اومد.
داشت منو وسوسه میکرد؟
یه جوری حرف میزد که دلم میخواست باورش کنم.
ـ اگه روزی خواستی واقعاً ملکه بشی… من کنارت میایستم.
ـ چرا؟
ـ چون تو فرق داری. و JK… دیگه اون مرد سابق نیست. زیادی نرم شده.
لبهام لرزید.
داشت تخم شک توی دلم میکاشت… و من، به طرز خطرناکی داشتم بهش گوش میدادم.
شب، وقتی کنار JK خوابیده بودم، دستش رو دورم حس کردم.
ـ همه چی خوبه؟
ـ آره…
دروغ گفتم.
چون برای اولین بار، یه فکر لعنتی توی ذهنم بود:
اگه خودم میتونم قدرتمند باشم، چرا توی سایه باشم؟
---
- ۴.۴k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط