در آغوش تو. پارت چهارم
در آغوش تو. پارت چهارم
لوسیفر با تردید گفت : الان مادرت کجاست؟
+ توی بهشت.
_تو از کجا میدونی؟
+اون زن بی نظیری و مهربونی بود!
الستور ارام لوسیفر را بلند کرد و او را روی تختش گذاشت.
گونه های لوسیفر و الستور قرمز شده بود. فاصلهی آنها فقط یک نفس بود و هر لحظه داشت کمتر می شد. الستور نفس های بریده ی لوسیفر را احساس میکرد.
چیزی نمونده بود که لب های آن دو به هم برخورد کند که صدای چارلی بلند شد.
چارلی:الستور! میشه بیای کمکم؟
(رزی:چیههههه؟فکر کردین به همین زودی؟درسته من زود به هم می رسونمشون ولی نه دیگه در این حد🤣🤣)
الستور و لوسیفر سریعا از هم جدا شدند.
+اگر میشه امشب را فراموش کنید.
_ح.حتما......
+حالا اگر اجازه دهید من باید به چارلی در مدیریت هتل کمک کنم.
الستور که تمام کار های رو مخ چارلی رو انجام داده بود،اروم از پله ها بالا میرفت. وقتی به اتاق رسید خودش را روی تخت رها کرد. یکی از دستانش را روی پیشونی اش گذاشت.
+لعنت بهت ال! این چه کار احمقانه ای بود که انجام دادی؟اونم با هر کسی نه.با بزرگترین دشمنت!اخ تو چقدر احمقی؟من......من باید با رزي حرف بزنم.
فردای آن روز
رزی:اه الستور...خیلی وقت بود ندیده بودمت. ببینم تو....... حالت خوبه؟
+رزي.....لیلیث اینجاست؟
♡ام نه چطور؟اتفاقی افتاده؟
+باید باهات حرف بزنم.
♡اه البته.بیا بشین عزیزم.
الستور با قیافه ای داغون نشسته بود و هیچ حرفی نمیزد.به امید اینکه رزي بحث رو باز کنه. جو سنگین شده بود. رزی انگار میتونست ذهن ال رو بخونه.
♡خببببب........میخواستی راجب چی صحبت کنی؟
+........رزی......من...من........
الستور نتوانست حرفش را ادامه دهد
♡*یعنی چی شده؟تاحالا انقدر الستور رو داغون ندیدم!نکنه....* وارد رابطه شدی؟
الستور با قیافه ای متعجب به رزي نگاه میکرد انگار میگفت تو از کجا میدونی؟.........
پایان پارت چهارم🩷🩷🩷🩷
لوسیفر با تردید گفت : الان مادرت کجاست؟
+ توی بهشت.
_تو از کجا میدونی؟
+اون زن بی نظیری و مهربونی بود!
الستور ارام لوسیفر را بلند کرد و او را روی تختش گذاشت.
گونه های لوسیفر و الستور قرمز شده بود. فاصلهی آنها فقط یک نفس بود و هر لحظه داشت کمتر می شد. الستور نفس های بریده ی لوسیفر را احساس میکرد.
چیزی نمونده بود که لب های آن دو به هم برخورد کند که صدای چارلی بلند شد.
چارلی:الستور! میشه بیای کمکم؟
(رزی:چیههههه؟فکر کردین به همین زودی؟درسته من زود به هم می رسونمشون ولی نه دیگه در این حد🤣🤣)
الستور و لوسیفر سریعا از هم جدا شدند.
+اگر میشه امشب را فراموش کنید.
_ح.حتما......
+حالا اگر اجازه دهید من باید به چارلی در مدیریت هتل کمک کنم.
الستور که تمام کار های رو مخ چارلی رو انجام داده بود،اروم از پله ها بالا میرفت. وقتی به اتاق رسید خودش را روی تخت رها کرد. یکی از دستانش را روی پیشونی اش گذاشت.
+لعنت بهت ال! این چه کار احمقانه ای بود که انجام دادی؟اونم با هر کسی نه.با بزرگترین دشمنت!اخ تو چقدر احمقی؟من......من باید با رزي حرف بزنم.
فردای آن روز
رزی:اه الستور...خیلی وقت بود ندیده بودمت. ببینم تو....... حالت خوبه؟
+رزي.....لیلیث اینجاست؟
♡ام نه چطور؟اتفاقی افتاده؟
+باید باهات حرف بزنم.
♡اه البته.بیا بشین عزیزم.
الستور با قیافه ای داغون نشسته بود و هیچ حرفی نمیزد.به امید اینکه رزي بحث رو باز کنه. جو سنگین شده بود. رزی انگار میتونست ذهن ال رو بخونه.
♡خببببب........میخواستی راجب چی صحبت کنی؟
+........رزی......من...من........
الستور نتوانست حرفش را ادامه دهد
♡*یعنی چی شده؟تاحالا انقدر الستور رو داغون ندیدم!نکنه....* وارد رابطه شدی؟
الستور با قیافه ای متعجب به رزي نگاه میکرد انگار میگفت تو از کجا میدونی؟.........
پایان پارت چهارم🩷🩷🩷🩷
- ۱۲۲
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط