{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

×قسمت دوازدهم×پارت یک

×قسمت دوازدهم×پارت یک
مامانو داشتن میبردن سمت یکی‌از اتاقا..دنبالشون دویدم..خواستم وارد اتاق شم که اجازه ندادن..روی یکی از صندلیا نشستم‌‌..دستامو گذاشتم روی زانوهامو کلافه چشمامو مالوندم
داشتم دیوونه میشدم
قتل چیزی نبود که اتهامش مهم نباشه
حکمش اعدام بود
اعدام..اعدام تنمو میلرزونه
خدایا چی داره به سرم میاد
وقتی مامان غش میکنه ینی حرفشونو باور کرده
وقتی مامانم بهم اعتماد نداشته باشه کی میخواد پشتم باشه
من که بابا ندارم
که حواسش بهم باشه..
صدای جیغ خاله ها از ته سالن میومد
پرستارا خیلی سعی میکردن ساکتشون کنن
چشمای وهشی رها تو‌ذهنم ثبت شده بود
که منو تحقیر میکرد..تهدید میکرد..متهم میکرذ
متهم به قتل‌‌‌..اتهامی که انتهایی جز مرگ نداره
خدایا ته این بازی چی میشه
نتونستم‌غضای بیمارستانو تحمل کنم‌‌..خواستم از سالن خارج بشم
توی حیاط یه نیمکت پیدا کردم و روش نشستم...چشمامو روی هم گذاشتم
کاش خوابم ببره..کاش از این همه سردرگمی در‌بیام
..........
هوا تاریک بود...چشمام خوب نمیدید
یه فضای مربع شکل با دیوارای بلند
چندنفر با لباسای یک شکل نظامی‌ دورمو گرفته بودن
نمیتونستم درست قدم بردارم
بازومو گرفتن
سرمو‌اوردم بالا
یه چوب بلند ترکه ای به چشمم دیدم
که ازش‌یه‌طناب اویزون بود
یه طناب
به نظرم محکم میومد
طناب...طناب..طناب دار
طنابه دار من..ترسیدم..خودمو کشیدم عقب..میخواستم از اونجا فرار کنم..ولی سربازا بهم اجازه نمیدادن
من نمیخوام بمیرم
میخوام زندگی کنم
میخوام با فرشته ازدواج کنم
میخوام یه بچه شبیه سونیا داشته باشم
نه نه..من نمیخوام بمیرم
روی یه چهارپایه ایستادم
بدنم میلرزید
از لرزش من چهارپایه هم میلرزید
طناب افتاد دور گردنم
سفت شد..سرباز پاشو اورد سمت چهارپایه ..خواست بندازدش کنار..نعره زدم..من نمیخواستم بمیرم
من نمیخوام بمیرم
نه خدا..‌من نمیخوام بمیـــــــــــــــــرم
از خواب پریدم
تمام صورتم خیسه عرق‌بود
به نفس نفس افتاده بودم
فضا،فضایه بیمارستان بود
ینی من هنوز اینجا بودم
خدارو شکر همش یه خواب بود
ولی اگه عاقبت زندگی من همینجوری بشه چی..اگه من اعدام بشم چی
رفتم تو سالن بیمارستان
بابابزرگو به سرد خونه فرستاده بودن..اینو از پرستارا پرسیدم
خاله ها هم باهاش رفته بودن
پس چرا هیشکی حواسش به من نیست
مگه من قاتل نیستم
پس چرا انقدر ازادم
مامان تو اتاقش اروم خوابیده بود
رفتم کنارش روی صندلی نشستم
صورتش به من نبود
بغض کردم
سرمو گذاشتم روی دستش
یکم که گذشت دستشو از زیر سرم کشید
شوکه شدم
مامانم دارع منو از خودش دور میکنه
پس من واسه چی زندم..وقتی مامانمم نمیخوادم
اشکام سرازیر شد
اهای بغض لعنتی
چرا جلوی چشم اونا که بهم اتهام قتل زدن نشکستی..که دلشون به رحم بیاد و باور کنن من بی گناهم..من تمام شب توی اتاق بابابزرگ خواب بودم..واسه چی باید کشته باشمش
به هق هق افتادم‌‌‌‌‌..بدون مکث اسم مامانو صدا میکردم
توی صدام غمو میشد حس کرد..بی گناهیو میشد حس کرد...ولی پس چرا حسش نمیکردن
چرا نمیفهمیدن من بی گناهم
کاش همه اینا یه بازی بود
یه بازی مسخره..یه شوخی
مامان روشو ازم برگردونده بود
_مامان به خدا من کاری نکردم...به مرگه بابا قسم کاری نکردم
مامان توروخدا باور کن
مامان
با تواما
مامان ببین منو
من ایمانتم که میگفتی بی من دنیا نباشه
که میگغتی هم پسرتم هم شوهرتم هم باباتم
مامان مگه من همه چیزت نبودم
چرا باهام اینجوری میکنی
اصن واسه چی باید میکشتمش
اخه رو چه حسابی بهم اتهام میزنن
خودتون که شاهدین..بابا بزرگ از اولشم حالش خوب نبود
حالا چون فوت کرده و من پیشش خوابیدم باید منو مقصر بدونید!؟
مامان
مرگ من تو باهام اینجوری نکن
مامان
اشکمو پاک کردم و باز اسم مامانو صدا کردم
پرستار اومد تو اتاق
با دیدن من جا خورد و گفت:شما خانواده چه دردسری واسه بیمارستان ما درست کردیدا
اقا بیا برو بیرون
با اجازه کی اومدی اینجا
بیمار به استراحت نیاز داره
حرفای پرستار واسم مهم نبود
دست مامانو تو دستم داشتم و دائم صداش میکردم
ولی اون حتی روشو برنمیگردوند
با زور پرستار از اتاق خارج شدم
شونه هام داشت میلرزید
چجوری باید بی گناهیمو ثابت کنم اخه
چه روز نحسیه امروز
چه اتفاقای دو از ذهنی داره برام میفته
خواستم از بیمارستان خارج بشم که نگهبان بیمارستان اومد سمتم
داشت تخمه میخورد
این چی میگه دیگه
یه نگاه به من کرد و یه نگاه به کاغذ تو دستش کرد
کلاه ابی رنگ روی سرشو یکم جابه جا کرد و بعد پوسته تخمشو بی ادبانه پرت کرد روی زمین و گفت:اقا شما نمیتونی از اینجا بری!؟
یه لحظه ترسیدم
پرسیدم:چرا اونوقت؟؟
_من نمیدونماقا
الان یه خانومی اومد عکستونو داد گفت نزاریم خارج بشید
انگار قضیه داشت جدی میشد
جدی تر از اونی که انتظار داشتم
راهی نداشتم جز اینکه صبر کنم و اینجا بمونم
چقدر تنها بودم
دیدگاه ها (۳)

×قسمت دوازدهم×پارت دوانقدر که نه اونایی که ادعای رفاقت میکرد...

×قسمت دوازدهم×پارت سهمامان رفتیادته کهازدواج کردیددیگه تو خو...

بچگیایه ایمانهـخوشگل بوده پدرسگـعشقمه‍ اخهـ قربونشـ برمـ❤_❤(...

×قسمت یازدهم×پارت چهاروقتی چشمامو باز کردم سفیدی اطراف اذیتم...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 209♡⁠。⁠)شام سرو...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:77-بزار توضیح بدم بهت!+چه توض...

عضو. ۸ Bts

رمان تهیونگ

he Queen of My Heart ❤️👑(ملکه قلب من)پارت ۲۶ویو لیاـدکتر دست...

My professor Chapter:2Part:91پرستار: خانم پارک... بیدارید؟صد...

پارت حذف شدهlove in the dark⑧⑧فرداچشمام رو باز کردم دیدم بیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط