{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز

بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز
در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز
راز سرگردانی این روح عاصی را
با تو خواهم در میان بگذاردن امروز
گر چه از درگاه خود می رانیم اما
تا من اینجا بنده تو آنجا خدا باشی
سرگذشت تیره من سرگذشتی نیست
کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشی
نیمه شب گهواره ها آرام می جنبند
بی خبر از کوچ دردآلود انسانها
دست مرموزی مرا چون زورقی لرزان
می کشد پاروزنان در کام طوفانها
خانه هایی بر فرازش اشک اختر ها
وحشت زندان و برق حلقه زنجیر
داستانهایی ز لطف ایزد یکتا
سینه سرد زمین و لکه های گور
هر سلامی سایه تاریک بدرودی
دستهایی خالی و در آسمانی دور
زردی خورشید بیمار تب آلودی
جستجویی بی سرانجام و تلاشی گنگ
جاده یی ظلمانی و پایی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای این در بسته
آه ... آیا ناله ام ره می برد در تو ؟
تا زنی بر سنگ جام خود پرستی را
یک زمان با من نشینی ‚ با من خاکی
از لب شعر م بنوشی درد هستی را
سالها در خویش افسردم ولی امروز
شعله سان سر می کشم تا خرمنت سوزم
یا خمش سازی خروش بی شکیبم را
یا ترا من شیوه ای دیگر بیاموزم
دانم از درگاه خود می رانیم ‚ اما
تا من اینجا بنده تو آنجا خدا باشی
سرگذشت تیره من سرگذشتی نیست....
(فروغ فرخزاد)
دیدگاه ها (۲)

گر چه از درگاه خود می رانیم ، اما.. !تا من اینجا بنده ، تو آ...

بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز در دلم دردیست بی آرام و هستی...

خداوندا بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز در دلم دردیست بی آرا...

گر چه از درگاه خود می رانیم ،اما.. !تا من اینجا بنده ، تو آن...

دانم از درگاه خود میرانیم اما، تا من اینجا بنده، تو آنجا خدا...

مرگ من روزی فرا خواهد رسید. در بهاری روشن از امواج نور. در...

مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسیددر بهـــــاری روشن از امــوا...

مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمس...

مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط