🍷 شراب قرمز
🍷 شراب قرمز
پارت ۱۳ | سایهی خیانت
رینا هنوز به پیام روی گوشی جونگکوک خیره شده بود.
«این بار، یکی از شما خیانت خواهد کرد.»
سکوت سنگینی بینشان افتاده بود.
رینا آرام گفت:
— یعنی یکی از ما؟
جونگکوک گوشی را خاموش کرد.
— شاید فقط میخواد بینمون شک بندازه.
رینا به او نگاه کرد.
— ولی اگه واقعاً یکی از ما خائن باشه چی؟
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
— اونوقت قبل از اینکه به هم آسیب برسونیم، پیداش میکنیم.
رینا از شنیدن این جمله کمی آرام شد.
صبح روز بعد، هر دو به سمت عمارت قدیمی راه افتادند.
عمارت سالها متروکه بود؛ پنجرههای خاکگرفته و دیوارهایی که زیر باران تیره شده بودند.
وقتی وارد شدند، رینا احساس عجیبی پیدا کرد.
انگار قبلاً اینجا را دیده بود.
چشمش به راهرویی افتاد که در انتهای آن یک در چوبی قدیمی قرار داشت.
روی در...
همان علامت شراب قرمز حک شده بود.
رینا آهسته جلو رفت.
— جونگکوک...
او کنار رینا ایستاد.
— پیداش کردیم.
رینا کلید قرمز را از جیبش بیرون آورد.
اما قبل از اینکه آن را داخل قفل بگذارد، صدایی از پشت سرشان آمد:
— بالاخره رسیدین.
هر دو برگشتند.
مردی با کت تیره در انتهای راهرو ایستاده بود.
رینا با نگرانی پرسید:
— تو کی هستی؟
مرد لبخند کوتاهی زد.
— کسی که مادرت خیلی خوب میشناخت.
رینا یک قدم جلو رفت.
— دربارهی مادرم چی میدونی؟
مرد جواب نداد.
فقط یک عکس قدیمی روی زمین انداخت.
رینا عکس را برداشت.
در تصویر، مادرش کنار پدرش ایستاده بود...
و درست کنار آنها، پدر جونگکوک قرار داشت.
اما چیزی در عکس عجیب بود.
یک نفر دیگر هم آنجا بود.
دختری جوان که رینا تا آن لحظه هرگز ندیده بود.
جونگکوک عکس را از دست رینا گرفت.
چهرهاش ناگهان جدی شد.
— غیرممکنه...
رینا پرسید:
— میشناسیش؟
جونگکوک آهسته گفت:
— آره.
مرد ناشناس لبخند زد.
— پس وقتشه حقیقت رو بدونید.
بعد به در چوبی اشاره کرد.
— پشت اون در، جواب خیلی از سؤالهاتونه.
رینا کلید را داخل قفل گذاشت.
صدای تق آرامی در سکوت عمارت پیچید.
در باز شد.
داخل اتاق، فقط یک میز قدیمی بود.
روی میز سه چیز قرار داشت:
یک دفترچهی مشکی...
یک گردنبند قدیمی...
و نامهای با نام رینا.
رینا با دست لرزان نامه را برداشت.
روی آن نوشته شده بود:
«اگر این نامه به دستت رسیده، یعنی دیگر نمیتوانم خودم حقیقت را برایت تعریف کنم.»
نفس رینا بند آمد.
چشمهایش پر از سؤال شد.
جونگکوک کنار او ایستاد.
اما قبل از اینکه نامه را باز کنند...
صدای بسته شدن در ورودی عمارت آمد.
مرد ناشناس دیگر آنجا نبود.
و روی دیوار روبهرو، با همان علامت قرمز، فقط یک جمله نوشته شده بود:
«به هیچکس اعتماد نکن.»
رینا به جونگکوک نگاه کرد.
برای اولین بار، هیچکدام چیزی نگفتند.
چون هر دو فهمیده بودند...
بازی تازه شروع شده بود.
پارت ۱۳ | سایهی خیانت
رینا هنوز به پیام روی گوشی جونگکوک خیره شده بود.
«این بار، یکی از شما خیانت خواهد کرد.»
سکوت سنگینی بینشان افتاده بود.
رینا آرام گفت:
— یعنی یکی از ما؟
جونگکوک گوشی را خاموش کرد.
— شاید فقط میخواد بینمون شک بندازه.
رینا به او نگاه کرد.
— ولی اگه واقعاً یکی از ما خائن باشه چی؟
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
— اونوقت قبل از اینکه به هم آسیب برسونیم، پیداش میکنیم.
رینا از شنیدن این جمله کمی آرام شد.
صبح روز بعد، هر دو به سمت عمارت قدیمی راه افتادند.
عمارت سالها متروکه بود؛ پنجرههای خاکگرفته و دیوارهایی که زیر باران تیره شده بودند.
وقتی وارد شدند، رینا احساس عجیبی پیدا کرد.
انگار قبلاً اینجا را دیده بود.
چشمش به راهرویی افتاد که در انتهای آن یک در چوبی قدیمی قرار داشت.
روی در...
همان علامت شراب قرمز حک شده بود.
رینا آهسته جلو رفت.
— جونگکوک...
او کنار رینا ایستاد.
— پیداش کردیم.
رینا کلید قرمز را از جیبش بیرون آورد.
اما قبل از اینکه آن را داخل قفل بگذارد، صدایی از پشت سرشان آمد:
— بالاخره رسیدین.
هر دو برگشتند.
مردی با کت تیره در انتهای راهرو ایستاده بود.
رینا با نگرانی پرسید:
— تو کی هستی؟
مرد لبخند کوتاهی زد.
— کسی که مادرت خیلی خوب میشناخت.
رینا یک قدم جلو رفت.
— دربارهی مادرم چی میدونی؟
مرد جواب نداد.
فقط یک عکس قدیمی روی زمین انداخت.
رینا عکس را برداشت.
در تصویر، مادرش کنار پدرش ایستاده بود...
و درست کنار آنها، پدر جونگکوک قرار داشت.
اما چیزی در عکس عجیب بود.
یک نفر دیگر هم آنجا بود.
دختری جوان که رینا تا آن لحظه هرگز ندیده بود.
جونگکوک عکس را از دست رینا گرفت.
چهرهاش ناگهان جدی شد.
— غیرممکنه...
رینا پرسید:
— میشناسیش؟
جونگکوک آهسته گفت:
— آره.
مرد ناشناس لبخند زد.
— پس وقتشه حقیقت رو بدونید.
بعد به در چوبی اشاره کرد.
— پشت اون در، جواب خیلی از سؤالهاتونه.
رینا کلید را داخل قفل گذاشت.
صدای تق آرامی در سکوت عمارت پیچید.
در باز شد.
داخل اتاق، فقط یک میز قدیمی بود.
روی میز سه چیز قرار داشت:
یک دفترچهی مشکی...
یک گردنبند قدیمی...
و نامهای با نام رینا.
رینا با دست لرزان نامه را برداشت.
روی آن نوشته شده بود:
«اگر این نامه به دستت رسیده، یعنی دیگر نمیتوانم خودم حقیقت را برایت تعریف کنم.»
نفس رینا بند آمد.
چشمهایش پر از سؤال شد.
جونگکوک کنار او ایستاد.
اما قبل از اینکه نامه را باز کنند...
صدای بسته شدن در ورودی عمارت آمد.
مرد ناشناس دیگر آنجا نبود.
و روی دیوار روبهرو، با همان علامت قرمز، فقط یک جمله نوشته شده بود:
«به هیچکس اعتماد نکن.»
رینا به جونگکوک نگاه کرد.
برای اولین بار، هیچکدام چیزی نگفتند.
چون هر دو فهمیده بودند...
بازی تازه شروع شده بود.
- ۱.۲k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط