## «سلطه‌ی مطلق» (Absolute Dominion)

## «سلطه‌ی مطلق» (Absolute Dominion)

**شخصیت‌ها:**
* **جونگ‌کوک:** سردترین و قدرتمندترین رهبر زیرزمین، مردی که هیچ احساسی در چشمانش نیست و همه از سایه‌ی حضورش می‌ترسند.
* **ات (ET):** کسی که از دنیای دیگر یا یک قلمرو ممنوعه آمده؛ با قدرتی که با منطق جونگ‌کوک نمی‌خواند و تنها کسی که جرئت می‌کند مستقیم در چشمان او نگاه کند.

***

### پارت اول: برخورد دو پادشاه

اتاق کار جونگ‌کوک، تاریک، وسیع و پر از بوی چرم و دود بود. نور ماه فقط از پنجره‌های بلند و قدی، به صورت تکه‌تکه روی میز سنگین او می‌افتاد. جونگ‌کوک پشت میز نشسته بود و با یک چاقوی کوچک، روی سطح چوبی می‌کشید. صدای خراش چوب، تنها صدایی بود که در سکوت سنگین اتاق شنیده می‌شد.

ناگهان، در بدون هیچ صدایی باز شد.

ات وارد شد. او با لباسی که انگار از تاریکی بافته شده بود، قدم برمی‌داشت. هر قدمش، لرزه‌ای به سنگ‌های کف اتاق می‌انداخت. او نه مثل یک مهمان، بلکه مثل کسی وارد شده بود که مالک آنجا است.

جونگ‌کوک سرش را بالا نیاورد. «نگفته بودم کسی اجازه داره وارد قلمرو من بشه.»

ات مستقیم به سمت میز رفت و بدون اجازه، روی لبه‌ی آن نشست. نگاهش مستقیم و بدون ذره‌ای ترس، به چشم‌های سیاه جونگ‌کوک گره خورد. «قلمرو تو؟ تو فقط صاحب این دیوارها هستی، جونگ‌کوک. اما صاحبِ این چیزی که توی رگ‌های من جریان داره، نیستی.»

جونگ‌کوک چاقو را رها کرد. صدای برخورد فلز با میز، مثل شلیک گلوله بود. او با سرعت از جا بلند شد و در یک حرکت سریع، هر دو را به سمت هم کشید. او دست ات را گرفت و با قدرتی که نشان از تسلط مطلق داشت، او را به سمت خود متمایل کرد.

«تو فکر می‌کنی با این زبان دراز می‌تونی من رو تحت تاثیر قرار بدی؟» صدای جونگ‌کوک پایین و خش‌دار بود، مثل غرش پنهان یک پلنگ. «تو فقط یک موجود عجیب و غریبی که من باید کنترلش کنم.»

ات نه تنها عقب ننشست، بلکه با لبخندی که بوی خطر می‌داد، با دست دیگرش چانه‌ی جونگ‌کوک را گرفت. «کنترل کردن من، یعنی کنترل کردنِ خودت. اگه بخوای من رو مهار کنی، باید یاد بگیری چطور توی تاریکی غرق بشی بدون اینکه خفه بشی.»

جونگ‌کوک مچ دست ات را محکم‌تر فشار داد. فشارش به حدی بود که اگر کسی دیگر بود، فریاد می‌کشید، اما ات فقط با نگاهی نافذ به او خیره شده بود. چشمان جونگ‌کوک از خشم و یک کششِ مرموز، تیره و تار شده بود.

«ببین چی کار کردی...» جونگ‌کوک زمزمه کرد، در حالی که هر دو در مرز میان جنگ و کشش قرار داشتند. «تو داری نظمِ دنیای من رو بهم می‌زنی.»

ات با صدای آرام اما مقتدر گفت: «نظم؟ تو فقط یه زندان‌بانی. من اومدم تا زندانت رو بسوزونم.»
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۹۷

حدود نیم ساعت گذشته بود.بارون هنوز شدید می‌بارید و هر چند دق...

نصف فیلم گذشته بود.ات حالا تقریباً به صندلی جونگ‌کوک چسبیده ...

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

🖤 عروس مافیا | پارت سومساعت ۶ صبح | عمارت جونگ‌کوکتق تق تق!ج...

چندپارتی جونگ کوک

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

فیک تهکوک وارث زار

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part¹" توصیف در یک جمله :میانِ تیغ‌های نیش‌دار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط