سفیر کبیر Grand Ambassador
فصل پانزدهم
نفرین
پارت ۲۰۱
از فردای آن روز آموزش های من به صورت جدی شروع شد، روزها برای من سرعت می گذشتند و جای خود را به ماه ها و سالها می دادند. در کنار آموزشهای خشایار خواندن کتاب سرخ سبب پیشرفت سریع و غیر عادی من شده بود. به طوری که خشایار را به اظهار نظر در این مورد وا داشته بود در حالی که من سعی داشتم تغییرات بدنی خودم را مخفی کنم
هنوز به یاد دارم که اجرای اولین طلسم مخصوص مکندگان چه تاثیری بر روی بدنم گذاشته بود، برای لحظه ای پوست دستم تیره شده بود و به سرعت شروع به چروک شدن کرده بود روند تغییرات با افزایش سرعت من در یادگیری مطالب کتاب سرخ سریع تر از حد معمول شده بود، به طوری که من از نگاه کردن به خودم درون آینه می ترسیدم. هر چند که این ترس با حسی همچون لذت از پیشرفت در آمیخته شده بود، در حالی که پوست بدنم تغییر رنگ داده بود من از تغییر شکل پیشرفته که حال در آن استاد شده بودم . استفاده می کردم هر چند که تغییراتی در تمایلات من در یادگیری جادو ها به وجود آمده بود.
با آنکه شب گردیهای من متوقف شده بود اما تمایلات غیر عادی من در یادگیری جادوهای سیاه هر روز بیشتر و بیشتر می شد.
من در هر کتابی به دنبال روشهای سیاه و مخصوص قدیمی میگشتم حتی تئودور هم متوجه رفتارهای غیر عادی من شده بود و با این حال به روی خودش نمی آورد. تمایلاتم به حد غیر قابل کنترلی در آمده بودند به طوری که یادگیری شاخههای جادوی سیاه و نفرین ها به نیاز روزانه ام تبدیل شده بود.
بعضی اوقات هم صداهایی در ذهنم میشنیدم که سعی در نادیده گرفتنشان داشتم صداهایی که من را ترغیب به حمله به خشایار میکرد اما من با تمام توانم آنها را پس میزدم هیچ دوست نداشت به کسی که دوست داشتم آسیبی بزنم سخت گیریهای خشایار روز به روز بیشتر میشد به حدی که بعضی اوقات واقعا دوست داشتم که به صدا ها گوش دهم و قدرت او را بگیرم اما من اینقدر هم احمق ،نبود احساساتی متفاوتی که داشتم من را به شدت اذیت میکرد بعضی اوقات فکر میکردم که دارم دیوانه میشم من در انزوای کامل بودم. نه قادر بودم با افراد جدید ارتباط برقرار کنم و نه تمایلی برای این کار داشتم همیشه میخواستم به کتاب ها پناه ببرم همان یار قدیمی که تنها مونس من بود.
یک سال بعد از اینکه به این قلعه آمدم از خشایار خواستم تا مکانی برای تمرینانتم در اختیارم قرار دهد، مکانی خصوصی که تنها خودم اجازه ورود به آن داشته باشم درون سالن جادوهایی را تمرین می کردم که اگر جادو
های محافظ و قدرتمند سالن ،نبود دیوراها و بخشی از قلعه بارها به خاطر جادوهایم خراب شده بودند. سالها طول کشید تا من به قدرت نهفته در وجودم پی ببرم و قادر شوم تا بر نیروهایی که داشتم مسلط شوم. شاید اگر کمکهای خشایار و نوشتههای کتاب سرخ نبود هرگز موفق به چنین کاری نمی شدم در این دوره از عمرم روزهایی وجود داشتند که من ناامید و خسته از همه به کتاب سرخ و آموزش های مخصوصش پناه میبردم آموزشهایی که در هر بخشش راههایی برای حل مشکلاتم وجود داشت. اما زمانی فرار رسید که من بخش قابل توجهی از کتاب سرخ را به پایان رساندم و به بخشی با عنوان روح شیطانی رسیدم طبق گفته کتاب وقتی روشهای درون این بخش را به کار ببرم من در معرض خطری بزرگ قرار می گرفتم. خطری که چیز جز خودم نبودم و این چمله من را گیج کرده بود. هیچ مفهوم آن را درک نمی کردم، در هر صورت نه راه پس داشتم نه راه پیش طبق گفته کتاب من باید در مکانی که تمرین میکنم طلسمهای محافظتی قوی رو اجرا کنم تا با کامل شدن این بخش به کسی آسیب نرسونم.
برای همین هم از پدربزرگ درخواست چنین جایی رو کردم و اون هم بدون اینکه از من در این مورد سوالی کنه، قبول کرد و این برای من شک برانگیز بود.
پدر بزرگ تالاری رو در اختیار من قرار داده بود که من برای اولین بار میتونستم لایه های انرژی پر قدرتی رو ببینم که از تمام بخشهای تالار محافظت می کرد. به قول تئودور اینجا محل تمرین جناب خشایار بود
در مدت این سه سالی که در این دنیا بودم تغییرات اساسی کرده بودم تغییراتی که اگر کسی حالت واقعی من رو می دید از ترس میمرد اما من از اون حالت بیشتر خوشم میآمد و همیشه دوست داشتم به حالت واقعی خودم در بیام، اما در اون روز من یادم رفته بود در تالار رو ببندم و همین باعث شد که پدربزرگ من رو ببینه و این باعث شد که من به یکی از قدرتهای شگفت انگیز اون پی ببرم.
نفرین
پارت ۲۰۱
از فردای آن روز آموزش های من به صورت جدی شروع شد، روزها برای من سرعت می گذشتند و جای خود را به ماه ها و سالها می دادند. در کنار آموزشهای خشایار خواندن کتاب سرخ سبب پیشرفت سریع و غیر عادی من شده بود. به طوری که خشایار را به اظهار نظر در این مورد وا داشته بود در حالی که من سعی داشتم تغییرات بدنی خودم را مخفی کنم
هنوز به یاد دارم که اجرای اولین طلسم مخصوص مکندگان چه تاثیری بر روی بدنم گذاشته بود، برای لحظه ای پوست دستم تیره شده بود و به سرعت شروع به چروک شدن کرده بود روند تغییرات با افزایش سرعت من در یادگیری مطالب کتاب سرخ سریع تر از حد معمول شده بود، به طوری که من از نگاه کردن به خودم درون آینه می ترسیدم. هر چند که این ترس با حسی همچون لذت از پیشرفت در آمیخته شده بود، در حالی که پوست بدنم تغییر رنگ داده بود من از تغییر شکل پیشرفته که حال در آن استاد شده بودم . استفاده می کردم هر چند که تغییراتی در تمایلات من در یادگیری جادو ها به وجود آمده بود.
با آنکه شب گردیهای من متوقف شده بود اما تمایلات غیر عادی من در یادگیری جادوهای سیاه هر روز بیشتر و بیشتر می شد.
من در هر کتابی به دنبال روشهای سیاه و مخصوص قدیمی میگشتم حتی تئودور هم متوجه رفتارهای غیر عادی من شده بود و با این حال به روی خودش نمی آورد. تمایلاتم به حد غیر قابل کنترلی در آمده بودند به طوری که یادگیری شاخههای جادوی سیاه و نفرین ها به نیاز روزانه ام تبدیل شده بود.
بعضی اوقات هم صداهایی در ذهنم میشنیدم که سعی در نادیده گرفتنشان داشتم صداهایی که من را ترغیب به حمله به خشایار میکرد اما من با تمام توانم آنها را پس میزدم هیچ دوست نداشت به کسی که دوست داشتم آسیبی بزنم سخت گیریهای خشایار روز به روز بیشتر میشد به حدی که بعضی اوقات واقعا دوست داشتم که به صدا ها گوش دهم و قدرت او را بگیرم اما من اینقدر هم احمق ،نبود احساساتی متفاوتی که داشتم من را به شدت اذیت میکرد بعضی اوقات فکر میکردم که دارم دیوانه میشم من در انزوای کامل بودم. نه قادر بودم با افراد جدید ارتباط برقرار کنم و نه تمایلی برای این کار داشتم همیشه میخواستم به کتاب ها پناه ببرم همان یار قدیمی که تنها مونس من بود.
یک سال بعد از اینکه به این قلعه آمدم از خشایار خواستم تا مکانی برای تمرینانتم در اختیارم قرار دهد، مکانی خصوصی که تنها خودم اجازه ورود به آن داشته باشم درون سالن جادوهایی را تمرین می کردم که اگر جادو
های محافظ و قدرتمند سالن ،نبود دیوراها و بخشی از قلعه بارها به خاطر جادوهایم خراب شده بودند. سالها طول کشید تا من به قدرت نهفته در وجودم پی ببرم و قادر شوم تا بر نیروهایی که داشتم مسلط شوم. شاید اگر کمکهای خشایار و نوشتههای کتاب سرخ نبود هرگز موفق به چنین کاری نمی شدم در این دوره از عمرم روزهایی وجود داشتند که من ناامید و خسته از همه به کتاب سرخ و آموزش های مخصوصش پناه میبردم آموزشهایی که در هر بخشش راههایی برای حل مشکلاتم وجود داشت. اما زمانی فرار رسید که من بخش قابل توجهی از کتاب سرخ را به پایان رساندم و به بخشی با عنوان روح شیطانی رسیدم طبق گفته کتاب وقتی روشهای درون این بخش را به کار ببرم من در معرض خطری بزرگ قرار می گرفتم. خطری که چیز جز خودم نبودم و این چمله من را گیج کرده بود. هیچ مفهوم آن را درک نمی کردم، در هر صورت نه راه پس داشتم نه راه پیش طبق گفته کتاب من باید در مکانی که تمرین میکنم طلسمهای محافظتی قوی رو اجرا کنم تا با کامل شدن این بخش به کسی آسیب نرسونم.
برای همین هم از پدربزرگ درخواست چنین جایی رو کردم و اون هم بدون اینکه از من در این مورد سوالی کنه، قبول کرد و این برای من شک برانگیز بود.
پدر بزرگ تالاری رو در اختیار من قرار داده بود که من برای اولین بار میتونستم لایه های انرژی پر قدرتی رو ببینم که از تمام بخشهای تالار محافظت می کرد. به قول تئودور اینجا محل تمرین جناب خشایار بود
در مدت این سه سالی که در این دنیا بودم تغییرات اساسی کرده بودم تغییراتی که اگر کسی حالت واقعی من رو می دید از ترس میمرد اما من از اون حالت بیشتر خوشم میآمد و همیشه دوست داشتم به حالت واقعی خودم در بیام، اما در اون روز من یادم رفته بود در تالار رو ببندم و همین باعث شد که پدربزرگ من رو ببینه و این باعث شد که من به یکی از قدرتهای شگفت انگیز اون پی ببرم.
- ۳.۸k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط