برده عمارت جئون
پارت ¹⁶²
وقتی سوار ماشین شد از ترس داشتم خودم ارو خیس میکردم:
-بذار حرف بزنم...باور کن نمیخواستم سقطش کنم
-معلوم میشه!
از ترس کنترلم رو از دست داده بودم،چون میدونستم ماشین که حرکت کنه دیگه نمیشه جونگکوک رو آروم کرد.
در حالیکه از ترس میلرزیدم جیغ کشیدم:
-چرا نمیذاری حرف بزنم
چرا حرفم و باور نمیکنی؟
وقتی به طرفم چرخید
قلبم از حرکت وایساد مثل یه شیر وحشی و عصبانی نفس میکشید.
وحشیانه به یقه ام چنگ زد و تنم رو به طرف خودش کشید.
اونقدر نزدیکش بودم که رگ های سرخ چشم هاش رو میدیدم:
-چی میخوای بگی؟
چجوری میخوای از خودت دفاع کنی ات؟
بذار من بهت بگم
صداش اونقدر درد داشت
که دلم میخواست بشینم و براش گریه کنم:
-یه بچه مو کشتی...
اومده بودی دومی رو هم بکشی
حتی بهم نگفتی که حامله ای...
دندون روی هم سابید
و تنم رو به عقب هل داد.
طوری که پشتم به در کوبیده شد و از درد صورتم توی هم رفت:
-دیگه میخوای در مورد چی حرف بزنی؟
با دردی که توی بدنم پیچیده بود خودم رو جلو کشیدم تا دستش رو بگیرم.
دستی که بارها تنم رو زخمی کرده بود،همون دستی که قبلا فقط برای نوازشم بالا میاومد.
با بغض نالیدم:
-به جون بابام پشیمون شده بودم داشتم...داشتم بلند...
جونگکوک غرشی کرد.
دستش رو روی دماغش گذاشت و هیس بلند و کشداری گفت:
-فقط خفه شو
کافیه ازت صدا بشنوم
یا صدای نفسات بره رو اعصابم
ماشین و نگه میدارم کناره جاده و همونجا یه قبر برات میکنم و چالت میکنم
خفه خون میگیری تا برسیم
از ترس لال شدم.
ماشین رو روشن کرد و راه افتاد اما مسیر،مسیر عمارت نبود.
وقتی سوار ماشین شد از ترس داشتم خودم ارو خیس میکردم:
-بذار حرف بزنم...باور کن نمیخواستم سقطش کنم
-معلوم میشه!
از ترس کنترلم رو از دست داده بودم،چون میدونستم ماشین که حرکت کنه دیگه نمیشه جونگکوک رو آروم کرد.
در حالیکه از ترس میلرزیدم جیغ کشیدم:
-چرا نمیذاری حرف بزنم
چرا حرفم و باور نمیکنی؟
وقتی به طرفم چرخید
قلبم از حرکت وایساد مثل یه شیر وحشی و عصبانی نفس میکشید.
وحشیانه به یقه ام چنگ زد و تنم رو به طرف خودش کشید.
اونقدر نزدیکش بودم که رگ های سرخ چشم هاش رو میدیدم:
-چی میخوای بگی؟
چجوری میخوای از خودت دفاع کنی ات؟
بذار من بهت بگم
صداش اونقدر درد داشت
که دلم میخواست بشینم و براش گریه کنم:
-یه بچه مو کشتی...
اومده بودی دومی رو هم بکشی
حتی بهم نگفتی که حامله ای...
دندون روی هم سابید
و تنم رو به عقب هل داد.
طوری که پشتم به در کوبیده شد و از درد صورتم توی هم رفت:
-دیگه میخوای در مورد چی حرف بزنی؟
با دردی که توی بدنم پیچیده بود خودم رو جلو کشیدم تا دستش رو بگیرم.
دستی که بارها تنم رو زخمی کرده بود،همون دستی که قبلا فقط برای نوازشم بالا میاومد.
با بغض نالیدم:
-به جون بابام پشیمون شده بودم داشتم...داشتم بلند...
جونگکوک غرشی کرد.
دستش رو روی دماغش گذاشت و هیس بلند و کشداری گفت:
-فقط خفه شو
کافیه ازت صدا بشنوم
یا صدای نفسات بره رو اعصابم
ماشین و نگه میدارم کناره جاده و همونجا یه قبر برات میکنم و چالت میکنم
خفه خون میگیری تا برسیم
از ترس لال شدم.
ماشین رو روشن کرد و راه افتاد اما مسیر،مسیر عمارت نبود.
- ۲۵.۹k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط