پارت سیزدهم《مغازه》
پارت سیزدهم《مغازه》
《Custom kiss》
ویو تهیونگ:
+با برخورد نور خورشید به صورتم...اروم چشمام رو نیمه باز کردم...
+با پشت دستم چشمام رو مالوندم و بلند شدم و نشستم رو تخت...
+همین جوری پکر به زمین خیره شده بودم...که صدای بابام از پایین اومد...
پدرش: تهیونگ...بیدار شدی؟
+قیس و گوسی به کمرم دادم با صدای نسبتا بلند گفتم...
+بله..الان میام
پدرش: صبحونه حاضر زودباش..دیرت نشه...
+چشم..
گفتم و از جام بلند شدم و تختم، رو مرتب کردم...
+رفتم سمت سرویس بهداشتی و کارای لازم رو انجام دادم...
+بعد از بیرون اومدنم رفتم سمت آینه و موهام رو شونه زدم...
+از اتاقم خارج شدم و در رو پشت سرم بستم و یکی یکی از پله ها پایین اومدم..
+با دیدن پدرم سر میز صبحونه به خودم اومدم و رفتم پیشش نشستم...
پدرش: صبحت بخیر...
صبحونه ات رو بخور که دیرت نشه...
+باشه...
لبخند میزنم و یکی از نونای تستر رو که بابام آماده کرده بود رو بر میدارم...
+مربای توت فرنگی رو با چندتا مخلفات دیگه بهش اضافه میکنم و آروم یه گاز کوچیک ازش می زنم...
+داشتم کم کم لقمه ای که درست کرده بودم رو تموم میکردم که ناخداگاه چشمم به ساعت افتاد...
+چشمام گرد شد و سرفه یه ریزی کردم...دهنم هنوز پر بود ولی هرجور که شده بود اون تیکه آخر لقمه رو تو دهنم جا کردم که همین کارم باعث شد توجه بابام به سمت جلب شه...
+داشت با آرمش غذا میخورد ولی وقتی منو دید گفت..
پدرش: الان خودت رو خفه میکنی تهیونگ! آروم تر...
+از صندلی بلند شدم و با دهن پر گفتم...
+دی..دیره..من..من میرم حاضرش..حاضر شم...
+اینو گفتم بدو بدو از پله ها بالا رفتم...
توی راه دهنم رو قشنگ خالی کرده بودم...در اتاق رو با شتاب باز کردم و سریع رفتم لباسام رو عوض کنم...
{حدود چند مین بعد}
+برای آخرین بار یه نگاه تو آینه به خودم کردم...و از اتاق زدم بیرون در رو پشت سرم بستم...
+از پله ها یکی دوتا پایین میومدم...
که با بابام برخورد کردم...
پدرش: بیا این لقمه رو هم بگیر شاید امروز دیرتر بیام خونه...
+مرسی؛ ممنون بابت صبحونه...
لقمه رو از دستش میگرم و از کنارش رد میشم و همین که دستگیره در رو میچرخونم با یاد آوری چیزی سرم رو برمیگردونم سمت پدرم...
+یه نگاه از سر تا پاش میندازم و میگم...
+بابا؟ با این لباسا میخوای بری سرکار؟
پدرش: یه لبخند ضایع میزنم و میگم...
پدرش: اوه نه..کمی دیرتر میرم سرکار و خب دیرتر میام...
+بهش لبخند میزنم و با باز کردن در از خونه خارج میشم...که صدای نسبتا بلند پدرم رو میشنوم...
پدرش: مراقب خودت باش...
اون لقمه رو هم بخوریاا...
+چشم..
باصدای نسبتا بلند میگم...
+دوچرخه رو از گوشه دیوار که دیروز بهش تکیه داده بودمش؛ برش داشتم و از در ردش کردم...
+در خونه رو بستم و سوار دوچرخه ام شدم...و با گذاشتن پام و زدن پدال اول راه افتادم سمت مغازه ام...
{۳۰دقیقه بعد}
+دوچرخه رو روی دیوار مغازه ام گذاشتم و با گذاشتن کلید روی جاکشی کلید مغازه واردش شدم...
+در رو پشت سرم بستم و یه نگاه کلی به مغازه ام انداختم و با خودم گفتم...
+مثل همیشه تهیونگ! زودباش...
+درسته یکی از عادت هام همین بود...تمیز کردن مغازه ام به محض ورود...
+طی دستی کوچیکم رو برداشتم و رفتم سمت قفسه های کتابخونه...
+بعد از تمیز کردن قفسه کتاب ها...رفتم سمت نردبون...
+نردبون رو برداشتم و طی مخصوص سقف و زمین رو توی دستم گرفتم همراه با یک پارچه...
+تار عنکبوت های ریز و کوچیکی که فقط از نزدیک دیده میشدن رو باطی کنار زدم و بعد با دستمال مخصوص خودش پاکشون کردم...
+بعد از اتمام تمیز کردن سقف از نردبون پایین اومدم و نردبون رو گذاشتم جای اولش...
+با همون طی که مخصوص سقف و زمین بود شروع کردم به تمیز کردن گردوغبار های که از سقف و قفسه کتاب ها ریخته شده بودن...
+بعد از تمیز کردن زمین آخرین تمیز کاری مونده بود...
+دستمال رو برداشتم و شروع کردم به برق انداختن میزم و کشوهاش...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
+بلند شدم و دست به کمر صاف ایستادم...و یه نگاه کلی به مغازه انداختم...
+حسابی تمیز شده بود و برق میزد درست مثل همیشه...
+واقعا من نمی تونستم توی بی نظمی و گردوغبار کار کنم و تمیز کردن یکی از عادت هام بود...
+همون جوری که غرق در افکارم بودم با یاد آوری چیزی سریع به خودم اومدم و گفتم...
+وای نکنه شاید امروز به مغازه ام بیاد؟!
^پایان^
#فیک_رمان_بی_تی_اس_Custom_kiss_از_تهکوک_کوکوی_ویکوک
《Custom kiss》
ویو تهیونگ:
+با برخورد نور خورشید به صورتم...اروم چشمام رو نیمه باز کردم...
+با پشت دستم چشمام رو مالوندم و بلند شدم و نشستم رو تخت...
+همین جوری پکر به زمین خیره شده بودم...که صدای بابام از پایین اومد...
پدرش: تهیونگ...بیدار شدی؟
+قیس و گوسی به کمرم دادم با صدای نسبتا بلند گفتم...
+بله..الان میام
پدرش: صبحونه حاضر زودباش..دیرت نشه...
+چشم..
گفتم و از جام بلند شدم و تختم، رو مرتب کردم...
+رفتم سمت سرویس بهداشتی و کارای لازم رو انجام دادم...
+بعد از بیرون اومدنم رفتم سمت آینه و موهام رو شونه زدم...
+از اتاقم خارج شدم و در رو پشت سرم بستم و یکی یکی از پله ها پایین اومدم..
+با دیدن پدرم سر میز صبحونه به خودم اومدم و رفتم پیشش نشستم...
پدرش: صبحت بخیر...
صبحونه ات رو بخور که دیرت نشه...
+باشه...
لبخند میزنم و یکی از نونای تستر رو که بابام آماده کرده بود رو بر میدارم...
+مربای توت فرنگی رو با چندتا مخلفات دیگه بهش اضافه میکنم و آروم یه گاز کوچیک ازش می زنم...
+داشتم کم کم لقمه ای که درست کرده بودم رو تموم میکردم که ناخداگاه چشمم به ساعت افتاد...
+چشمام گرد شد و سرفه یه ریزی کردم...دهنم هنوز پر بود ولی هرجور که شده بود اون تیکه آخر لقمه رو تو دهنم جا کردم که همین کارم باعث شد توجه بابام به سمت جلب شه...
+داشت با آرمش غذا میخورد ولی وقتی منو دید گفت..
پدرش: الان خودت رو خفه میکنی تهیونگ! آروم تر...
+از صندلی بلند شدم و با دهن پر گفتم...
+دی..دیره..من..من میرم حاضرش..حاضر شم...
+اینو گفتم بدو بدو از پله ها بالا رفتم...
توی راه دهنم رو قشنگ خالی کرده بودم...در اتاق رو با شتاب باز کردم و سریع رفتم لباسام رو عوض کنم...
{حدود چند مین بعد}
+برای آخرین بار یه نگاه تو آینه به خودم کردم...و از اتاق زدم بیرون در رو پشت سرم بستم...
+از پله ها یکی دوتا پایین میومدم...
که با بابام برخورد کردم...
پدرش: بیا این لقمه رو هم بگیر شاید امروز دیرتر بیام خونه...
+مرسی؛ ممنون بابت صبحونه...
لقمه رو از دستش میگرم و از کنارش رد میشم و همین که دستگیره در رو میچرخونم با یاد آوری چیزی سرم رو برمیگردونم سمت پدرم...
+یه نگاه از سر تا پاش میندازم و میگم...
+بابا؟ با این لباسا میخوای بری سرکار؟
پدرش: یه لبخند ضایع میزنم و میگم...
پدرش: اوه نه..کمی دیرتر میرم سرکار و خب دیرتر میام...
+بهش لبخند میزنم و با باز کردن در از خونه خارج میشم...که صدای نسبتا بلند پدرم رو میشنوم...
پدرش: مراقب خودت باش...
اون لقمه رو هم بخوریاا...
+چشم..
باصدای نسبتا بلند میگم...
+دوچرخه رو از گوشه دیوار که دیروز بهش تکیه داده بودمش؛ برش داشتم و از در ردش کردم...
+در خونه رو بستم و سوار دوچرخه ام شدم...و با گذاشتن پام و زدن پدال اول راه افتادم سمت مغازه ام...
{۳۰دقیقه بعد}
+دوچرخه رو روی دیوار مغازه ام گذاشتم و با گذاشتن کلید روی جاکشی کلید مغازه واردش شدم...
+در رو پشت سرم بستم و یه نگاه کلی به مغازه ام انداختم و با خودم گفتم...
+مثل همیشه تهیونگ! زودباش...
+درسته یکی از عادت هام همین بود...تمیز کردن مغازه ام به محض ورود...
+طی دستی کوچیکم رو برداشتم و رفتم سمت قفسه های کتابخونه...
+بعد از تمیز کردن قفسه کتاب ها...رفتم سمت نردبون...
+نردبون رو برداشتم و طی مخصوص سقف و زمین رو توی دستم گرفتم همراه با یک پارچه...
+تار عنکبوت های ریز و کوچیکی که فقط از نزدیک دیده میشدن رو باطی کنار زدم و بعد با دستمال مخصوص خودش پاکشون کردم...
+بعد از اتمام تمیز کردن سقف از نردبون پایین اومدم و نردبون رو گذاشتم جای اولش...
+با همون طی که مخصوص سقف و زمین بود شروع کردم به تمیز کردن گردوغبار های که از سقف و قفسه کتاب ها ریخته شده بودن...
+بعد از تمیز کردن زمین آخرین تمیز کاری مونده بود...
+دستمال رو برداشتم و شروع کردم به برق انداختن میزم و کشوهاش...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
+بلند شدم و دست به کمر صاف ایستادم...و یه نگاه کلی به مغازه انداختم...
+حسابی تمیز شده بود و برق میزد درست مثل همیشه...
+واقعا من نمی تونستم توی بی نظمی و گردوغبار کار کنم و تمیز کردن یکی از عادت هام بود...
+همون جوری که غرق در افکارم بودم با یاد آوری چیزی سریع به خودم اومدم و گفتم...
+وای نکنه شاید امروز به مغازه ام بیاد؟!
^پایان^
#فیک_رمان_بی_تی_اس_Custom_kiss_از_تهکوک_کوکوی_ویکوک
- ۷۸۴
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط