p2
#درخواستی
#شاهزاده_خشن_من
ات: خب تموم شد چیزی نیست قرص ها به معدد سازگار نبود برای همین بالا آوردی
ته: خب که چی؟(سرد)
ات: بیا این قرصارو بخور این بهتر از اونه
ته: بده من (سرد)
ات: بخورش حتما خب من رف.....
ته: نگهبان این خانوم دیگه حق نداره پاشو از اینجا بزاره بیرون
ات: چی؟
ته: همین که من گفتم
ات: ولی....
اجوما تو گوش ات: اگه تنبیه نمیخوای قبول کن
ات: اخه نمیشه که.....
نگهبان: لطفا بیاید ببرمتون به اتاقتون
ات رفت تو اتاقی که نگهباپ نشونش داد و کلی گریه کرد که چقدر بد بخته
ته ویو
نزاشتم دختره بره بیرون اخه خیلی ازش بدم میاد قرصا رو نتونستم قورت بدم انقدر حالم بد بود پس نخوردم و زود خوابیدم.. راستش من همیشه زود میخوابم تا به اون حالت مستی و فاجعه نرسم
پایان ویو
نصفه شد بود بارون قطع بود و فقط صدای سرفه ی ته تو عمارت بود که باعث شد ات بیدار بشه و به نگهبان بگه همراهش تا اتاق ته بره در رو باز کردن با تهیونگی مواجه سدن که سعی داشت راه بره اما فشار نداشت
ات جیغی کشید و گفت
ات: نگهبان وسایلم رو بیار(داد و نگران )من رو میبینی بگو این چندتاست☝؟ صدام رو داری
ته که چون فشارش از بس سرفه کرده بود افتاده بود نشست پلیین تخت و بهش تکیه داد اروم اروم اشک ریخت
ات: چیزی نیست بیا اب بخور رفت بطری اب رو بده به ته که چشمش به قرصی که خودش داده بود بهش افتاد.... کامل بود زد تو سرش و رفت پیشش
ات: چرا قرصتو نخوردی؟(مهربون و نگران) الان باید دوتا درد بکشی هم درد امپول و هم درد بیماریت
ته: چرا نگرانمی؟
ات: چی؟
ته: چرا نگرانمی(خمار)
ات: تو خالت خوب نیست
نگهبان: بفرمایید وسایلتون
ات وسایل رو گرفت و امپولی در اورد و اماده کرد که بزنه ته گفت
ته: بزار از درد بمیرم ولم کن (شروع کرد به گریه)
ات امپول رو گذاشت کنار و بغبش کرد
ات: هیش چیزی نمیشه
ته وقای حواسش نبود همونطور که ات تهیونگ رو بغل کرده بود امپول و بهش زد
ته: ایییی(خیلی اروم که فقط خودش شنید)
ات: چیزی نیست تو خوب میشه
این رو گفت و سوزن رو از دستش در اورد و وقتی خوابید رو تخت درستش کرد و رفت بیرون که توی اتاقش بخوابه
#شاهزاده_خشن_من
ات: خب تموم شد چیزی نیست قرص ها به معدد سازگار نبود برای همین بالا آوردی
ته: خب که چی؟(سرد)
ات: بیا این قرصارو بخور این بهتر از اونه
ته: بده من (سرد)
ات: بخورش حتما خب من رف.....
ته: نگهبان این خانوم دیگه حق نداره پاشو از اینجا بزاره بیرون
ات: چی؟
ته: همین که من گفتم
ات: ولی....
اجوما تو گوش ات: اگه تنبیه نمیخوای قبول کن
ات: اخه نمیشه که.....
نگهبان: لطفا بیاید ببرمتون به اتاقتون
ات رفت تو اتاقی که نگهباپ نشونش داد و کلی گریه کرد که چقدر بد بخته
ته ویو
نزاشتم دختره بره بیرون اخه خیلی ازش بدم میاد قرصا رو نتونستم قورت بدم انقدر حالم بد بود پس نخوردم و زود خوابیدم.. راستش من همیشه زود میخوابم تا به اون حالت مستی و فاجعه نرسم
پایان ویو
نصفه شد بود بارون قطع بود و فقط صدای سرفه ی ته تو عمارت بود که باعث شد ات بیدار بشه و به نگهبان بگه همراهش تا اتاق ته بره در رو باز کردن با تهیونگی مواجه سدن که سعی داشت راه بره اما فشار نداشت
ات جیغی کشید و گفت
ات: نگهبان وسایلم رو بیار(داد و نگران )من رو میبینی بگو این چندتاست☝؟ صدام رو داری
ته که چون فشارش از بس سرفه کرده بود افتاده بود نشست پلیین تخت و بهش تکیه داد اروم اروم اشک ریخت
ات: چیزی نیست بیا اب بخور رفت بطری اب رو بده به ته که چشمش به قرصی که خودش داده بود بهش افتاد.... کامل بود زد تو سرش و رفت پیشش
ات: چرا قرصتو نخوردی؟(مهربون و نگران) الان باید دوتا درد بکشی هم درد امپول و هم درد بیماریت
ته: چرا نگرانمی؟
ات: چی؟
ته: چرا نگرانمی(خمار)
ات: تو خالت خوب نیست
نگهبان: بفرمایید وسایلتون
ات وسایل رو گرفت و امپولی در اورد و اماده کرد که بزنه ته گفت
ته: بزار از درد بمیرم ولم کن (شروع کرد به گریه)
ات امپول رو گذاشت کنار و بغبش کرد
ات: هیش چیزی نمیشه
ته وقای حواسش نبود همونطور که ات تهیونگ رو بغل کرده بود امپول و بهش زد
ته: ایییی(خیلی اروم که فقط خودش شنید)
ات: چیزی نیست تو خوب میشه
این رو گفت و سوزن رو از دستش در اورد و وقتی خوابید رو تخت درستش کرد و رفت بیرون که توی اتاقش بخوابه
- ۳۹.۱k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط