پارت ۸۷
بی حال ، دلتنگ و خسته روی مبل روبهروی تلوزیون نشسته بود.
داشت سریالی که تازگیا از تلوزیون پخش میشد رو تماشا میکرد تا بلکه کمی سرش گرم بشه و کمتر فکر بکنه.
یه فیلم با یه موضوع تو قرن هیجدهم که راجب سیاست بود.
بگی نگی فیلم جالبی بود
اما توی این حال واقعا حوصله کلمات قُلُبه و سُلُبه این فیلم رو نداشت.
یاد زمان هایی افتاد که خودش هم یه زمانی کلمات بزرگتر از این رو توی نمایشنامه ها و داستان هاش مینوشت و درس میداد ، اما بخاطر این احوالی که داشت حتی حوصله خودش رو نداشت چه برسه به اینا
تنها کاری که الان میتونست برای اینکه حوصلش سر نره در حین دیدن فیلم اون رو تحلیل کنه.
چویا*فیلمه بَدک نیست.
بهتر بود توی یه سری قسمت ها دیالوگ ها انقدر سنگین نباشن.
آخه محض رضای خدا منم به سختی میفهمم چه برسه به یه فرد عادی؟
آخه چه فکری کردن که اینطور فیلم رو ساختن؟
حتی داره معنی سِکولاریسم هم دقیقا برعکس میگه.!
خدای من!!!
چویا:مطمئنم اگه الان دازای اینجا بود یه فیلم طنر میذاشت و ....از خنده گونه هام درد میگرفت........................
*اَههه....دقیقا ۹ روز ...۹ روز گذشته
بعد از رفتن پیش اون دکتره قرار شد دیگه دازای رو نبینم.
.......اما الان پشیمونم.........
الان دلم بدجور براش تنگ شده.
دوست دارم الان کنارم باشه،مثل هرروز منو با دیوونه بازی هاش کلافه کنه و بی خبر منو بغل کنه و ببوسه
حتی دلم برای لبخندش هم تنگ شده.
اما الان حتی صداش رو نمیشنوم چه برسه به اینا.
همون روز هم دازای خیلی عصبانی بود و حتی نزدیک بود دکتره رو بزنه... اگر اون موقع جلوش رو نمیگرفتم میدونم که الان یه کبودی سیاه تو صورت اون دکتره کاشته بود.
با وجود این قرصا هم که تازگیا دوزش زیاد شده هم کسل و خسته شدم.
حتی الان هم به زور چشمام بازه اما میدونم سرم رو روی بالشت بزارم خوابم نمیبره.
هیچوقت فکر نمیکردم که اینو بگم اما:
....ای کاش دازای الان اینجا بود.....
به سختی از جای گرم و نرمش دل کند و سمت آشپز خونه رفت
تا حداقل یه چای برای خودش دم کنه.
اگر دازای بود حتما یه قهوه درست میکرد اما الان فقط یه چیز سبک میخواست.
بعد از شستن چای اون رو روی کتری گذاشت تا دم بکشه.
در همین فاصله هم که منتظر بود صدای شنیدن پیام از گوشیش رو شنید.
میدونست که به احتمال خیلی زیاد دازای هستش
این چند وقت که همو نمیدیدن حداقل هر نیم ساعت بهش پیام میداد و حالش رو میپرسید.
بخاطر این کار هم لبخند پر از ذوقی سر هر پیام روی لباش ظاهر میشد.
قبلا حتی یک نفر هم حالش رو نمی پرسید البته اگر پیام های آنگو و پیام های گاه و بی گاه خواهر و برادرش رو فاکتور بگیریم تا جویای حالش بشن.
اما هیچوقت کسی نبود که اینطوری نگرانش بشه
شاید قبلا تنها ترین فرد بود.
اما الان کسی رو داشت که از هر فرد نزدیکی بهش نزدیک تر بود.
سریع رفت تا یه وقت مرد رو بخاطر دیر جواب دادن نگران نکنه
یکم بعد صدای دینگ دینگ زنگ توی خونه پیچید.
با صدای زنگ راهش رو سمت در کج کرد.
در رو کامل باز کرد و با لبخند محوی گفت:
میبینم که نتونستی چند روز دوری رو تحمل_____
_: دقیقا ناکاهارا...نتونستم دوری ازت رو تحمل کنم...واقعا سخت و غیر قابل تحمل بود.
______________________________________
سوپرایزززز از اینجا به بعد داستان قرار نیست آروم پیش بره دوستان
پارت های بعد در راه است
و به قول عمو ترامپ
خواهیم دید چه میشود
داشت سریالی که تازگیا از تلوزیون پخش میشد رو تماشا میکرد تا بلکه کمی سرش گرم بشه و کمتر فکر بکنه.
یه فیلم با یه موضوع تو قرن هیجدهم که راجب سیاست بود.
بگی نگی فیلم جالبی بود
اما توی این حال واقعا حوصله کلمات قُلُبه و سُلُبه این فیلم رو نداشت.
یاد زمان هایی افتاد که خودش هم یه زمانی کلمات بزرگتر از این رو توی نمایشنامه ها و داستان هاش مینوشت و درس میداد ، اما بخاطر این احوالی که داشت حتی حوصله خودش رو نداشت چه برسه به اینا
تنها کاری که الان میتونست برای اینکه حوصلش سر نره در حین دیدن فیلم اون رو تحلیل کنه.
چویا*فیلمه بَدک نیست.
بهتر بود توی یه سری قسمت ها دیالوگ ها انقدر سنگین نباشن.
آخه محض رضای خدا منم به سختی میفهمم چه برسه به یه فرد عادی؟
آخه چه فکری کردن که اینطور فیلم رو ساختن؟
حتی داره معنی سِکولاریسم هم دقیقا برعکس میگه.!
خدای من!!!
چویا:مطمئنم اگه الان دازای اینجا بود یه فیلم طنر میذاشت و ....از خنده گونه هام درد میگرفت........................
*اَههه....دقیقا ۹ روز ...۹ روز گذشته
بعد از رفتن پیش اون دکتره قرار شد دیگه دازای رو نبینم.
.......اما الان پشیمونم.........
الان دلم بدجور براش تنگ شده.
دوست دارم الان کنارم باشه،مثل هرروز منو با دیوونه بازی هاش کلافه کنه و بی خبر منو بغل کنه و ببوسه
حتی دلم برای لبخندش هم تنگ شده.
اما الان حتی صداش رو نمیشنوم چه برسه به اینا.
همون روز هم دازای خیلی عصبانی بود و حتی نزدیک بود دکتره رو بزنه... اگر اون موقع جلوش رو نمیگرفتم میدونم که الان یه کبودی سیاه تو صورت اون دکتره کاشته بود.
با وجود این قرصا هم که تازگیا دوزش زیاد شده هم کسل و خسته شدم.
حتی الان هم به زور چشمام بازه اما میدونم سرم رو روی بالشت بزارم خوابم نمیبره.
هیچوقت فکر نمیکردم که اینو بگم اما:
....ای کاش دازای الان اینجا بود.....
به سختی از جای گرم و نرمش دل کند و سمت آشپز خونه رفت
تا حداقل یه چای برای خودش دم کنه.
اگر دازای بود حتما یه قهوه درست میکرد اما الان فقط یه چیز سبک میخواست.
بعد از شستن چای اون رو روی کتری گذاشت تا دم بکشه.
در همین فاصله هم که منتظر بود صدای شنیدن پیام از گوشیش رو شنید.
میدونست که به احتمال خیلی زیاد دازای هستش
این چند وقت که همو نمیدیدن حداقل هر نیم ساعت بهش پیام میداد و حالش رو میپرسید.
بخاطر این کار هم لبخند پر از ذوقی سر هر پیام روی لباش ظاهر میشد.
قبلا حتی یک نفر هم حالش رو نمی پرسید البته اگر پیام های آنگو و پیام های گاه و بی گاه خواهر و برادرش رو فاکتور بگیریم تا جویای حالش بشن.
اما هیچوقت کسی نبود که اینطوری نگرانش بشه
شاید قبلا تنها ترین فرد بود.
اما الان کسی رو داشت که از هر فرد نزدیکی بهش نزدیک تر بود.
سریع رفت تا یه وقت مرد رو بخاطر دیر جواب دادن نگران نکنه
یکم بعد صدای دینگ دینگ زنگ توی خونه پیچید.
با صدای زنگ راهش رو سمت در کج کرد.
در رو کامل باز کرد و با لبخند محوی گفت:
میبینم که نتونستی چند روز دوری رو تحمل_____
_: دقیقا ناکاهارا...نتونستم دوری ازت رو تحمل کنم...واقعا سخت و غیر قابل تحمل بود.
______________________________________
سوپرایزززز از اینجا به بعد داستان قرار نیست آروم پیش بره دوستان
پارت های بعد در راه است
و به قول عمو ترامپ
خواهیم دید چه میشود
- ۳۰.۹k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط