#Escape_from_death_April29
#Escape_from_death_April29
#admin_yoki
#part7
چه مسخره!
کسی که چویا رو از اوسامو گرفته میخواد بهش کمک کنه که دوباره پیشش برگرده؟ نه دروغه! قطعا دروغه!!!
دازای: داری حرف مفت میزنی!!تو خودت چویا رو کشتی...حالا میخوای دوباره-
یویی حرف دازای رو قطع کرد:هوتوکه فقط کارش رو انجام داد..اون روز، روز مرگ ناکاهارا بود...زندگی ناکاهارا اون روز باید تموم میشد!
هوتوکه:تو الان از مرگ معشوقه ات ناراضی و ناراحتی؟؟ مرگش به شدت راحت بود. بدون هیچ دردی، بدون هیچ رنجی. مگه میخواستی چجوری بمیره؟ تو حتی ناکاهارا رو تا اون دنیا بدرقه کردی!! میدونی چند نفر هستن که دوست دارن شبیه معشوقه ات بمیرن؟
الان مشکل تو چیه آقای بی لیاقت؟
دازای: من میخوام چویا برگرده... میخوام براش جبران کنم..کارهایی که نکردم رو براش انجام بدم...اون لایق همچین رفتاری نبود! من زمان بیشتری نیاز داشتم!!!
هوتوکه:زمان بیشتر؟تو 720 روز،1728ساعت، 21600 دقیقه و 43200 ثانیه زمان داشتی!!! عدد به این بزرگی!یعنی برات کافی نبود؟؟ اشتباهاتت رو تقصیر بقیه ننداز دازای...
سعی کرد به اعصاب خودش مصلت باشه که..بنظر خیلی سخت میومد
هوتوکه:من چه بخوام و چه نخوام مجبورم بهت کمک کنم..پس نظرت چیه که یکم اذیتت کنم؟
دازای:تو نمیخوای بهم کمک کنی..داری دروغ میگی.
هوتوکه انگشت شست و اشاره اش رو روی چشماش گذاشت و کمی چشمانش رو ماساژ داد انگار از این بحث های بی نتیجه خسته شده بود. و بعد با صدای آرومی که انگار از ته چاه میومد گفت:من توانایی دروغ گفتن ندارم.. چون من انسان نیستم... بخواطر همینه که موهبتت روی من اثری نداره. فکر میکردم که میتونی از اون مغزت استفاده کنی.. ولی انگار اشتباه میکردم.
و بعد با صدای بلندتری گفت: چند روز؟
دازای منتظر بود که هوتوکه جمله اش رو کامل کنه:چند روز برات کافیه که برای چویا جبران کنی؟
نفسی بیرون داد: 100 روز برات کافیه آقای بی لیاقت؟
یعنی به طور دقیق... 100 روز و 1400 ساعت و 6000 دقیقه برات کافیه؟؟؟
ولی در ازاش باید بهایی پرداخت کنی..مشکلی که نداری؟
☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆
الان ادامش دو میزارم...
هعی..زندگی😔💔
#admin_yoki
#part7
چه مسخره!
کسی که چویا رو از اوسامو گرفته میخواد بهش کمک کنه که دوباره پیشش برگرده؟ نه دروغه! قطعا دروغه!!!
دازای: داری حرف مفت میزنی!!تو خودت چویا رو کشتی...حالا میخوای دوباره-
یویی حرف دازای رو قطع کرد:هوتوکه فقط کارش رو انجام داد..اون روز، روز مرگ ناکاهارا بود...زندگی ناکاهارا اون روز باید تموم میشد!
هوتوکه:تو الان از مرگ معشوقه ات ناراضی و ناراحتی؟؟ مرگش به شدت راحت بود. بدون هیچ دردی، بدون هیچ رنجی. مگه میخواستی چجوری بمیره؟ تو حتی ناکاهارا رو تا اون دنیا بدرقه کردی!! میدونی چند نفر هستن که دوست دارن شبیه معشوقه ات بمیرن؟
الان مشکل تو چیه آقای بی لیاقت؟
دازای: من میخوام چویا برگرده... میخوام براش جبران کنم..کارهایی که نکردم رو براش انجام بدم...اون لایق همچین رفتاری نبود! من زمان بیشتری نیاز داشتم!!!
هوتوکه:زمان بیشتر؟تو 720 روز،1728ساعت، 21600 دقیقه و 43200 ثانیه زمان داشتی!!! عدد به این بزرگی!یعنی برات کافی نبود؟؟ اشتباهاتت رو تقصیر بقیه ننداز دازای...
سعی کرد به اعصاب خودش مصلت باشه که..بنظر خیلی سخت میومد
هوتوکه:من چه بخوام و چه نخوام مجبورم بهت کمک کنم..پس نظرت چیه که یکم اذیتت کنم؟
دازای:تو نمیخوای بهم کمک کنی..داری دروغ میگی.
هوتوکه انگشت شست و اشاره اش رو روی چشماش گذاشت و کمی چشمانش رو ماساژ داد انگار از این بحث های بی نتیجه خسته شده بود. و بعد با صدای آرومی که انگار از ته چاه میومد گفت:من توانایی دروغ گفتن ندارم.. چون من انسان نیستم... بخواطر همینه که موهبتت روی من اثری نداره. فکر میکردم که میتونی از اون مغزت استفاده کنی.. ولی انگار اشتباه میکردم.
و بعد با صدای بلندتری گفت: چند روز؟
دازای منتظر بود که هوتوکه جمله اش رو کامل کنه:چند روز برات کافیه که برای چویا جبران کنی؟
نفسی بیرون داد: 100 روز برات کافیه آقای بی لیاقت؟
یعنی به طور دقیق... 100 روز و 1400 ساعت و 6000 دقیقه برات کافیه؟؟؟
ولی در ازاش باید بهایی پرداخت کنی..مشکلی که نداری؟
☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆
الان ادامش دو میزارم...
هعی..زندگی😔💔
- ۱۰۷
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط