{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام رمان : رمان شوکا عروس جنگل

نام رمان : رمان شوکا عروس جنگل

به قلم : مهدیه MHK

حجم رمان : ۲٫۲ مگابایت پی دی اف , ۱٫۰۸ مگابایت نسخه ی اندروید ,

تعداد صفحات :۱۵۰

شیرین دختر محمود؛ چوپان روستا بود.دختری با قیافه سبزه و چشمهای عسلی. بعد از اینکه خبر انتخاب شدن شیرین در روستا پخش شد، خیالم

راحت شد.اما بابا از وقتی این خبر را شنیده بود، مدام زیر لب به محمود و دخترش بد و بیراه می گفت. برعکس من که دعایشان می کردم. حالا
پیشنهاد ما
رمان دارم دیر می شوم | Hany Pary کاربر انجمن نودهشتیا
رمان مجهولات زندگیم | Arshiva کاربر انجمن نودهشتیا
که خیالم راحت شده بود، غمی نداشتم.صبح که بابا سر زمین رفت، رو به مامان کردم و گفتم:-من می خواهم جنگل بروم و کاج جمع کنم.مامان
با چهره ناراضی کلی سفارش م کرد که زود برگردم، قبل از اینکه بابا بیاید و جنجال به پا کند. سری تکان دادم و با خوشحالی کفش هایم را پوشیدم
و با دامن چین چین رنگی ام از خانه خارج شدم. اول از همه تندر را صدا زدم.طولی نکشید که پارس کنان سمتم آمد و برایم دمش را تکان داد.
دستی روی سرش کشیدم و همراه سگ با وفایم تندر به سمت جنگل رفتم. در راه برای خودم شعر زمزمه می کردم. جنگل را خیلی دوست
داشتم. صدای پرنده ها و خش خش درختانش به آدم روح می داد. بوی گیاهان ش هوش از سر آدم می برد و عظمتش آدم را شگفت زده
می کرد.پایین درختان کاج، دنبال کاج های کوچک می گشتم و آنها را در کیسه کوچکم می ریختم. تمام حواسم را جمع می کردم که لباسم
گلی نشود. در همین حین با صدای شلیک گلوله از ترس دستم را روی قلبم گذاشتم و هینی گفتم. با ترس سرم را بالا آوردم. مطمئن بودم
صدای تیر بود. نمی دانستم چیکار کنم. اما یهو تصمیم گرفتم به سمت صدا بروم. همراه تندر به سمت جهتی که صدا آمد، حرکت کردیم. که
با دیدن صحنه رو به روم ماتم برد. خدای من گرگ بود. یک گرگ که دور جسد آدمی که روی زمین افتاده بود می گشت. .دیبوکیمتدشابمبلق
.مدوبهدیسرتًاعقاواما باید کاری می کردم. شاید آن آدم زنده باشد و گرگ بهش صدمه بزند. از داخل کیسه کاجها را در آوردم و طرف گرگ
پرت کردم و داد زدم.با این کارم متوجه من شد. یاد حرف زانیار افتادم که اگه یک وقت گرگ دیدی، فرار نکن و سعی کن از خودت ضعف نشان نده




https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b4%d9%88%da%a9%d8%a7-%d8%b9%d8%b1%d9%88%d8%b3-%d8%ac%d9%86%da%af%d9%84-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁵ویو جونکوک____________ر...

_____پارت ¹⁷ نفرین کوچولو_____آدرنالین در تمام بدنم جریان دا...

ومپایر جذاب من. پارت ۴

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹³چند ساعت از طلوع خورشید گذشته بود....

part : 4تشخیص دادنش سخت بود ، چشمامو مالیدم و دوباره با دقتِ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹⁴ویو: اتتقریباً یک ساعت بود روی ت...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۸: سایه‌هایِ ناامیدیعمارت شبیه یه ...

رقص سایه‌ها | پارت ۱۹: فرار از میانِ سایه‌هاصدایِ برخوردِ چک...

پارت چهل‌ونهم | صدایی در تاریکیپارک لاراچند دقیقه‌ای بود که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط