ومپایر جذاب من. پارت ۴

بعد از اینکه اون سه تا پسر مرموز و جذاب از کافه رفتن بیرون، من هنوز سر جام خشکم زده بودم و داشتم به این فکر می‌کردم که اون پسره از کجا اسمم رو می‌دونست؟! 🤔
لارا دستم رو محکم تکون داد و گفت:
* هی! کجایی دختر؟ دارم میگم اینا کیا بودن کل کافه رو ریختن به هم؟!
رزیتا هم با چشمای گرد شده سرشو تکون داد و گفت:
* آره والله! مخصوصاً اون پسره که شبیه مجسمه یخ بود... خیلی ترسناک ولی در عین حال جیذاب بود جووون!
پریدم وسط حرفش و گفتم:
* اه، بسته بابا! حالا انگار کی بودن. من برم به کارم برسم وگرنه این رئیس اسکل پوست از سر میکنه.
با بچه‌ها خداحافظی کردم و بالاخره شیفت کاریم تموم شد. سریع کیفمو برداشتم و دوییدم سمت خونه. توی راه همه‌ش تو فکر اون جنگل آتلانتیس و اصرارهای لارا و رزیتا بودم. با خودم گفتم آخه من با این وضع بابا چطوری پاشم برم اون جنگل تسخیرشده؟ ولی از طرف دیگه هم دلم نمی‌خواست پیش بچه‌ها کم بیارم و بگن ترسوام! 🙄
رسیدم خونه، کلید رو انداختم توی در و وارد شدم. مثل همیشه خونه ساکت بود. رفتم توی اتاق بابا؛ دیدم مثل فرشته‌ها خوابیده. رفتم جلوتر، پتو رو کشیدم روش و پیشونیش رو بوسیدم.
* قربون بابای مهربونم برم که انقدر ماه می‌خوابه...
رفتم توی آشپزخونه و مشغول درست کردن شام شدم. در همون حال داشتم به این فکر می‌کردم که فردا چطوری به بابا بگم میخوام برم بیرون، که گوشیم توی جیبم لرزید. صفحه رو باز کردم، دیدم لارا توی گروه پیام داده:
«فردا ساعت ۴ عصر، دم پارک جنگلی، غیبت کنی با پا میام تو حلقت ریحانه! 😈»
چشمام چهارتا شد! یعنی انقدر جدی بودن؟ با دستپاچگی براش نوشتم:
«بابا مگه من اسباب‌بازی‌ام؟ اصلاً معلوم نیست بتونم بیام یا نه!»
ولی اون دو تا موش‌مورچه بلافاصله ریپلای کردن: «بهانه بی بهانه، باید بیای!»
شب رو با کلی استرس و فکرهای جورواجور سر کردم. صبح که شد، طبق روال همیشگی صبحانه بابا رو دادم، کلی باهاش شوخی کردم و خندوندمش تا دلش شاد بشه. بعدم بهش گفتم که قراره با بچه‌ها برم بیرون تا کمی هوا بخورم. بابا هم با اون لبخند مهربونش سرشو تکون داد و گفت برو دختر قشنگم، بهت خوش بگذاره. ❤️
ساعت نزدیک سه و نیم عصر بود که حاضر شدم. یک هودی گشاد مشکی با شلوار جین پوشیدم، عینکم رو زدم رو چشمام و موهای قهوه‌ایم رو ریختم دور شوندم. کیف کوچیکم رو برداشتم و زدم بیرون.
وقتی رسیدم دم پارک جنگلی، لارا و رزیتا رو دیدم که با سر و وضع خفن و آماده ایستاده بودن.
لارا تا منو دید دست تکون داد و داد زد:
* اِوا، بالاخره تشریف آوردین خانم! داشتیم ناامید می‌شدیم.
رفتم جلو و گفتم:
* سلام دردسر! بابا راه رو گم نکرده بودم که، داشتم با هزار بدبختی بابام رو راضی می‌کردم.
رزیتا خندید و گفت:
* خب حالا که اومدی، پس بزن بریم سمت همون جنگل معروفه! وای بچه‌ها خیلی هیجان دارم ببینم اون تو چه خبره!
همین‌جوری که داشتیم حرف می‌زدیم و می‌رفتیم سمت ورودی جنگل، هوا کم‌کم داشت ابری می‌شد. درختای غول‌پیکر و بلند جنگل، سایه سنگینی انداخته بودن روی زمین. فضای اونجا واقعاً یه جوری بود... هم مرموز، هم یه کم ترسناک. 🌲🌫️
داشتم قدم‌به‌قدم دنبال بچه‌ها می‌رفتم داخل که ناگهان صدای خش‌خش برگ‌ها از پشت سره‌مون اومد. برگشتم عقب تا ببینم کیه، ولی هیچ‌کس نبود! فقط ۱۰ تا سایه بزرگ و بلند رو دیدم که از بین مه غلیظ دارن به سمت ما میان...
قلبم ریخت توی دهنم! با صدای لرزونی به لارا گفتم:
* بچه‌ها... شما هم اینا رو می‌بینید یا من توهم زدم؟! 😳





شرطا:

لایک: ♡۱۵♡
کامنت: ☆۱۶☆


اینم ادامه این رمان بخاطر درخواست های زیادتون🛐

#بی_تی_اس #نامجون #جین #یونگی #مین_یونگی #شوگا #هوسوک #جیهوپ #آهنگ #سی_ان #ساکورا_اسکول #پارک_جیمین #جیمین #کیم_تهیونگ #تهیونگ #جئون_جونگکوک #جئون_جونگ_کوک #بلک_پینک #جیسو #جنی #رزی #لیسا #نیما_تکیدو #کیوت #هات #اکسپلور #کیپاپ #کیدراما #رمان #وانشات #اسمات #هانیل #آریکا #بنگتن #۲۶ #بنگتن
دیدگاه ها (۷)

Do I love him, or do I hate him?p:⁴اجوما هم خیلی سریع درست ک...

عشق خیانت انتقام

پارت ۲ویو جونگ کوک:از خواب بیدار شدم و رفتم یه دوش ده مینی گ...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"#part_25🍷🎸پیتزای توی دهنمو...

((جوانه عشق در قلبی سنگی))part:15[ویو جونگکوک]داشتم به دشمن ...

پارت ۵لبخندی زدم میز صبحانه نشستم نون تست رو برداشتم و کمی ر...

Pat:10اسم: عاشق چشماش شدما.ت . جواب بیبی چکم مثبت بود. هم تر...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

پارت ۸ رمان. (ازدواج اجباری) داشتم میرفتم سمت خونه که تلفنم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط