جنگل نفرین شده پارت ۳۰ (آخر)

| پایان 🌿🐉

چند ماه گذشت.

شارلوت کم‌کم
به زندگی در شهر عادت کرد.

اما هر چند وقت یک‌بار
به جنگل برمی‌گشت.

اژدهای سفید
همیشه منتظرش بود.

تهیونگ هم بیشتر وقت‌ها
همراهش می‌رفت.

شارلوت هیچ‌وقت
جنگل را فراموش نکرد.

و جنگل هم
او را فراموش نکرد.

[پرش زمانی]

چند سال گذشته بود.

قصر حالا
شلوغ‌تر از همیشه بود.

شارلوت دیگر آن دختر
کوچک و سردرگم روزهای اول نبود.

حالا ملکه بود.

تهیونگ هم
پادشاه شده بود.

و در باغ قصر...

صدای خنده‌ی کودکی می‌آمد.

بچه‌ی کوچکشان
با موهای طلایی
میان گل‌ها می‌دوید.
رزالی...

پشت سرش...

یک بچه‌اژدهای سفید
با بال‌های کوچکش
دنبالش می‌دوید.

رُزالی خندید.

«صبر کن!»

بچه‌اژدها هم
صدای کوچکی درآورد.

شارلوت از ایوان
به آن‌ها نگاه می‌کرد.

تهیونگ کنارش ایستاد.

«باز رفتن توی باغ.»

شارلوت خندید.

«ولشون کن.»

«دوستای خوبی شدن.»

تهیونگ به باغ نگاه کرد.

«فکر کنم بچه‌اژدها
از رزالی شیطون تره.»

شارلوت خندید.

«نه، تقصیر بچه‌ی ماست.»

تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.

«چرا؟»

شارلوت گفت:

«اون بچه‌اژدها رو
یاد داده دنبال پروانه بدوه.»

تهیونگ خندید.

در باغ...

بچه کنار بچه‌اژدها نشست.

دست کوچکش را
روی سر سفیدش گذاشت.

«تو بهترین دوست منی.»

بچه‌اژدها دمش را تکان داد.

شارلوت آرام لبخند زد.

نگاهش را به جنگل دوردست دوخت.

جنگلی که زمانی
تمام دنیایش بود.

حالا...

هم شهر را داشت.

هم جنگل را.

هم خانواده‌ای که
بالاخره پیدایش کرده بود.

تهیونگ دستش را گرفت.

شارلوت به او نگاه کرد.

《 هنوز منو
فسقلی صدا می‌زنی؟»

تهیونگ خندید.

«معلومه.»

شارلوت اخم کرد.

«من دیگه فسقلی نیستم!»

صدای خنده‌شان
در باغ پیچید.

و کمی دورتر...

بچه‌ی آنها
با بچه‌اژدها
به سمت درخت‌ها دوید.

دوستی‌ای که از دل
یک جنگل اسرارآمیز شروع شده بود...

حالا نسل بعدی را هم
کنار هم آورده بود.

و داستان شارلوت...

با یک جنگل،
یک اژدهای سفید،
یک شکارچی...

و یک قلب که دزدیده شد،

به پایان رسید. 🌿🐉👑

پایان. 🥺✨

عررر خیلی خوب بوددد . واقعا کلی خاطره ساز شد این فیک🥲واقعا ممنون که تا اینجا همراهم بودین و حمایتم کردید . راستی یادم رفت ۱۰۰ تایی شدنمون و جشن بگیرم😭 البته یه تشکر ویژه دارم از کسایی که همراه با فالو ، حمایت هم کردن . واقعا ممنونم ازتون بچه ها .نمیدونید این حمایت ها چقدر برام ارزش داره .احتمالا بعد این رمان یه نظر سنجی کوچک بگیرم . چون بین چند راه موندم .
۱ -رمان جدید بنویسم
۲_تک پارتی بنویسم
۳-چند پارتی کوتاه بنویسم.
حالا بعدا درباره اش یه پست میذارم حتما اونو چک کنید و نظرتون و بدید. خیلی دوستون دارم عاشقتونم همه اتون امید من برای نوشتن همین چند کلمه و جمله ها هستید . امیدوارم تا اینجا لذت برده باشید. اگه اشتباهی کردم و رمان و گاهی بد نوشتم(فیلم هندی کردمش)و خوشتون نیومد واقعا معذرت میخوام . خلاصه کهههه آره دیگه . فک کنم تموم شد . راستییییییی احتمالا برای مدارس فعالیتم کم بشه🥲 ولی تلاشم و میکنم که براتون بذارم . خیلی دوستون دارم فعلا خداحافظظظظظظ😐🌷
دیدگاه ها (۱۱)

تک پارتی

پارت ۵۷یک ماه بعد. باغِ اختصاصیِ عمارت غرق در گل‌هایِ یاس بو...

رمان تاجی از سوءتفاهم

👑 پارت دهم | یک شبِ متفاوتجشن نامزدی هنوز ادامه داشت.صدای مو...

چند روز بعد، ات توی آشپزخونه نشسته بود و مشغول خوردن صبحونه ...

معامله

پارت ۳۲ تهیونگ بعد از برگشتن به خونه، سعی کرد خودش رو با کار...

پارت هشتم: پیمان در تاریکیصبح هنوز کامل طلوع نکرده بود.مه غل...

💜 پارت چهارم | پایانشب کم‌کم به پایان می‌رسید.نامجون و یونگی...

𓆩 پارت ۵۳ 𓆪 🖤جیمین هنوز داشت به ات می‌خندید که گوشی‌اش زنگ خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط