{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

1_6

1_6
دوستای خوبم از حمایت همه شما ممنونم
لطفانظر خودتون رو هم اعمال کنید
مرسی


مهلاو اریکا باهم گفتن اره خوبه
سجاد بطری ابی که واسه اوا خریده بود ازش گرف و وسط میز گذاشت و شروع کرد ب چرخیدن
از بخت بد من قرعه ب نام من افتاد
سجاد:به به قرعه ب نام توی دیوانه زدن بهار جان.
کی ازش سوال میکنه
مانی:من
نگاهش خیلی جدی و مصمم بودچشاش برق میزد
بهار خانم از صبح اینجایم مگه نه؟؟؟
_بله
از صب تا الان که ساعت یک و خرده ای شده شمافکر نمی کنیدکه شیوااز لحاظ عقلی رشدنکرده
شیوا:اوااااا...... منگول با من چکار داری؟؟؟؟
الان حالت و جا میارم
بعد گلی که روی میز بود از گلدان در اورد و ب سمت مانی پرت کرد و گف تقدیم باعشق
ایشا.... خارش تو چشت بره در بدر شده
همه زدیم زیر خنده
تو دلم نفس راحتی کشیدم دلم نمیخواست مانی خاطرات محسن وواسم زنده کنه
نوبت ب من شدبطری رو چرخاندم و سمت اوا افتاد
اوا نفس عمیقی کشید و گفت بپرسین
سجاد دست اوا رو گرفت و گفت؟؟ ما الان چندسال باهم هستیم؟؟
اوا:چهارسال
سجاد:پس چرا هیچ وقت بهم نگفتی ک
دوسم داری
سکوت شدوکسی چیزی نمیگفت همه منتظر جواب اوا بودن.
اوا دستی ب موهای کجش که روی صورتش ریخته بود کشید
گونه هاش ب قدری سرخ شده بودکه نیازنبود چیزی بودبه صورتش بزنه تا گونه هاش قرمزشه
سرش و پایین انداخت و باصدای اروم گفت:دوست دارم
سجاد:چی؟؟؟
اوا؟؟؟ بس کن گفتم دوست دارم
ی ذوق عجیبی تو گروه افتاد چشمای سجاد از شادی برق عجیبی میزدنگاش فقط ب اوا بود
شیدا،اریکا و مهلا خودمون اومدیم و شروع کردیم ب دست زدن و هورا کشیدن
و من و مهلا هم از خوشحالی ب سجادتبریک گفتیم
دست سجاد تو دست اوا بود
اروم دست اوا رو گرفت و بوس کرد
گارسون غذارو اورد
مثل همیشه غذای مهلا اول داده شده بود
چون اون باعث وبانی این اشنایی بود و همه خودشون رو مدیون اون میدونستن.غذاها پخش شده و همه در سکوت مطلق مشغول خوردن شدیم .
همچنان روزهای با محسن بودن توی ذهنم مرور میشد
کجای کار دلم خطا بود
کجاخطا کرده بودم
گاهی ب مهیار نگاه میکردم
مهیار واسم بوی محسن و میداد
مث اون اروم و کم حرف ودرونگرا
ناهار که تموم شد
سجاد گارسون و صدا کرد
و ظرفهای غذا جمع شدوچهارتاظرف که توی هرکدوم یک جعبه کوچیک که با گل باهرچی زیبایی تمام اراسته شده بود روی میزگذاشته
شداز دیدن این صحته جز اقایون جا خوردیم
سجاد
بلند شدو ظرف وجلوش گذاشت جعبه رو باز کردداخل جعبه ی انگشتر ظریف بانگین های ریز فراوان تزیین شده بود
اون و ب سما اوا گرفت
چندلحظه مکث کردو گف:
با من ازدواج میکنی؟؟؟
دیدگاه ها (۲۲)

بارانِ شدیدی به شیشه‌ی ماشین می‌کوبید و دیدِ جاده رو تار کرد...

#pain#P¹⁰⁷#Season²خواست بلند بشه اما پاهاش توان این کار رو ن...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p76شب، قلعه رو توی سکوت فرو برده بود.باد...

#in_your_eyespart_۹۹ویو کایلااز همون صبح تصمیممو گرفته بودم....

part 52یونگی که هنوزم نگران بود یکم دستشو آروم گذاشت رو شونش...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶²ویو: جونگ‌کوکچشم‌هام رو باز کردم...

پارت۴تویِ تاریکیِ انباری، جایی که فقط صدایِ نفس‌هایِ تندشون ...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part هیجان داشتم... دل...

part55. . maybe love? در اثر تکون های یونجون و صدا زدناش چشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط