حلقه های مافیا (Part ⁴⁰)
فلش بک
(۱ روز بعد ۸:۰۰ شب به وقت نیویورک)
کوک ویو
ساعت ۸ شب بود به چان گفته بودم ساعت ۸ بیاد فک کنم الانا دیگه باید پیداش شه رو مبل نشسته بودم و منتظر خانم چان بودم که نگهبان اومد و
ن.گ(مثلا مخفف نگهبان):قربان یه خانمی اومدن میخوان شمارو ببینن میگن اسمشون خانم چانه
کوک: راهنماییشون کن
نگهبان رفت بعد چند دیقه دوباره با یه زن میانسال اومد داخل به نشان احترام بلند شدم هرچند مامان ا.تو قبلاً دیدم ولی حالا میفهمم ا.ت به کی رفته انقد خوشگله به نگهبان اشاره کردم که بره اونم تعظیم کرد و رفت بیرون
کوک:سلام خانم چان بفرمایید بنشینید
نشست بعدش منم نشستم
م.ت:س…سلام…شما آقای جئون هستید؟
کوک:بله من جئون جونگ کوک هستم…
م.ت:با من کاری داشتین؟
کوک:آره ولی قبلش…قهوه میخورید؟
م.ت:نه نیازی نیست…میشه سریع بفرمایید؟
کوک: راجب دختروتونه
م.ت:دخترم؟! ا.ت؟(متعجب)
کوک:همه چیز از حدود دو سه ماه پیش شروع شد…
ا.ت ویو
وای خدا اون گفت هروقت لازم باشه خدمتکارو میفرسته صدام کنه پس
چرا خبری نیس؟چرا انقد منو خوشگل کردن این لباس خیلی خیلی گرونه مگه کی میخواد بیاد مامانمو که بیست چاری دارم میبینم اصن مامان بابا کی رفتن آمریکا ؟
(نکته:کوک داستانو برا ا.ت تعریف کرده ولی نگفته مافیاس یا دزدیدتش و همچنین نگفته علت تصادف دشمن مافیایشه)
از کجا مطمئن باشم این داستانو از خودش درنیاورده و راست میگه؟ ولی حقیقتا احساس میکنم یه حسایی بش دارم
تو همین فکرا بودم که صدای در اومد
ا.ت:بله؟
خدمتکار:ارباب گفتن تشریف بیارید پایین
ا.ت:آها باشه الان میام
…
(۱ روز بعد ۸:۰۰ شب به وقت نیویورک)
کوک ویو
ساعت ۸ شب بود به چان گفته بودم ساعت ۸ بیاد فک کنم الانا دیگه باید پیداش شه رو مبل نشسته بودم و منتظر خانم چان بودم که نگهبان اومد و
ن.گ(مثلا مخفف نگهبان):قربان یه خانمی اومدن میخوان شمارو ببینن میگن اسمشون خانم چانه
کوک: راهنماییشون کن
نگهبان رفت بعد چند دیقه دوباره با یه زن میانسال اومد داخل به نشان احترام بلند شدم هرچند مامان ا.تو قبلاً دیدم ولی حالا میفهمم ا.ت به کی رفته انقد خوشگله به نگهبان اشاره کردم که بره اونم تعظیم کرد و رفت بیرون
کوک:سلام خانم چان بفرمایید بنشینید
نشست بعدش منم نشستم
م.ت:س…سلام…شما آقای جئون هستید؟
کوک:بله من جئون جونگ کوک هستم…
م.ت:با من کاری داشتین؟
کوک:آره ولی قبلش…قهوه میخورید؟
م.ت:نه نیازی نیست…میشه سریع بفرمایید؟
کوک: راجب دختروتونه
م.ت:دخترم؟! ا.ت؟(متعجب)
کوک:همه چیز از حدود دو سه ماه پیش شروع شد…
ا.ت ویو
وای خدا اون گفت هروقت لازم باشه خدمتکارو میفرسته صدام کنه پس
چرا خبری نیس؟چرا انقد منو خوشگل کردن این لباس خیلی خیلی گرونه مگه کی میخواد بیاد مامانمو که بیست چاری دارم میبینم اصن مامان بابا کی رفتن آمریکا ؟
(نکته:کوک داستانو برا ا.ت تعریف کرده ولی نگفته مافیاس یا دزدیدتش و همچنین نگفته علت تصادف دشمن مافیایشه)
از کجا مطمئن باشم این داستانو از خودش درنیاورده و راست میگه؟ ولی حقیقتا احساس میکنم یه حسایی بش دارم
تو همین فکرا بودم که صدای در اومد
ا.ت:بله؟
خدمتکار:ارباب گفتن تشریف بیارید پایین
ا.ت:آها باشه الان میام
…
- ۸.۷k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط