قسمت پنج رمان آوازه زیره آب
قسمت پنج رمان آوازه زیره آب
ینی الان حوصله شلوغی ندارم!!!
-کشتیات غرق شده که حوصله نداری چته؟
-هیچی خو حال ندارم!
-پاشو گمشو بیا تا با تیپا نرفتم تو شیکمت!!
اوف اوف خدایا منو از دسته اینا بردار..
-خیلی خب برو بیرون تا لباسام عوض کنم..
درو هم شترق بست..مثلن دره من بود اینقدر محکم بستش اگ ماله خودش بود از جا در میاوردش به امام!! لباس پوشیدم پریدم تو ماشین.. هیچی یه نیم ساعتی هم منتظره مامانم بودیم تا بالاخره اومدش..اوووف باز ضبطه ماشینو روشن کردن و سی دیه هایده گذاشتن!! هندزفریمو دراوردم اوووف اینو باز شب ک خواب بودم پیچآییل پیچیده به هم.. به بدبختی گره هاشو باز کردم و گوشیمو درآوردم اوووف شارژ نداره!! خدایا منو بردار از رو زمین دلم شاد شه!! هیچی دیه تا خونه ی ج*ن*د*ه خانوم هایده و ابی و گوگوش مغزمو ساییدن!! پیاده شدیم بابام زنگو زد و تند تند با سوییچش زد تو در
-باباجان زنگو که زدی بسه دیه!
اومد جوابمو بده که در باز شد.. رفتیم داخل..یه خونه ی ویلایی بود..کیا هم اینجا رو رهن کرده بود..نسبتن قدیمی بود!نه خیلی!!رفتیم داخل خیلی حسه بدی داشتم..توی راهرو درنا و کیا وایساده بودن! هه..من هیچ وقت تصوره همچین روزی رو نمیکردم!! فک میکردم منو درنا با هم دیه زندگی میکنیم اما حالا اون ازدواج کرده و دیه ماله من نیست!! از همه بدتر با داداشم که از بچه گیم تا الان مرجعه تقلیدم بوده.. کاش میتونستم اون شبه لعنتی به داداشم بگم که این عشقه منه که داری باهاش ازدواج میکنی!! ولی..بیخیال! کفشمو درآوردم و رفتیم داخل و بعد از سلام و حال احواله مسخره رفتیم تو سالن رو مبله دو نفره نشستم درنا هم میوه آورد جلو بقیه گرفت بعدم گرعت جلو من
-ممنون نمیخوام!
-وا..برادر شوهر چقد کم اشتهایی!
آره دیه از بس تو گوه خوردی اشتهام کور شده!! چیزی نگفتم اونم رفت اونور بعد ک چایی هم داد اومد قشنگ کناره من نشست.. سعی کردم مث اون عادی رفتار کنم ولی فایده نداشت آخره سر ب بهانه ی دسشویی بلند شدم رفتم تو حیاط و خواستم به مهدی پی ام بدم که دیدم گوشیم از بی شارژی خاموش شده! هیچی دیه برگشتم داخل..
-کیا؟
-جانم داداش؟
-میشه شارژرتو بدی؟
-تو اتاقه اینوری رو میزه
-ممنون
رفتم تو اتاقو تا شارژر رو بردارم با چیزی مواجه شدم که همونجا زانو زدم و اشکام شروع کردن ب ریختن.. سریع بلند شدم ی وقت کسی نیاد ببینه ولی رسمن داغون بودم شارژرو برداشتم و خودمو جمع و جور کردم و اومدم بیرون
ینی الان حوصله شلوغی ندارم!!!
-کشتیات غرق شده که حوصله نداری چته؟
-هیچی خو حال ندارم!
-پاشو گمشو بیا تا با تیپا نرفتم تو شیکمت!!
اوف اوف خدایا منو از دسته اینا بردار..
-خیلی خب برو بیرون تا لباسام عوض کنم..
درو هم شترق بست..مثلن دره من بود اینقدر محکم بستش اگ ماله خودش بود از جا در میاوردش به امام!! لباس پوشیدم پریدم تو ماشین.. هیچی یه نیم ساعتی هم منتظره مامانم بودیم تا بالاخره اومدش..اوووف باز ضبطه ماشینو روشن کردن و سی دیه هایده گذاشتن!! هندزفریمو دراوردم اوووف اینو باز شب ک خواب بودم پیچآییل پیچیده به هم.. به بدبختی گره هاشو باز کردم و گوشیمو درآوردم اوووف شارژ نداره!! خدایا منو بردار از رو زمین دلم شاد شه!! هیچی دیه تا خونه ی ج*ن*د*ه خانوم هایده و ابی و گوگوش مغزمو ساییدن!! پیاده شدیم بابام زنگو زد و تند تند با سوییچش زد تو در
-باباجان زنگو که زدی بسه دیه!
اومد جوابمو بده که در باز شد.. رفتیم داخل..یه خونه ی ویلایی بود..کیا هم اینجا رو رهن کرده بود..نسبتن قدیمی بود!نه خیلی!!رفتیم داخل خیلی حسه بدی داشتم..توی راهرو درنا و کیا وایساده بودن! هه..من هیچ وقت تصوره همچین روزی رو نمیکردم!! فک میکردم منو درنا با هم دیه زندگی میکنیم اما حالا اون ازدواج کرده و دیه ماله من نیست!! از همه بدتر با داداشم که از بچه گیم تا الان مرجعه تقلیدم بوده.. کاش میتونستم اون شبه لعنتی به داداشم بگم که این عشقه منه که داری باهاش ازدواج میکنی!! ولی..بیخیال! کفشمو درآوردم و رفتیم داخل و بعد از سلام و حال احواله مسخره رفتیم تو سالن رو مبله دو نفره نشستم درنا هم میوه آورد جلو بقیه گرفت بعدم گرعت جلو من
-ممنون نمیخوام!
-وا..برادر شوهر چقد کم اشتهایی!
آره دیه از بس تو گوه خوردی اشتهام کور شده!! چیزی نگفتم اونم رفت اونور بعد ک چایی هم داد اومد قشنگ کناره من نشست.. سعی کردم مث اون عادی رفتار کنم ولی فایده نداشت آخره سر ب بهانه ی دسشویی بلند شدم رفتم تو حیاط و خواستم به مهدی پی ام بدم که دیدم گوشیم از بی شارژی خاموش شده! هیچی دیه برگشتم داخل..
-کیا؟
-جانم داداش؟
-میشه شارژرتو بدی؟
-تو اتاقه اینوری رو میزه
-ممنون
رفتم تو اتاقو تا شارژر رو بردارم با چیزی مواجه شدم که همونجا زانو زدم و اشکام شروع کردن ب ریختن.. سریع بلند شدم ی وقت کسی نیاد ببینه ولی رسمن داغون بودم شارژرو برداشتم و خودمو جمع و جور کردم و اومدم بیرون
- ۶.۷k
- ۰۴ خرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط