{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کافی نبودم...

کافی نبودم...

از جایی شروع شد که یاد گرفتم بیشتر از اینکه شنیده بشم، شنونده باشم.
نه چون آدم‌ها قشنگ‌تر حرف می‌زدن،
بلکه چون هر بار که خواستم حرف بزنم،
یکی زودتر از من شروع کرد به گفتنِ درد خودش،
و من، ساکت شدم...

ساکت شدم و گوش دادم...
گوش دادم و فهمیدم...
فهمیدم و در آغوش گرفتم...
در آغوش گرفتم و نادیده موندم...

من خودمو برای خیلیا مادر کردم؛ حتی وقتایی که خودم بچه بودم.
وقتایی که خودم نیاز داشتم یکی بغلم کنه،
خودم شدم بغل برای دیگران...
وقتایی که ترسیدم،
قوی وایسادم تا بقیه نترسن.

هیچ‌وقت کسی ازم نپرسید:
"تو چی؟ حالت خوبه؟"
هیچ‌کس نگفت:
"اگه خسته‌ای، بخواب... اگه بریده‌ای، نترس از بریدن."

من احساسی بودم، گفتن زیادی حساسی.
من منطقی شدم، گفتن چقدر خشکی.
من خندیدم، گفتن زیادی شادی.
من گریه کردم، گفتن افسرده‌ای.
من تلاش کردم، گفتن خودنمایی می‌کنی.
من خسته شدم، گفتن تنبلی...

هر چیزی که بودم، اشتباه بود.
و هر کاری که کردم، نه تنها کافی نبود، بلکه زخم شد، قضاوت شد، رد شد...

من برای اشتباهی که مرتکب نشدم،
برای انتخابی که نکردم،
برای باری که نباید می‌کشیدم،
مقصر شناخته شدم...

و شاید اون روزی که سکوت کردم،
برای همیشه گم شدم...
اما حالا، توی همین خط‌ها،
می‌خوام پیدا شم...


★زخم‌هایی که جوهرش از زندگی زویی‌ست.
دیدگاه ها (۸)

شاید هیچ‌وقت نگفتم، ولی خیلی وقتا حس کردم کافی نیستم. حس کرد...

باید از خودم معذرت‌خواهی کنم...از خودم بابت تمام روزهایی که ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁶ویو: ویکتورچند لحظه ساکت شدم.بعد...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلـایـیpart_16ویو میراچند ثانیه فقط ...

گاهی دلم برای خودم می‌سوزه؛ برای تمام لحظه‌هایی که لبخند زدم...

پارت چهارم حالا دیگر خبری از ماریا‌ی ترسان نبود. کنارش ایستا...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part33رفتمو به صورتم ی آبی زدمبا لوازم آرایشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط