باز كن پنجره را

باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد

به شب جشن عروسی عروسكهای
كودك خواهر خويش

كه در آن مجلس جشن
صحبتی نيست ز دارايی داماد و عروس

صحبت از سادگی و كودكی است
چهره ای نيست عبوس...

#حمید_مصدق
‌🔺🔻🔺🔻🔺
دیدگاه ها (۰)

جاده بی راهه

هوا سرد بود.از آن شب‌هایی که شهر شلوغ بود، اما انگار برای ا/...

موسیقی

#در_بندِعشق...تو را در همان شب مهتابی دیدمسیه چشم و گسیو کمن...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 37جشن قصر از چیزی که ویولت تصور می‌ک...

عروس فراریp¹''سئول، کره جنوبی | ساعت ۱۱:۴۰ شب''صدای موسیقی د...

پارت ۵۱شبِ حراجی، عمارتِ کیم در سکوتی وهم‌آلود فرو رفته بود....

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۵

Why Did I Fall in Love with Her? | P²¹ 🖤ویو: پایان مهمونی ـ ...

روی در، نشان کلاغ سیاه حک شده بود.همان نشانی که بارها روی نا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط