روی در، نشان کلاغ سیاه حک شده بود.
روی در، نشان کلاغ سیاه حک شده بود.
همان نشانی که بارها روی نامههای مرموز دیده بود.
دستش را روی دستگیره گذاشت و وارد شد.
مردی پشت میز نشسته بود. موهای خاکستری، لباس نظامی مرتب و چهرهای که هیچ احساسی در آن دیده نمیشد.
ـ بالاخره رسیدی، ژنرال.
نایک در را پشت سرش بست.
ـ بلکوود.
مرد لبخند کوچکی زد.
ـ فکر میکردم زودتر از اینها سؤال بپرسی.
نایک چند قدم جلو رفت.
ـ میخوام بدونم چرا دستورهای این مأموریت تغییر کرده.
بلکوود دستهایش را روی میز گذاشت.
ـ چون بعضی حقیقتها فقط وقتی آشکار میشن که آدمهای درست در جای درست قرار بگیرن.
ـ من برای شنیدن جملههای مبهم به اینجا نیومدم.
بلکوود از جایش بلند شد و به سمت قفسهی پشت سرش رفت.
ـ هنوز هم مثل برادرت هستی. همیشه فکر میکنی اگر به اندازهی کافی سؤال بپرسی، میتونی گذشته رو تغییر بدی.
چهرهی نایک سرد شد.
ـ اسم برادرم رو نیار.
بلکوود برگشت.
ـ کدوم برادرت؟
برای چند ثانیه سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
در عمارت، کوک کنار پنجره نشسته بود. ساعت جیبی نایک را در دست داشت و هر چند لحظه یکبار درپوش آن را باز میکرد.
تهیونگ وارد اتاق شد.
ـ هنوز خبری نیست؟
کوک سرش را تکان داد.
ـ نه.
تهیونگ صندلی روبهرو را بیرون کشید و نشست.
ـ نایک میدونه چطور از خودش مراقبت کنه.
کوک تلخ خندید.
ـ مشکل همینجاست. اون همیشه بلده از بقیه مراقبت کنه. ولی هیچوقت یاد نگرفته یکی هم از خودش مراقبت کنه.
تهیونگ چیزی نگفت.
در همان لحظه، صدای ضربهای به در بلند شد.
خدمتکار وارد شد و پاکتی سیاهرنگ روی میز گذاشت.
ـ این نامه برای آقای کوک فرستاده شده.
روی پاکت، نشان کلاغ سیاه دیده میشد.
کوک آن را باز کرد.
داخلش فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر برادرت به مرز شمالی برسد، حقیقتی را خواهد فهمید که شاید دیگر نتواند به خانه برگردد.»
رنگ از چهرهی کوک پرید.
تهیونگ نامه را از دستش گرفت و دوباره خواند.
ـ این تهدیده.
کوک با عجله از جایش بلند شد.
ـ باید بهش خبر بدیم!
اما پیش از آنکه تهیونگ پاسخی بدهد، صدای قدمهایی از راهرو شنیده شد.
آرون وارد اتاق شد. چهرهاش جدیتر از همیشه بود.
ـ کوک، باید باهات صحبت کنم.
ـ دربارهی چی؟
آرون نگاه کوتاهی به نامه انداخت و سپس چشمهایش را به کوک دوخت.
ـ دربارهی نایک. دربارهی اون شبی که الیاس ناپدید شد.
کوک ساعت را محکمتر در دست گرفت.
ـ تو گفتی خاطرهی اون شب رو اشتباه به یاد میارم.
آرون نفس عمیقی کشید.
ـ چون چیزی که نایک بهت گفته، تمام حقیقت نیست.
ـ پس حقیقت چیه؟
آرون چند لحظه سکوت کرد.
بعد آهسته گفت:
ـ اون شب، نایک تنها کسی نبود که از اون ایستگاه برگشت...
کوک احساس کرد تمام صداهای عمارت برای لحظهای خاموش شدند.
ـ منظورت چیه؟
آرون به سمت پنجره برگشت. باران دوباره شدت گرفته بود.
ـ الیاس قبل از ناپدید شدنش، چیزی رو به نایک سپرده بود. چیزی که اگر بلکوود پیداش کنه، نه فقط زندگی نایک، بلکه زندگی تمام خانوادهمون رو تغییر میده.
کوک به ساعت جیبی نگاه کرد.
و درست همان لحظه، عقربههای ساعت از حرکت ایستادند.
پایان پارت هجدهم.
وایییییییییییییی خیلی خوب در اومدددددد
شرط برا پارت بعد:
اولین کامنت تعیین میکنه ولی در کل حمایتا بالا باشهههههه هااااا
لایک کن ریپوست کن💖
خب شرطایی که اولین کامنتمون گذاشت:
50 لایک
80 کامنت
20 بازنشر
بترکونید جوجه هاااا💖🤏🏻😉
همان نشانی که بارها روی نامههای مرموز دیده بود.
دستش را روی دستگیره گذاشت و وارد شد.
مردی پشت میز نشسته بود. موهای خاکستری، لباس نظامی مرتب و چهرهای که هیچ احساسی در آن دیده نمیشد.
ـ بالاخره رسیدی، ژنرال.
نایک در را پشت سرش بست.
ـ بلکوود.
مرد لبخند کوچکی زد.
ـ فکر میکردم زودتر از اینها سؤال بپرسی.
نایک چند قدم جلو رفت.
ـ میخوام بدونم چرا دستورهای این مأموریت تغییر کرده.
بلکوود دستهایش را روی میز گذاشت.
ـ چون بعضی حقیقتها فقط وقتی آشکار میشن که آدمهای درست در جای درست قرار بگیرن.
ـ من برای شنیدن جملههای مبهم به اینجا نیومدم.
بلکوود از جایش بلند شد و به سمت قفسهی پشت سرش رفت.
ـ هنوز هم مثل برادرت هستی. همیشه فکر میکنی اگر به اندازهی کافی سؤال بپرسی، میتونی گذشته رو تغییر بدی.
چهرهی نایک سرد شد.
ـ اسم برادرم رو نیار.
بلکوود برگشت.
ـ کدوم برادرت؟
برای چند ثانیه سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
در عمارت، کوک کنار پنجره نشسته بود. ساعت جیبی نایک را در دست داشت و هر چند لحظه یکبار درپوش آن را باز میکرد.
تهیونگ وارد اتاق شد.
ـ هنوز خبری نیست؟
کوک سرش را تکان داد.
ـ نه.
تهیونگ صندلی روبهرو را بیرون کشید و نشست.
ـ نایک میدونه چطور از خودش مراقبت کنه.
کوک تلخ خندید.
ـ مشکل همینجاست. اون همیشه بلده از بقیه مراقبت کنه. ولی هیچوقت یاد نگرفته یکی هم از خودش مراقبت کنه.
تهیونگ چیزی نگفت.
در همان لحظه، صدای ضربهای به در بلند شد.
خدمتکار وارد شد و پاکتی سیاهرنگ روی میز گذاشت.
ـ این نامه برای آقای کوک فرستاده شده.
روی پاکت، نشان کلاغ سیاه دیده میشد.
کوک آن را باز کرد.
داخلش فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر برادرت به مرز شمالی برسد، حقیقتی را خواهد فهمید که شاید دیگر نتواند به خانه برگردد.»
رنگ از چهرهی کوک پرید.
تهیونگ نامه را از دستش گرفت و دوباره خواند.
ـ این تهدیده.
کوک با عجله از جایش بلند شد.
ـ باید بهش خبر بدیم!
اما پیش از آنکه تهیونگ پاسخی بدهد، صدای قدمهایی از راهرو شنیده شد.
آرون وارد اتاق شد. چهرهاش جدیتر از همیشه بود.
ـ کوک، باید باهات صحبت کنم.
ـ دربارهی چی؟
آرون نگاه کوتاهی به نامه انداخت و سپس چشمهایش را به کوک دوخت.
ـ دربارهی نایک. دربارهی اون شبی که الیاس ناپدید شد.
کوک ساعت را محکمتر در دست گرفت.
ـ تو گفتی خاطرهی اون شب رو اشتباه به یاد میارم.
آرون نفس عمیقی کشید.
ـ چون چیزی که نایک بهت گفته، تمام حقیقت نیست.
ـ پس حقیقت چیه؟
آرون چند لحظه سکوت کرد.
بعد آهسته گفت:
ـ اون شب، نایک تنها کسی نبود که از اون ایستگاه برگشت...
کوک احساس کرد تمام صداهای عمارت برای لحظهای خاموش شدند.
ـ منظورت چیه؟
آرون به سمت پنجره برگشت. باران دوباره شدت گرفته بود.
ـ الیاس قبل از ناپدید شدنش، چیزی رو به نایک سپرده بود. چیزی که اگر بلکوود پیداش کنه، نه فقط زندگی نایک، بلکه زندگی تمام خانوادهمون رو تغییر میده.
کوک به ساعت جیبی نگاه کرد.
و درست همان لحظه، عقربههای ساعت از حرکت ایستادند.
پایان پارت هجدهم.
وایییییییییییییی خیلی خوب در اومدددددد
شرط برا پارت بعد:
اولین کامنت تعیین میکنه ولی در کل حمایتا بالا باشهههههه هااااا
لایک کن ریپوست کن💖
خب شرطایی که اولین کامنتمون گذاشت:
50 لایک
80 کامنت
20 بازنشر
بترکونید جوجه هاااا💖🤏🏻😉
- ۶.۴k
- ۱۰ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط