𝐓𝐡𝐞 𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐨𝐟 𝐎𝐟𝐟𝐢𝐜𝐞𝐫 𝐉𝐞𝐨𝐧
𝐓𝐡𝐞 𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐨𝐟 𝐎𝐟𝐟𝐢𝐜𝐞𝐫 𝐉𝐞𝐨𝐧
Part²
*سولا با خانم پارک خداحافظی میکنه و به سمت خونه راهی میشه*
*وقتی به خونه میرسه هیچکس خونه نیست....درسته پدر و مادرش برای خرج خونه شبانه روز کار میکنن...سخته نه؟*
*سولا سریع میره توی اتاق خودش.... اتاقی که پناهگاه سولا هست*
سولا:هوفففف....زندگی مزخرف....جئون جونگکوک؟همون افسر ارشد کراش توی کتابمون؟...
*سولا سریع گوشیش رو برمیداره و سرچ میکنه"افسر جئون جونگکوک"*
*اما......هیچی بالا نمیاد به جز یک عکس قدیمی...عکسی که دقیقا همون توی کتاب تاریخ سولاست*
سولا:چی؟لعنت بهش.....یعنی چی؟
*سولا دوباره سرچ میکنه*
*اما چیزی جز اون عکس قدیمی بالا نمیاد*
سولا:اههههه خانم پارکککک خفت میکنممم(کلافه)
*سولا با کلافگی گوشیش رو کنار میزاره و روی تخت گرمش دراز میکشه*
*سولا از خستگی چیزی متوجه نمیشه و خیلی اروم توی خواب عمیق فرو میره....*
[فردا،ساعت ۸:۳۰ صبح]
*صدای زنگ ساعت،دیرینگ دیرینگ🗿*
سولا: ایییشششش ساعت بیشرفففف
*سولا با خستگی از روی تخت نازنینش بلند میشه و کار های لازم رو انجام میده*
*کیفش رو برمیداره و راهی مدرسه میشه*
[ساعت ۱۱:۱۵ ، زنگ تفریح اول]
سولا:یوجین میای بریم کتابخونه مدرسه؟؟؟خانم پارک گفته راجب جئون جونگکوک تحقیق کنم...ولی هیچ چیز راجب اون توی اینترنت نیست.
یوجین:همون افسر جذابه؟؟؟عا باشه میام
*سولا و یوجین باهم وارد کتابخونه میشن و همه کتاب های قسمت تاریخ رو برمیدارن*
یوجین:سولااا پاره ای دخترررر
سولا:واییی اینا خیلیهه
*اون ها یکی یکی کتاب هارو ورق میزنن ولی هیچ توضیحی راجب آن مرد نیست*
[ساعت ۱۲:۰۰]
یوجین:سولا خسته شدممم
سولا:اههه ای کاش میتونستم توی زمان سفر کنممم
یوجین:هیییی غیر ممکنه
سولا:عایییی خدا از سرت نگذره خانم پارک
یوجین:سولا نمیخوام ناراحت بشی ولی همه اینا تقصیر خودته....اگه روی تکالیفت به جای طراحی لباس تمرکز میکردی اینشکلی نمیشد
سولا:اههه خب من به اون علاقه دارم نه تاریخ(کلافه)
یوجین:مجبورییی دختر مجبووور
سولا:هی حالا بیا بریم سر کلاس که اقای هوانگ عصبانی میشه الان(اقا هوانگ:معلم ریاضی)
یوجین:باشه بریم
*هردو باهم به کلاس میرن....اما سولا....نمیتونه تمرکز کنه*
عشـــق بورزیـــــــــــــــد :)
Part²
*سولا با خانم پارک خداحافظی میکنه و به سمت خونه راهی میشه*
*وقتی به خونه میرسه هیچکس خونه نیست....درسته پدر و مادرش برای خرج خونه شبانه روز کار میکنن...سخته نه؟*
*سولا سریع میره توی اتاق خودش.... اتاقی که پناهگاه سولا هست*
سولا:هوفففف....زندگی مزخرف....جئون جونگکوک؟همون افسر ارشد کراش توی کتابمون؟...
*سولا سریع گوشیش رو برمیداره و سرچ میکنه"افسر جئون جونگکوک"*
*اما......هیچی بالا نمیاد به جز یک عکس قدیمی...عکسی که دقیقا همون توی کتاب تاریخ سولاست*
سولا:چی؟لعنت بهش.....یعنی چی؟
*سولا دوباره سرچ میکنه*
*اما چیزی جز اون عکس قدیمی بالا نمیاد*
سولا:اههههه خانم پارکککک خفت میکنممم(کلافه)
*سولا با کلافگی گوشیش رو کنار میزاره و روی تخت گرمش دراز میکشه*
*سولا از خستگی چیزی متوجه نمیشه و خیلی اروم توی خواب عمیق فرو میره....*
[فردا،ساعت ۸:۳۰ صبح]
*صدای زنگ ساعت،دیرینگ دیرینگ🗿*
سولا: ایییشششش ساعت بیشرفففف
*سولا با خستگی از روی تخت نازنینش بلند میشه و کار های لازم رو انجام میده*
*کیفش رو برمیداره و راهی مدرسه میشه*
[ساعت ۱۱:۱۵ ، زنگ تفریح اول]
سولا:یوجین میای بریم کتابخونه مدرسه؟؟؟خانم پارک گفته راجب جئون جونگکوک تحقیق کنم...ولی هیچ چیز راجب اون توی اینترنت نیست.
یوجین:همون افسر جذابه؟؟؟عا باشه میام
*سولا و یوجین باهم وارد کتابخونه میشن و همه کتاب های قسمت تاریخ رو برمیدارن*
یوجین:سولااا پاره ای دخترررر
سولا:واییی اینا خیلیهه
*اون ها یکی یکی کتاب هارو ورق میزنن ولی هیچ توضیحی راجب آن مرد نیست*
[ساعت ۱۲:۰۰]
یوجین:سولا خسته شدممم
سولا:اههه ای کاش میتونستم توی زمان سفر کنممم
یوجین:هیییی غیر ممکنه
سولا:عایییی خدا از سرت نگذره خانم پارک
یوجین:سولا نمیخوام ناراحت بشی ولی همه اینا تقصیر خودته....اگه روی تکالیفت به جای طراحی لباس تمرکز میکردی اینشکلی نمیشد
سولا:اههه خب من به اون علاقه دارم نه تاریخ(کلافه)
یوجین:مجبورییی دختر مجبووور
سولا:هی حالا بیا بریم سر کلاس که اقای هوانگ عصبانی میشه الان(اقا هوانگ:معلم ریاضی)
یوجین:باشه بریم
*هردو باهم به کلاس میرن....اما سولا....نمیتونه تمرکز کنه*
عشـــق بورزیـــــــــــــــد :)
- ۳.۷k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط