{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۲: سکوتِ صبحگاهی و نگاه‌های خیره

پارت ۱۲: سکوتِ صبحگاهی و نگاه‌های خیره
با آرامشی که مدت‌ها بود حس نکرده بودم، روی تخت دراز کشیدم. بعد از صحبت دیشبم، انگار باری از روی دوشم برداشته شده بود. چشم‌هام رو بستم و به خوابی عمیق و بدونِ استرس فرو رفتم.

صبحِ روز بعد، با صدای ملایم پرتوهای خورشید که از پنجره می‌تابید بیدار شدم. لبخندِ کم‌رنگی روی لب‌هام نشست؛ دیشب بالاخره تونسته بودم یه مرزِ سالم بین خودم و شلوغیِ این بچه‌ها بکشم و نتیجه‌اش عالی بود.

لباس‌هام رو مرتب کردم، دست و صورتم رو شستم و راه افتادم سمتِ طبقه پایین تا برای صبحانه برم آشپزخانه.

وقتی وارد آشپزخانه شدم، دیدم همه دور میزِ بزرگِ صبحانه نشسته‌اند. اما فضا یه‌جوری عجیبی ساکت بود. یونگی، جین، جیهوپ، جیمین، تهیونگ و جونگ‌کوک دور میز بودن، ولی هیچ‌کدوم مشغولِ خوردن نبودن. نگاهِ شش نفرشون به محض اینکه من وارد شدم، چرخید سمتِ من!

انگار همگی زل زده بودن به من تا ببینن امروز قراره چه واکنشی نشون بدم.

جین با همون قیافهٔ جدیِ همیشگی‌اش لقمه رو توی دهنش جوید، تهیونگ با چشم‌های درشتش خیره شده بود، جیمین لبخندِ مرموزی روی لبش بود و جونگ‌کوک هم انگار داشت با چشماش سوراخم می‌کرد! هیچ‌کدوم کلمه‌ای حرف نمی‌زدن، فقط نگاه می‌کردن.

اما اون‌طرف‌تر، روی مبل راحتیِ سالنِ پذیرایی، نامجون نشسته بود. هدفونِ بزرگش رو روی گوشش گذاشته بود، لپ‌تاپش روی پاش بود و داشت با تمرکزِ تمام روی ملودیِ آهنگِ کنسرتِ بعدی کار می‌کرد؛ کاملاً بی‌خبر از فضای سنگین و خیره‌یِ دور میز.

ابرویی بالا انداختم، بی‌تفاوت رفتم جلو و صندلیِ خالی بین جیمین و تهیونگ رو کشیدم بیرون و نشستم. بشقابم رو برداشتم و شروع کردم به ریختنِ صبحانه، در حالی که صدا از هیچ‌کدومشون درنمیومد و هنوز داشتن مثلِ عقاب نگاهم می‌کردن!

با صدای آروم و طعنه‌آمیزی رو بهشون کردم و گفتم:

«خب… اگه عکسم روی دیوارِ اتاق‌هاتون نصب نشده، می‌تونید همین الان نگاه کنید، ولی ترجیح می‌دم قبل از اینکه غذا یخ کنه، شماها هم یه چیزی بخورید!»

صدای خفه‌ای از گلوی جیهوپ پرید بیرون که داشت سعی می‌کرد خنده‌اش رو کنترل کنه، و تهیونگ هم با یه لبخندِ بی‌دلیل ساندویچش رو برداشت.
[پایان پارت ۱۲]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۳: گروگان‌گیریِ صبحانهسکوتِ سر میز به حدِ خفه‌کننده‌ای...

پارت ۱۴: معامله‌یِ نامرئیبعد از اون حرفِ من، جیمین با خنده گ...

پارت ۱۱: مرزِ نامرئیاشک‌هام رو با آستینم پاک کردم و نفسی که ...

پارت ۱۰: پناهگاهِ شیشه‌ایصدایِ ضربه‌ها به در، انگار از یه دن...

P. 5𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊. ...

مهمونی پارت ۲۸

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی از سربازی برمیگرده ...⛓️‍💥☘️ ╰┈➤ 𝑷...

پارت ⁹با تمامِ وجود هولش دادم. جونگ‌کوک که انتظار نداشت از ا...

چند پارتی جونگ کوک

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیستم: عروسکِ شکسته و تهدیدِ آخر 🎭⚠️...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۵ | «انگار همیشه ...

چند پارتی

پارت ۳۱: فروپاشیِ کامل (تسلیم)اون‌جین داشت اون گوشه، با یه د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط