عشق غیر منتظره پارت41

یهو زنگ میخوره و همه دیگه باید برن تو کلاس...

ویو مکانی نامعلوم

از زبان ساکورا: الان رسیدم به بلرین...از یه منبع اطلاعاتی شنیدم یوجی و آنیا اینجان...یعنی حالشون خوبه؟

؟: به به چه خانوم زیبایی...اسمتون چیه؟

ساکورا اخماش میره تو هم: شما؟

؟: آخ حواسم کجاست؟...من جک فالفری...وارس تاج و تخت یه کشور دورم

ساکورا: شما کسی به اسم آنیا یا یوجی میشناسید؟

جک: هوممممم...آها! یه پسر به اسم یوجی توی کلاسمون هست یوجی فورجر...یه خواهر کوچیکتر هم داره اسم اون آنیاست...آنیا فورجر

ساکورا: فورجر؟
ذهنش: پس فامیلیشون رو عوض کردن؟

جک: حالا اونا رو ولشون کن...شما اسمتون چیه؟

ساکورا بدون اینکه جوابی به اون بده میره

جک: هوییی جوابم رو ندادی!

ذهن ساکورا: الان چیکار کنم؟ کاش مثل آنیا ذهن خوان بودم...ولی چه آدم سیریشی بودها!

بعد با یه پرش رفت بالای دیوار

جک: واو...چقدر زیبا و خفن بود!

ساکورا همینطوری داشت بلرین رو میگشت که چشمش خورد به اوتوبوس مدرسه آنیا

ساکورا:‌چه اوتوبوس بامزه ای..ها؟...آنیا!

ساکورا اتوبوس مدرسه رو تعقییب کرد و وقتی رسید به‌خونه ی آنیا اینا یه گوشه قایم شد

آنیا از اوتوبوس پیاده شد و دم در خونه ماشین اساس کشی رو دید

آنیا: داریم میریم؟

لوید: آره خونمون آماده شده و منم دیگه این خونه رو فروختم

یور: آنیا جان میشه بری وسایل خودتو از تو اتاقت بیاری؟

آنیا:‌هاااااای(بله)

ذهن ساکورا: دارن میرن؟...بهتره سوار ماشین اساس کشی بشم و باهاشون برم..یوجی کجاست؟

یوجی: آنیا اون جعبه خیلی سنگینه ها!

آنیا:‌من میتونم!

ساکورا یه لبخند ملیح میزنه بعدش تو ذهنش میگه؛ چقدر زود بزرگ شدن

خلاصه که وقتی هیچکس حواسش نبود ساکورا سوار ماشین میشه ولی لباسش به میز گیر میکنه و میز نیم میلی متر تکون میخوره

یور: حالا بریم؟

لوید و آنیا: ....نه هنوز

لوید میره و تو کامیون رو نگاه میکنه

آنیا:‌ بابا؟

ذهن ساکورا:‌بابا؟!

لوید: هرکی هستی بهتره بیای بیرون

ساکورا:‌لعنتی! چطور فهمیدن؟

ساکورا آروم میاد بیرون و میگه:‌سلام...من ساکورا هستم...ببخشیر که یواشکی وارد کامیون شدم...فقط نمیخواستم دوباره خواهر و برادرم رو از دست بدم

آنیا:‌ساکورا؟...خودتی؟

ساکورا میره و آنیا رو بقل میکنه و میگه: من برگشتم...
خلاصه که یوجی هم میاد و یه تجدید دیدار خانوادگی با هم دارن و بعد از جمع کردن وسایل میرن تو ماشین میشینن

لوید:‌خوش اومدید خانم ساکورا...الان شما دیگه عضوی از خانواده ما هستید پس از حلا به بعد اسمتون ساکورا فورجره

ساکورا: بله...ممنون که منو پذیرفتید

یور:‌یسری چیز های دیگه هم هست که توی خونه برات تعریف میکنیم

یوجی: اول از این شروع میکنم...ساکورا به زودی تو اینجا به یه مدرسه میری...اسمش ایدنه...مدرسه خوبیه من و آنیا هم اونجا میریم

ساکورا: باشه

لوید: خب ساکورا چرا از خودت برامون نمیگی؟

ساکورا: خب...مثلا چی بگم؟

آنیا:‌ تو چی مهارت داری؟ غذای مورد علاقه ات چیه؟ و از اینجور چیزا

ساکورا:‌ خب باشه...من تو طب مهارت دارم و غذای مورد علاقم هم دانگوعه و...رنگ سبز صورتی و مشکی رو دوست دارم...دیگه چی؟...آها! تو مهارت های رزمی هم مهارت دارم...نه خیلی ولی در حد نسبتا زیادی

لوید فقط یه لبخند میزنه و میگه: وقتی برسیم خونه باید در مورد خیلی چیزا صحبت کنیم...

خونه ی جدید آنیا اینا نسبتا بزرگه 5 تا اتاق داره ولی از خونه ی بکی و دامیان بزرگتر نیست

آنیا:‌وااای!

یور:‌خیلی بزرگه!

ساکورا:‌ببخشید اینو میپرسم ولی شغل شما چیه؟

لوید:‌بیا بریم تو در موردش صحبت کنیم

ذهن ساکورا:‌رفتار این خانواده جدیدمون عجیبه...
دیدگاه ها (۶)

عشق غیر منتظره پارت ۴۵

عشقی حقیقی

P16خونه فورجر ها انیا:من اومدم یور:خوش اومدی اندر:تا این مقه...

عشقی حقیقی

p9بچه ها اسبس گفتم ادامه که ۱ قسمت شده دیگه اره ویو نویسنده ...

گل لیلیوم پارت ۱آنیا! آنیاااااااا! پاشو دیرت شده آنیا:آخ آخ ...

P17F2بعد از چند ساعت رسیدن به ادنامیل:بکی پاشو رسیدیمبکی:پاش...

صبح:همه بیدار شدن به جز میزوکی سو داره با نیری صبحانه درست م...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

طلسم چشای بانمکت/p22/فصل۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط