تهیونگ و دختر رزمی پوش 11
تهیونگ : خواستم صحبت کنم که ناگهان سو سرش رو اورد بالا و گفت : جسارت من رو ببخشید ولی ما برای حفظ ابروی این کشور خالصانه بودن هیچ سربازی پیش دشمن میریم و پیروز بر میگردیم حتی اگر شد جون خودمون رو در راه این کار از دست میدهیم و هیچ دلیلی وجود نداره که ما نخوایم جونمون رو در خطر نندازیم و اگر هم زنده برنگشتیم مرگی با افتخار خواهیم داشت زیرا برای مردم این کشور این کار را انجام میدهیم . تهیونگ : *این دختر عالیه من به وجود این دختر در کشورم افتخار میکنم * . پادشاه : درسته بانو سو حرف درستی زدید و من مانع شما دو نفر نمیشم و شما میتونید بدون سرباز برید . تهیونگ : تعظیم کردیم و از حضور عالیجناب مرخص شدیم و رفتیم سوار اسبهامون شدیم و ازقصربیرونرفتیم. .۷ روز بعد. تهیونگ : وارد قلعه چین شدیم سربازهاشون ما رو به سمت محل مبارزه بردن که یهو چشمم افتادبهپادشاه چین که ولیعهد کنارش نشسته بود . سو : رفتیم جلو و ادای احترام خیلی کمی کردیم . پادشاه چین : بانو سو شما هنوز زنده هستید؟ . تهیونگ : بله بانو سو هنوز زنده هست و شما فکر میکنید مردم کره بسیار ضعیف هستن . پادشاه چین : خیر ما هیچوقت اینطور فکر نکردیم ما فقط خواستیم بانو سو رو به کشورمون بیاریمش تا با ولیعهد چانگ مبارزه کنه . سو :این برای بار دوم هست که ما داریم به چین میایم شما حق ندارید با مردم ما اینطور رفتار کنید و ما اآمدیم بگیم که اگر با مردم کشورمون درست رفتار نکنید ارتش کره جنوبی برای جنگ با شما اید و شما میدونید بعد ارتش بزرگ و قوی ایران ، کره دومیش هست . پادشاه چین : ازتون میخوام که با ولیعهد چانگ مبارزه کنید اگر هر کدام از شما برنده شده هرکاری اون طرف برنده میگه باید انجام بدید . سو :*فکر بدی نبود برای همین هم قبول کردم * . چانگ : شمشیرم رو برداشتم و رفتم ایستادم جلوی اون دختره . سو : مبارزه شروع شد داشتم با چانگ مبارزه میکردم که چشمم افتاده به تهیونگچشمم افتاد به تهیونگ که چند تا سرباز دورش رو گرفته بودن بعد حواسم رو دادم به مبارزه و بعد سریع جاخالی دادم رفتم پشت سر چانگ و شمشیرم رو گذاشتم روی گلوش و بهش گفتم کیش و ماتی لعنتی . پادشاه چین : کارت خوبه ولی الان شاهزاده ات دست ماعه . سو : نگاهم افتاد به تهیونگ که بهم یه چشمک زد بعدش فهمیدم میخواد چیکار کنه بعد روبمو کردم به سمت پادشاه چین و بهش گفتم متاسفانه شاهزاده تهیونگ برای شما نیست . تهیونگ : بعد از اینکه سو این حرف رو زد شمشیرم رو کشیدم همون لحظه یه تنه همه سرباز ها رو کشتم . سو : ولیعهد شما وقتی ازاد میشه که شما حرف های منو کامل گوش بدید . پادشاه چین : هر خواسته ای داری بگو تا انجامش بدم . سو : از این پس رابطه چین و کره بهم میخورد و به عنوان دشم با هم رو به رو میشویم و دوم این است که برای تاجگذاری کشور کره جونبی و کشور کره شمالی ولیعهد چین تشریف میارن و جلوی شاهزاده تهیونگ و برادرم شاهزاده جونگکوک زانو میزند . پادشاه چین : خواسته شما انجام میشه و ما از قبل برای شما ۵۰۰ کیسه برنج تهیه کرده بودیمو از شما میخوام که این هدیه رو از ما قبول کنید . سو : شمشیر رو از روی گلوی چانگ برداشتم و بعد تهیونگ گفت بیا بریم با تهیونگ رفتیم اسب هامون رو پس گرفتیم و گاری های برنج رو هم با سربازانی که برای اوردن کیسه های برنج اومده بودن حرکت کردیم .تهیونگ : بهتر نیست ۳۰۰ کیسه رو به کره شمالی ببریم و ۲۰۰ کیسه رو برای کشور خودمون . سو : فکر خوبیه بعد به سمت کره شمالی حرکت کردیم . ۲ روز بعد . تهیونگ : داخل پایتخت کره شمالی بودیم یهو یه جمعیت نظرمون رو جلب کرد رفتیم جلوتر . سرباز : برای مردم خبر بدی دارم . سو :وقتی گفت خبر بد دست و پاهام سست شد . سرباز :...
۱۰ تا لایک
۱۰ تا لایک
- ۲۲.۱k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط