{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۹

پارت ۲۹
بعد از اینکه مامانم من و جونگ‌سو رو به هم معرفی کرد، کنار میز نشستیم.
جونگ‌سو پسر آرامی بود و برخلاف چیزی که فکر می‌کردم، اصلاً رفتار عجیبی نداشت.
ـ تو همیشه این‌قدر از مهمونی‌های خانوادگی فراری‌ای؟
خندیدم.
ـ تقریباً.
ـ چرا؟
ـ چون همه فقط سؤال می‌پرسن.
ـ چه سؤالایی؟
ـ «کی می‌خوای ازدواج کنی؟»، «درس و کارت چی شد؟»، «چرا این‌قدر لاغر شدی؟»...
جونگ‌سو زد زیر خنده.
ـ آره، اینا رو خوب می‌شناسم.
منم خندیدم.
ـ دیدی؟
همون موقع گوشیم لرزید.
تهیونگ: «هنوز اونجایی؟»
لبخند زدم.
جواب دادم:
«آره، متأسفانه 😑»
چند ثانیه بعد:
«پس هنوز زنده‌ای؟»
خندیدم.
«به زور.»
تهیونگ:
«😂»
گوشی رو کنار گذاشتم.
جونگ‌سو پرسید:
ـ دوست پسرت بود؟
با تعجب نگاهش کردم.
ـ چی؟
ـ همون کسی که پیام داد.
ـ نه! همسایه‌مه.
ـ آهان.
ـ چرا؟
ـ هیچی. فقط پرسیدم.
دوباره مشغول حرف زدن شدیم.
بعد از مدتی مامانم اومد کنارم.
ـ لینا، جونگ‌سو رو که دیدی؟
ـ آره.
ـ پسر خوبیه.
ـ مامان...
ـ چی؟
ـ من فقط اومدم مهمونی.
مامانم خندید.
ـ باشه، باشه. چیزی نگفتم.
وقتی برگشت، جونگ‌سو با خنده گفت:
ـ فکر کنم مادرت خیلی از من خوشش اومده.
ـ متأسفانه!
هر دو خندیدیم.
اما چند دقیقه بعد، گوشی‌ام دوباره لرزید.
تهیونگ: «کی برمی‌گردی؟»
به پیام نگاه کردم.
این بار جواب ندادم.
نه از روی ناراحتی...
فقط واقعاً حوصله نداشتم.
اما تهیونگ که منتظر جوابم بود، بعد از چند دقیقه گوشی رو روی میز گذاشت.
ـ چرا جواب نمی‌ده؟
خودش هم از این همه منتظر موندن تعجب کرده بود.
انگار حالا دیگر برگشتن لینا، برایش مهم‌تر از چیزی شده بود که می‌خواست قبول کند.
دیدگاه ها (۲)

پارت ۳۰ ساعت نزدیک یازده شب بود که بالاخره از خونه‌ی مادربزر...

پارت ۳۱ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

پارت ۲۸ وقتی به خونه‌ی مادربزرگم رسیدم، از همون دم در صدای ح...

پارت ۲۷ساعت هفت و نیم بود و من جلوی آینه ایستاده بودم.با بی‌...

پارت ۱۰ بعد از رفتن سوفیا، خونه دوباره ساکت شد.داشتم لیوان‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط