بی رحم تر از همه/پارت ۱۶۳

از زبان هایون:
ات یه سری سوالات ازم پرسید... خودم ترسیدم!... آخه بنظرم علائم خوبی نداشتم... اما وقتی به ات گفتمشون بعدش گوشه لبش به خنده وا شد!... با حالت نگرانی پرسیدم: چرا میخندی وقتی من دارم از ترس میمیرم؟!!
ات: خنده نداره... خوشحالی داره
هایون: یعنی چی؟
ات: یعنی اینکه تو بارداری!
هایون: چی؟... ولی... الان؟ تو این وضعیت؟
ات: این چه حرفیه... اون بچه قطعا خوشبختی میاره....
هایون: نمیدونم.... چی بگم...
ات: باید شاد باشی... باید اینو به تهیونگ بگی... تا یکم امید پیدا کنه... در حال حاضر یه موجود زنده داره توی وجود تو رشد میکنه... نتیجه عشقتون... پدر این بچه کسیه که تو بخاطرش هرکاری حاضری انجام بدی چون عاشقشی... چطور میتونی ناراحت باشی؟
هایون: حق باتوئه....
ات: حالا بیا بریم به بقیه بگیم...
ات بدون اینکه فرصت بده چیزی بگم رفت به طرف اتاق شوگا... منم پشت سرش رفتم... وارد اتاق شد و گفت: یه خبر خوب براتون دارم...
من دیگه ساکت مونده بودم و به ات زل زده بودم... همه برگشتن به ات نگاه کردن... جیمین پوزخندی زد و گفت: الان اصلا زمان مناسبی برای شوخی نیست!
ات: من که شوخی نکردم
جونگکوک: واقعا؟ بگو ببینیم چیه؟
شوگا: بگو عزیزم
ات: تهیونگ و هایون دارن بچه دار میشن...
از زبان ات:
اینو که گفتم همه ساکت شدن و به هم نگاه میکردن... حتی هایونم چیزی نمیگفت...یهو جونگکوک سکوت رو شکست و لبخند زد... به طرف هایون رفت و بغلش کرد... و بهش تبریک گفت... بعد از اون شوگا و جیمین هم همینکارو کردن و ابراز خوشحالی کردن... تا اونا مشغول شادی کردن و تبریک گفتن بودن به موبایل هانا پیام دادم و نوشتم: خیلی سریع خودتو برسون عمارت یه اتفاقی افتاده!... عمدا اینطوری نوشتم که هیجانشو بیشتر کنم...
از زبان هانا:
از ات مسیج دریافت کردم...نوشته بود زود خودمو برسونم پیششون... خیلی نگران شدم!... فک کردم برای هایون اتفاقی افتاده...اصلا نفهمیدم چجوری پاشدم رفتم بیرون و یه تاکسی گرفتم و راه افتادم...
از زبان هایون:
هرچی میخواستم برم استعفا نامه ای که نوشتم رو به رییسم تحویل بدم ات نمیذاشت...آخرش برگشتم گفتم: ات خواهش میکنم اذیت نکن... میدونی که توی چه موقعیت حساسی هستم درسته؟
ات: میدونم... خوب میدونم... انقد عجله نکن... اصن الان رییستم اداره نیست تا فردا صبح صبر کن بعد برو
هایون: نمیتونم... تو که نمیدونی تو دلم چه خبره... دلم برای تهیونگ یه ذره شده... باهام حرف نمیزنه... بهم یه زنگم نزده... نمیتونم تحمل کنم... باید برم پیشش...
ات: مگه میشه ندونم چه حالی داری...اما شوگا باید یه طوری بفرستتت که امن باشه... حتما پلیس دنبالت میاد...اگه مراقب نباشی...
ات کمی آرومم کرد... انقد بیقرار تهیونگ بودم که عقلمو از دست داده بودم... قبول کردم یه امشبو صبر کنم...
از زبان ات:
بلاخره صدای در اومد... هانا رسید... دختر بیچاره حتما خیلی ترسیده بود!... هانا با سرعت اومد پیش ما... هایونو که دید محکم بغلش کرد... ازش فاصله گرفت و گفت: هایونا...خوبی؟ چی شده؟!
هایون: منظورت چیه؟!...تو برای چی اومدی؟
هانا: من...
ات: خب ... من بهش خبر دادم... گفتم یکم خوشحال بشه...
هانا: خوشحال؟!!...منو خیلی ترسوندی!
ات: معذرت میخوام... یکم هیجانشو زیاد کردم
هایون که تازه فهمیده بود چیکار کردم بلاخره یه لبخند کمرنگی رو لبش نشست و گفت: از دست تو ات... این دیگه چجورشه؟!
هانا: کسی نمیخواد به من بگه چی شده؟ دارم از هوش میرم
ات: چیزی نیست عزیزم... هایون بارداره...
هانا: چییییی؟!!...
اینو که گفتم هانا جیغ کشید و پرید تو بغل هایون...
از زبان جونگکوک:
صدای سر و صدای دخترا میومد... شوگا خیلی سرش درد میکرد... جیمینم داشت توی از بین بردن مدارکی که شوگا میگفت کمکش میکرد... من از کار دست کشیدم...رفتم طبقه پایین ببینم چه خبره...
روی پله ها بودم... دیدم هانا اومده و هایونو بغل کرده... ایستاده بودم... نگاشون میکردم... هانا خیلی سر و صدا میکرد... هایون منو دید و گفت: اوه...ببخشید جونگکوک... سرو صدا کردیم... هانا برگشت نگام کرد و گفت: سلام... ببخشید... سرو صدا کردم
جونگکوک: سلام... ایرادی نداره...
برگشتم رفتم طبقه بالا...
از زبان ات:
هانا که چشمش به جونگکوک افتاد دیگه لبخند نزد... آروم گرفت... گفت: حالا که اتفاق بدی نیفتاده پس من دیگه میرم
هایون: باشه عزیزم... مراقب خودت باش
ات: منظورت چیه مراقب خودت باش؟!!...امشب اینجا میمونه
هایون: اتتتتتت...
هانا: اونی راس میگه باید برم
ات: یه امشبو قراره برای بچه تو خوشحالی کنیم... برای خودم که کاری نکردم...
هایون: باشه... من دیگه حرفی ندارم
هانا: باشه...میمونم...
دیدگاه ها (۳۸)

اکسپرور

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۱ات ویو مامانمینا زنگ زدن جواب دادم ات: سلامممممم. ا ب....

پارت یک هانا و یونگی نقش اصلی داستان ویو هانا من یه دختر بدب...

عمارت مافیا قسمت ⁶ رفتم پایین تا صبحونه بخورم هنوز تو شک بود...

bts

پارت ۵۴🌅 ویو آتکم‌کم هوا تاریک‌تر شد و ساحل خلوت‌تر شد. وسای...

#میکاپ_آرتیست_من

پارت1فقط یه دوست معمولیبعد یه روز سخت و تموم کردن دانشگاه دن...

# درخواستی تک پارتی از جونگکوک وقتی لباسی که خیلی بازه و اون...

وقتی تولدت بودو..

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط