#شوگا
#شوگا
#یونگی
#بی_تی_اس
#عضوهشتم
[part2]
اون روز بعد از دعوای سنگینی که باز هم از اون نقطه ضعفت ضربه خوردی، تو نشستی توی اتاقت، دیگه نخواستی هیچکس ببینه چقدر دلت گرفته. دستهات رو مشت کردی روی زانوها و سرت رو گذاشتی پایین.
همون موقع یونگی اومد تو، در رو پشت سرش بست و با یه نگاه جدی، اما بدون تحقیر گفت:
ــ "میدونم این قسمتش سخته. میدونم اون روزا که نادیده گرفته شدی، هنوز تو رو اذیت میکنه."
تو اول چیزی نگفتی. دلت پر از خشم بود، ولی همین که اون حرف رو زد، یه چیزی توی سرت شکسته شد. برای اولین بار حس کردی شاید کسی بفهمه.
ــ "پس چرا اینو به همه نمیگی؟ چرا خودتو میکشی توی تنهایی؟"
صدای تو آرام شده بود، ولی بغض داشت گلویت رو میفشرد.
ــ "چون نمیخوام ضعف نشون بدم. نمیخوام کسی حس کنه من یه بچه کوچک و تنها بودم. من خودمو ساختم، خودمو قوی کردم."
یونگی نزدیکتر اومد، دستش رو گذاشت رو شونهات.
ــ "ولی قوی بودن همیشه یعنی مخفی کردن درد نیست. گاهی باید با کسی باشی که دردت رو بفهمه، حتی اگه زخمها باز بشن."
تو با اخم گفتی:
ــ "تو فکر میکنی من بهت نیاز دارم؟ تو اشتباه میکنی."
اما اون روز یه چیز تغییر کرد. برای اولین بار، وسط دعوا، شما دوتا یه پل ساختین، یه پل شکننده اما واقعی بین دنیای زخمی و دنیای کنار هم بودن.
اون راز، اون درد قدیمی، دیگه یه سلاح تو دعوا نبود. بلکه یه حقیقتی بود که شاید بتونه شما رو نزدیکتر کنه.
ادامه دارد....
#یونگی
#بی_تی_اس
#عضوهشتم
[part2]
اون روز بعد از دعوای سنگینی که باز هم از اون نقطه ضعفت ضربه خوردی، تو نشستی توی اتاقت، دیگه نخواستی هیچکس ببینه چقدر دلت گرفته. دستهات رو مشت کردی روی زانوها و سرت رو گذاشتی پایین.
همون موقع یونگی اومد تو، در رو پشت سرش بست و با یه نگاه جدی، اما بدون تحقیر گفت:
ــ "میدونم این قسمتش سخته. میدونم اون روزا که نادیده گرفته شدی، هنوز تو رو اذیت میکنه."
تو اول چیزی نگفتی. دلت پر از خشم بود، ولی همین که اون حرف رو زد، یه چیزی توی سرت شکسته شد. برای اولین بار حس کردی شاید کسی بفهمه.
ــ "پس چرا اینو به همه نمیگی؟ چرا خودتو میکشی توی تنهایی؟"
صدای تو آرام شده بود، ولی بغض داشت گلویت رو میفشرد.
ــ "چون نمیخوام ضعف نشون بدم. نمیخوام کسی حس کنه من یه بچه کوچک و تنها بودم. من خودمو ساختم، خودمو قوی کردم."
یونگی نزدیکتر اومد، دستش رو گذاشت رو شونهات.
ــ "ولی قوی بودن همیشه یعنی مخفی کردن درد نیست. گاهی باید با کسی باشی که دردت رو بفهمه، حتی اگه زخمها باز بشن."
تو با اخم گفتی:
ــ "تو فکر میکنی من بهت نیاز دارم؟ تو اشتباه میکنی."
اما اون روز یه چیز تغییر کرد. برای اولین بار، وسط دعوا، شما دوتا یه پل ساختین، یه پل شکننده اما واقعی بین دنیای زخمی و دنیای کنار هم بودن.
اون راز، اون درد قدیمی، دیگه یه سلاح تو دعوا نبود. بلکه یه حقیقتی بود که شاید بتونه شما رو نزدیکتر کنه.
ادامه دارد....
- ۱.۸k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط