𓆩 پارت ۳۶ 𓆪 🖤
𓆩 پارت ۳۶ 𓆪 🖤
ات درِ اتاق را بست و به جیمین خیره شد.
ـ «خب؟ چرا گفتی باید حرف بزنیم؟»
جیمین چند لحظه سکوت کرد.
ـ «چون امروز یه چیز فهمیدم.»
ات ابرو بالا انداخت.
ـ «چی؟»
جیمین گوشیاش را روی میز گذاشت.
ـ «یکی داره دربارهی تو تحقیق میکنه.»
لبخند از روی صورت ات محو شد.
ـ «دربارهی من؟ چرا؟»
جیمین نگاهش را به او دوخت.
ـ «هنوز نمیدونم… ولی میخوام قبل از اینکه بفهمه بهت نزدیک شده، بفهمم کیه.»
ات آرام گفت:
ـ «جیمین… این قضیه به تو مربوطه؟»
جیمین بدون مکث جواب داد:
ـ «از وقتی وارد زندگی من شدی، هر چیزی که به تو مربوط باشه، برای منم مهمه.»
ات چیزی نگفت.
اما همان لحظه، صدای اعلان گوشی جیمین بلند شد.
یک پیام ناشناس.
«فکر نکن نمیدونم معشوقهی مخفیات کیه.»
جیمین برای چند ثانیه خشکش زد.
ات آهسته پرسید:
ـ «چی نوشته؟»
جیمین گوشی را خاموش کرد.
ـ «هیچی…»
اما این بار، خودش هم میدانست که دروغ گفته است.
بعد از صددد سال بالاخره پارت گذاشتم و خواستم بگم هنوز زنده ام😅
مرسی بابت حماتاتون عاشقتونم❤🍓🎀😘😘😘
ات درِ اتاق را بست و به جیمین خیره شد.
ـ «خب؟ چرا گفتی باید حرف بزنیم؟»
جیمین چند لحظه سکوت کرد.
ـ «چون امروز یه چیز فهمیدم.»
ات ابرو بالا انداخت.
ـ «چی؟»
جیمین گوشیاش را روی میز گذاشت.
ـ «یکی داره دربارهی تو تحقیق میکنه.»
لبخند از روی صورت ات محو شد.
ـ «دربارهی من؟ چرا؟»
جیمین نگاهش را به او دوخت.
ـ «هنوز نمیدونم… ولی میخوام قبل از اینکه بفهمه بهت نزدیک شده، بفهمم کیه.»
ات آرام گفت:
ـ «جیمین… این قضیه به تو مربوطه؟»
جیمین بدون مکث جواب داد:
ـ «از وقتی وارد زندگی من شدی، هر چیزی که به تو مربوط باشه، برای منم مهمه.»
ات چیزی نگفت.
اما همان لحظه، صدای اعلان گوشی جیمین بلند شد.
یک پیام ناشناس.
«فکر نکن نمیدونم معشوقهی مخفیات کیه.»
جیمین برای چند ثانیه خشکش زد.
ات آهسته پرسید:
ـ «چی نوشته؟»
جیمین گوشی را خاموش کرد.
ـ «هیچی…»
اما این بار، خودش هم میدانست که دروغ گفته است.
بعد از صددد سال بالاخره پارت گذاشتم و خواستم بگم هنوز زنده ام😅
مرسی بابت حماتاتون عاشقتونم❤🍓🎀😘😘😘
- ۸۸
- ۱۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط