رفتی و گفتی

رفتی و گفتی
صبح فردا باز می گردم ...
یک عمر تقویمم به شوق صبح فردا ماند...

#امید_صباغ_نو
#روزتون_بخیر ...😍 😍
دیدگاه ها (۳)

شاید بیایی...اما نه از آن راهی که چشم‌هایم هر شب به انتظارش ...

پارت ۴۹ ساعت هفت شده بود.لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خود...

پآرت¹³خب داشتم‌میگفتم می سو...!می سو: هوم؟ببین...اره درسته م...

«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»بابا… نمی‌دونم چر...

....پنج پارتی از جیمین ....

🔘 داستان کوتاهبلدرچینی در مزرعۀ گندم لانه ساخته بود.او همیشه...

🧊✨ می‌خوای عمر یخچالت بیشتر بشه؟ 👀🔧با چند نکته ساده می‌تونی ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱ | «یک صبح متفاو...

پارت ۱۵ — «نقشه‌ی شبانه»ساعت نزدیک یازده شب بود. تهیونگ روی ...

پارت ۱۹ — چند روز در روستایونگی مجبور شد چند روز در روستا بم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط