سرنوشت غیرممکن . Impossible fate
(ᏢᎪᎡͲ74)
ویوی ات:
از وقتی رسیدیم اونجا تقریبا یه هفته میگذره کل اون بارارو گشتیم اما اثری از یون سوک نبود
πوای ات تا کی میخای بگردی؟ بعدا تو از بوی الکل همش حال تهوع میگیری چه اصراری داری
_مهم نیست من باید پیداش کنم
πپس بچت چی
_مدت زیادی نیس که باردارم
πباز باید حواست به خودت باشه میمون
_حواسم هست خنگول تو باید حواست به خودت باشه اینجا خطرناکه یهو یکی میگیرتت عاقبت توهم مثل من میشه
πعجببب
_ببین یوری رفتیم تو همه جارو بپاییا
πتوهم اگه اتفاقی برات افتاد بهم زنگ بزن
_اوکی بریم تو؟
πچیکارت کنم دیگه بریم
رفتیم تو
_یوری تو از اینور برو منهم از اینور میرم فقط حسابی واست به خودت باشه ها
πکی به کی میگه باشه برو دیگه
یه نگاه به عکس انداختم و یه نگاه به ادمایی که اونجا بودن
_بلخره پیدات میکنم
حاضر بودم از خودم بگذرم اما پیداش کنم نه به خاطر پول و ثروت اصلا درواقع اون اون باعث شده بود پدرم مادرم و بکشه و بعد خودش از وقتی به خونه قدیمیمون رفتم و اینو فهمیدم نمیتونستم اروم بشینم
و وقتی فهمیدم رئیس مافیاس و دشمنش اونه دست رو دست نزاشتم و رفتم تا انتقاممو ازش بگیرم
یه ترسی داشتم ولی من انتقام میخواستم
با دقت اتاقارو میگشتم
در یه اتاقو که باز کردم
چشمام داشت از حدقه در اومد
ویوی ات:
از وقتی رسیدیم اونجا تقریبا یه هفته میگذره کل اون بارارو گشتیم اما اثری از یون سوک نبود
πوای ات تا کی میخای بگردی؟ بعدا تو از بوی الکل همش حال تهوع میگیری چه اصراری داری
_مهم نیست من باید پیداش کنم
πپس بچت چی
_مدت زیادی نیس که باردارم
πباز باید حواست به خودت باشه میمون
_حواسم هست خنگول تو باید حواست به خودت باشه اینجا خطرناکه یهو یکی میگیرتت عاقبت توهم مثل من میشه
πعجببب
_ببین یوری رفتیم تو همه جارو بپاییا
πتوهم اگه اتفاقی برات افتاد بهم زنگ بزن
_اوکی بریم تو؟
πچیکارت کنم دیگه بریم
رفتیم تو
_یوری تو از اینور برو منهم از اینور میرم فقط حسابی واست به خودت باشه ها
πکی به کی میگه باشه برو دیگه
یه نگاه به عکس انداختم و یه نگاه به ادمایی که اونجا بودن
_بلخره پیدات میکنم
حاضر بودم از خودم بگذرم اما پیداش کنم نه به خاطر پول و ثروت اصلا درواقع اون اون باعث شده بود پدرم مادرم و بکشه و بعد خودش از وقتی به خونه قدیمیمون رفتم و اینو فهمیدم نمیتونستم اروم بشینم
و وقتی فهمیدم رئیس مافیاس و دشمنش اونه دست رو دست نزاشتم و رفتم تا انتقاممو ازش بگیرم
یه ترسی داشتم ولی من انتقام میخواستم
با دقت اتاقارو میگشتم
در یه اتاقو که باز کردم
چشمام داشت از حدقه در اومد
- ۱۶.۷k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط