وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p24
وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p24
ا.ت: باشه من باهاش مشکل ندارم ولی میتونم بپرسم چرا
سو: میخواد بره پیش دختر خاله ناتنی ش
ا.ت : آها مشکلی نیست
سو : با هیون جین برین بالا منم میام بهتون اتاقتون رو نشون بدم
ا.ت آها باشه بیا بریم هیونجین
* رفتن بالا بعد از اومدن سو:سو: بیاین اینم اتاقتون امشب رو اینجا بمونید فردا برین
ا.ت خیلی ممنون
ویو هیونجین
رفتیم داخل شب باید پیمودیم اونجا پس فردا قرار بود برم کار مکس رو یه سره کنم
که ات گفت : چطوری باید بهش بگیم که ما ازدواج نکردیم
$ مین دا میخواستم بهت بگم که ..مکث ..
آها.. چطوره بهت دفاع شخصی یاد بدم
+ دفاع شخصی ؟
فک میکنی من میتونم با این وضع م تمرین کنم و یاد بگیرم ^دستش و میزاره روی شکمش$ میتونم به طور خصوصی بهت یاد بدم
ا.ت جدی ؟
$ اره باید بطوری از خودت دفاع کنی البته باید قبلا بهت یاد میدادم
ا.ت باشه میتونیم فردا بریم
ویو راوی
هیونجین ا.ت رو بقل میکنه و بوسه ای به سطحی روی لبش میزنه و میرن به سمت تخت و کنار همدیگه به خواب میرن
ویو صبح ا.ت
از خواب بیدار شدم ت بقل هیونجین بودم تقربا ساعت ۷ بود باید برمیگشتیم عمارت
از خواب پاشدم و بوسه ای به پیشونی هیونجین زدم که چشم هاش رو باز کرد و باعث شد هول شم و بخوام فرار کنم که دستم رو گرفت و انداخت رو خودش نمیدونم چرا همیشه شب ها لخت میخوابه منو ت بقل خودش فشورد که صدام در اومد ۵ مین همونطوری بقل م کرد که خودم از بقلش اومدم بیرون رفتم پایین اون دختره یوجین با یه لباس خواب روی کاناپه نشسته بود و سرش تو گ شی بود و تا وقتی که منو دید زود گوشی و گذاشت کنار و اومد نزدیکم
~ ام خب خواستم بپرسم که آیا تو واقعا با هیون ازدواج کردی؟
ا.ت واسه چی میرسی
~ راستش فک کنم اصلا بهت حس نداشته ( عشوه ) باشه چون دیش.... * با سیلی ساکت میشه
ا.ت : دهنت رو ببند هرزه
~: ...
ویو صبحانه
ا.ت: بایابزرگ ببخشید ما بهتونزحمت دادیم ما دیگه باید برگردیم
سو : خواهش میکنم نوه گلم ولی کاش بیشتر میموندین اخه کلا ۱۰ ساعته همو دیدیم بعد ۱۵ سال
$ نه دیگه آقای سو ما باید برگردیم * از سر میز پا میشه و کیف ا.ت رو بر میداره و به سمت بیرون میره
$ هانی بیرون منتظرتم
ا.ت : بابای ببخشید اما دیگه باید بریم
سو : صبر کن یوجین هم میاد
ا.ت : بیرون منتظرشیم
ویو هیونجین
از اونجا رفتم بیرون ادم خوبی بود ولی با یه گذشته بد بعد گرفت انتقام عروسش و پسرش ادم خوبی شد
اه چرا ات نمیاد بیرون که....
ا.ت: باشه من باهاش مشکل ندارم ولی میتونم بپرسم چرا
سو: میخواد بره پیش دختر خاله ناتنی ش
ا.ت : آها مشکلی نیست
سو : با هیون جین برین بالا منم میام بهتون اتاقتون رو نشون بدم
ا.ت آها باشه بیا بریم هیونجین
* رفتن بالا بعد از اومدن سو:سو: بیاین اینم اتاقتون امشب رو اینجا بمونید فردا برین
ا.ت خیلی ممنون
ویو هیونجین
رفتیم داخل شب باید پیمودیم اونجا پس فردا قرار بود برم کار مکس رو یه سره کنم
که ات گفت : چطوری باید بهش بگیم که ما ازدواج نکردیم
$ مین دا میخواستم بهت بگم که ..مکث ..
آها.. چطوره بهت دفاع شخصی یاد بدم
+ دفاع شخصی ؟
فک میکنی من میتونم با این وضع م تمرین کنم و یاد بگیرم ^دستش و میزاره روی شکمش$ میتونم به طور خصوصی بهت یاد بدم
ا.ت جدی ؟
$ اره باید بطوری از خودت دفاع کنی البته باید قبلا بهت یاد میدادم
ا.ت باشه میتونیم فردا بریم
ویو راوی
هیونجین ا.ت رو بقل میکنه و بوسه ای به سطحی روی لبش میزنه و میرن به سمت تخت و کنار همدیگه به خواب میرن
ویو صبح ا.ت
از خواب بیدار شدم ت بقل هیونجین بودم تقربا ساعت ۷ بود باید برمیگشتیم عمارت
از خواب پاشدم و بوسه ای به پیشونی هیونجین زدم که چشم هاش رو باز کرد و باعث شد هول شم و بخوام فرار کنم که دستم رو گرفت و انداخت رو خودش نمیدونم چرا همیشه شب ها لخت میخوابه منو ت بقل خودش فشورد که صدام در اومد ۵ مین همونطوری بقل م کرد که خودم از بقلش اومدم بیرون رفتم پایین اون دختره یوجین با یه لباس خواب روی کاناپه نشسته بود و سرش تو گ شی بود و تا وقتی که منو دید زود گوشی و گذاشت کنار و اومد نزدیکم
~ ام خب خواستم بپرسم که آیا تو واقعا با هیون ازدواج کردی؟
ا.ت واسه چی میرسی
~ راستش فک کنم اصلا بهت حس نداشته ( عشوه ) باشه چون دیش.... * با سیلی ساکت میشه
ا.ت : دهنت رو ببند هرزه
~: ...
ویو صبحانه
ا.ت: بایابزرگ ببخشید ما بهتونزحمت دادیم ما دیگه باید برگردیم
سو : خواهش میکنم نوه گلم ولی کاش بیشتر میموندین اخه کلا ۱۰ ساعته همو دیدیم بعد ۱۵ سال
$ نه دیگه آقای سو ما باید برگردیم * از سر میز پا میشه و کیف ا.ت رو بر میداره و به سمت بیرون میره
$ هانی بیرون منتظرتم
ا.ت : بابای ببخشید اما دیگه باید بریم
سو : صبر کن یوجین هم میاد
ا.ت : بیرون منتظرشیم
ویو هیونجین
از اونجا رفتم بیرون ادم خوبی بود ولی با یه گذشته بد بعد گرفت انتقام عروسش و پسرش ادم خوبی شد
اه چرا ات نمیاد بیرون که....
- ۲۷۵
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط